فکر بدی نبود. خودش جایی نزدیک رستوران مدنظرش بود. ولی خب حتی فکر جا و مکان برای خواب را نکرده بود. ماه ها که نمی توانست در هتل بماند. رفت و آمد هم برایش سخت می شد. باید همین اطراف رستوران را می گشت شاید خانه ی کوچکی می توانست اجاره کند. یک خانه ی کوچک روستایی. شاید هم یک اتاق. برای لحظه ای ترس در جانش رخنه کرد. چطور می توانست به غریبه ها اعتماد داشته باشد. گویی دریدن پیله ی تنهایی آن قدرها هم آسان نبود. چرا قبل از آمدن به این ها فکر نکرده بود. آن قدر ذهنش درگیر دیدن امیرحافظ شده بود که بی گدار به آب زده بود. داشت از آن جا ماندن دلسرد می شد. با احساس دست امیرحافظ که روی دستش نشست، به خود آمد.

_رها! حواست اینجا نیست! می خوای طبقه ی بالا رو ببینی؟

فوری از روی صندلی بلند شد.

_اوهوم!

کفش هایشان را پوشیدند و از آشپزخانه بیرون آمدند.

_همون پله های وسط سالن میره طبقه ی بالا. راه جدا نداره.

از پله ها که بالا رفتند، با دیدن میزهای کوچک چوبی به رنگ قهوه ای سوخته با صندلی های دو نفره، فکرهای لحظات پیش را فراموش کرد و ذوق زده خندید. قدم هایش را تند برداشت. به میزها که رسید، مابینشان چرخید. هفت میز دو نفره و سه میز شش نفره ی گِرد، همان چیزی بود که همیشه در ذهنش چرخ می زد. اطرافش را از نظر گذراند. دیوارها خالی بودند و رنگ سفیدی داشتند. چند بشقاب دیوارکوب به رنگ آبی لاجوردی چقدر فضا را لطیف می کرد. می توانست گلدان های کوچک آبی رنگ با شاخه گل های سفید را، زینت بخش میزها کند. آخ که شمعدانی های سفیدش را فراموش کرده بود. یک دور دیگر در سالن چرخید. از طبقه ی پایین کوچکتر بود ولی گرمی خاصی داشت. به سمت آشپزخانه رفت. انتظار یک آشپزخانه ی خالی را داشت ولی با دیدن یک قهوه ساز بزرگ و چند وسیله ی کاربردی دیگر، عقب عقب از آن جا بیرون آمد و به دنبال امیرحافظ در سالن چشم چرخاند. گوشه ای دست به سینه ایستاده بود و نگاهش می کرد. بی کلام، دوباره به آشپزخانه برگشت و وسیله ها را چک کرد. هر وسیله ای که برای یک کافه ی کوچک لازم بود، آن جا وجود داشت. فکر کرد نکند امیرحافظ خودش قصد راه اندازی یک کافه را داشت؟! صدای پایش را شنید که داشت وارد آشپزخانه می شد. وقتی داشتم برای رستوران خرید می کردم، فکر کردم شاید اینا هم لازم بشه. یعنی می دونی اون شب ها بس که با هم قهوه و دمنوش خوردیم، شده بود یه عادت...

ثانیه ای مکث کرد و بعد ادامه داد:

_یعنی یه حس خوب برام!

با همین حرف انگار که در دلش قند، آب کرده باشند. پس با هم بودنشان برای امیرحافظ هم صرفاً فقط یک عادت نبود. چیزی فراتر از عادت، شاید همان حس خوب تعبیر بهتری بود!

_و بعد، به دلم افتاد که تکمیلش کنم. حالا اگه به نظرت خوب نیست، می تونیم وسیله ها رو عوض کنیم.

_ خیلی هم عالیه! حقیقتش انتظار یه سالن و آشپزخونه ی خالی رو داشتم ولی خب اونوقت کلی طول می کشید تا بتونم وسیله بگیرم.

_هر چیز دیگه ای که لازم داری رو می تونی لیست کنی. فردا بعد از تعطیلی رستوران میریم خرید.

_فردا؟! یعنی همین فردا؟!

_البته که هر وقت خودت بخوای!

انگار هنوز باورش نشده بود که می خواهد کاری که سال ها دلش می خواست را شروع کند. بی هوا خندید :

_یکم شوکه شدم. البته قبلاً درباره ی کافه ها تحقیق کردم. تقریباً می دونم چی می خوام فقط باید یه لیست ازش آماده کنم.

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. چشم هایش گرد شد. ساعت هشت شب را نشان می داد. چرا این قدر بی فکر شده بود. حالا در این تاریکی چطور می خواست به هتل برگردد! جمله ی آخرش را بلند گفته بود.

_با هم میریم! رها! همین امشب وسایلت رو جمع می کنی یا فردا صبح؟

سؤالی نگاهش کرد. امیرحافظ هم یک لنگه ی ابرویش را بالا داد. رسیده بود به جای بد ماجرا!

_آخه اول باید خونه پیدا کنم.

_خونه چرا؟! مگه همین جا نمی خوای بمونی؟

به اطرافش نگاه کرد. جایی برای ماندن که نبود.

_یعنی همین جا بمونم؟!

_این جا که نه! یه طبقه بالاتر.

خندید: _هر لحظه داریم یه طبقه میریم بالا!

امیرحافظ هم لبخند زد :

راه طبقه ی بالا جداست. چهار تا اتاق داره. هر اتاق یه سوییت کامله. یکیش برای منه. یکیش برای یاسر و همسرش. دو تا دیگه خالیه.

_یعنی باز بشیم همسایه؟!

امیرحافظ پلک روی هم گذاشت :

_باز میشیم همسایه.

🌱💚🍃