آرام زمزمه کرد: « صدای زندگی» و بعد چانه اش را جمع کرد و لب هایش را جلو داد:

_نمی دونم!

_چی رو نمی دونی؟!

نگاهش را به چشم های چین خورده ی امیرحافظ دوخت: _ هان؟!

لبخند این بار به لب هایش سرایت کرده بود: _ هیچی. بریم کباب زنی؟

_کباب زنی؟! آهان! آره... بریم.

...

اگر برای امیرحافظ صداهای آشپزخانه اش، صدای زندگی بود. برای خودش، بودن در کنار امیرحافظ، آن حرکات دست هایش و غرق شدنش در آشپزی، خودِ زندگی بود. آن قدر که در طول روز، گذر زمان را هیچ حس نکرده بود. می توانست ساعت ها بایستد و خیره اش بماند. به خودش حق می داد که آن چند ماه را آن طور احوالاتش به هم بریزد. نگاهش دور تا دور آشپزخانه چرخید و رو به روی قسمت کباب ها که حالا خالی شده بودند، ثابت ماند :

_گفتی عادت کردن چیز خوبی نیست. گفتی ویران گره ولی من میگم وقتی یه عادتی رو ترک می کنی و از سرت میفته. دوباره با عادت های دیگه ای سرگرم میشی. اصلاً ذات آدمی همینه که به زندگی از هر جهت، چه خوب، چه بد، دیر یا زود عادت می کنه. خودش رو با شرایط جدید وفق میده. هرچند زمان لازمه. هرچند گاهی دردناکه و حتی فراموشی لازمه. ولی بالاخره میشه با همون عادت های ویرانگر هم دوباره به زندگی برگشت. ولی یه چیزی هست. یه چیزی فراتر از عادت. یه چیزی که می چسبه بیخ گلوت، نفست رو تنگ میکنه و هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت با هیچ عادت دیگه ای جایگزین نمیشه. با این که با ترک همون عادت، جای خالیش تا ابد توی قلب می مونه ولی من بهش نمیگم ویرانگر! می تونه با تموم نبودنش دوباره آدم رو بسازه!

چرخید و از چهره ی مات مانده ی امیرحافظ گذر کرد. به سمت بشقاب های سفیدی که روی هم چیده شده بودند، رفت.

_آخ، تازه یادم افتاد که کلی انتقاد داشتم از رستورانتون جناب! اول این که چرا توی منو به جز سوپ هیچ پیش غذای دیگه ای نیست؟ قسمت سالادها هم دریغ از یک تنوع! شاید یکی گیاه خوار باشه یا بعد از غذا دلش دسر بخواد. این که بشقاب ها هیچ تزیینی ندارن هم یک امتیاز منفی بزرگه!

با نفس عمیقی که امیرحافظ کشید، قدمی به سمتش برداشت. حرکاتش را ازبر شده بود. این طور که دستش بند موهایش می شد، کلافگی اش را نشان می داد.

_یه وقت هایی حرف زدن سخته رها! فقط میشه سکوت کرد. سکوت منطقی تره!

نتوانست پوزخندش را مخفی کند. از منطق شنیدن وقتی دلش گیر کرده بود، به نظرش مسخره می آمد. البته از حرف هایی که زده بود، هیچ پشیمان نبود ولی دلش ادامه ی این گفتگو را نمی خواست.

_یه جورایی به کمکت احتیاج دارم. می خواستم بدونم این اطراف کافه ای سراغ داری؟

انگار امیرحافظ هم از این که موضوع بحث عوض شده بود، راضی به نظر می رسید. این از آرام شدن چهره و حرکاتش کاملاً مشخص بود. یک چهارپایه کنار تک صندلی که در گوشه ی آشپزخانه بود، گذاشت. خودش روی چهارپایه نشست و اشاره کرد که او هم روی صندلی بنشیند.

_این منطقه اون قدرها هم بزرگ نیست. بعد از رستوران، کمی که بری میرسی به روستا. داخل روستا فقط یه کبابی و آشکده و یه قهوه خونه ست. پایین تر از اینجا هم که می دونی فقط یه هتل داره که کافی شاپ و رستوران هم توش دایره. حالا خب چرا سراغ کافه می گیری؟

_ اوم، این که یه کافه داشته باشم، همیشه آرزوم بوده. قبلاً درباره ش تحقیق کردم. فکر کردم اینجا که یه منطقه ی گردشگریه برای این کار مناسب باشه.

_ایده ی خوبیه ولی پیدا کردن یه جای مناسب تقریباً محال به نظر می رسه. حالا دنگ و فنگ مجوز گرفتنش هم یه طرف. این ساختمون رستوران هم که می بینی، صاحبش از آشناهای یاسر بوده که سال هاست فوت کرده و ساختمون هیچ استفاده ای ازش نمیشد. ورثه ها هم خارج از کشور بودن که راضیشون کردیم تا اینجا رو اجاره بدن. حالا من یه پیشنهاد دارم برات.

ابرویی بالا انداخت :

_خب؟!

این ساختمون سه طبقه ست. طبقه ی وسط یه سالن خالیه با یه آشپزخونه ای که بدون استفاده مونده. می تونی مستقل کافه ی خودت رو داشته باشی، همون طوری که دلت می خواد.

🌱🌱🌱

دلم تنگ شده بود برای نوشتن های هر روزه 🤗💚🍃