حالش خوب بود. خوب تر از خوب. دوباره برمی گشت به روزها خوبش. می توانست خوراکی های شیرین درست کند. خوراکی هایش را به اشتراک بگذارد. ولی این بار نه فقط عکسشان را، بلکه خود خوراکی هایش را، طعم و بافت و شیرینی بی نظیرشان را. آخر شب هم می توانست همسایه اش را به یک دمنوش آرام بخش دعوت کند.

...

حتی تصورش را هم نمی کرد روزی کلاه کاسکت سرش بگذارد. کاپشن بادگیر امیرحافظ را از روی بارانی اش به تن کند. روی ترک موتور او بنشیند. دست هایش را بند لباس او کند. موتور به راه بیفتد. سرما را به جان بخرد ولی هیچ دلش نخواهد که آن مسیر تمام شود. هنوز برایش مثل رویا می ماند. دلش می خواست بارها و بارها آن تجربه ی موتور سواری برایش تکرار شود. روی تخت غلت زد و به فکر خود خندید. اگر مادرش بود، قطعاً با تأسف سری برایش تکان می داد و یادآور می شد که مگر سوار ماشین آخرین سیستم شده که آن گونه خوش خوشانش شده است. سریع افکارش را دور ریخت تا حال خوشش خراب نشود. دیگر می دانست مهم حال خوش همان لحظه ی خودش هست نه هیچ حرف و هیچ فکر دیگری.

همان شب گذشته وسایلش را جمع کرده بود. حالا در شمعدانی سفید یک اتاق داشت. اتاقی که دوستش داشت حتی بیشتر از خانه ی خودش. و عجیب آن آرامشی بود که در عمق جانش رخنه کرده بود. آن قدر که دلش نمی خواست از تخت دل بکند ولی باید بلند می شد و لیستی برای کافه اش آماده می کرد. طاق باز شد، خمیازه ای کشید و پاهایش را کش داد. از فکر این که کافه برای خودش بود و به یکی از آرزوهای دور و درازش رسیده بود، گل از گلش شکفت. کلی کیک و دسر درست می کرد با نوشیدنی های سرد و گرم. می‌توانست روزهای تعطیل در کافه اش صبحانه هم سرو کند. یک میز برای سلف سرویس نیاز داشت. خودش نان می پخت و مرباهای رنگی. بالاخره آموخته هایش در شادمان به کارش می آمد. فکر کرد عجب سالی برایش شد. اگر کسی همان چند ماه پیش که امیرحافظ را به تازگی دیده بود، می گفت همین پسر موبلند نچسب موزمار یک روزی نقش پررنگی در مسیر زندگی اش خواهد داشت، محال بود باور کند. نیم خیز شد و روی تخت نشست. حالا که تا اینجای راه را آمده بود، حالا که آرزوهایش داشت رنگ می گرفت، حالا که امیرحافظ نقش پررنگی در زندگی اش داشت، باید با تمام قوا به آرزوهایش ارزش می بخشید. شمعدانی سفید را پررنگ تر می ساخت. کلی ایده در ذهنش بود. می خواست اگر امیرحافظ راضی باشد، ساعت هایی را هم به رستوران اختصاص دهد. سالادهایی که همین چند ماه پیش یاد گرفته بود را درست می کرد. چند ایده ی تزیین غذا هم داشت. می توانست موقع سرو غذای رستوران به کمکشان برود. دیگر زمستان برایش بهار شده بود. بهار بی شک برایش غوغا می کرد.

🍃🍃🍃

سلام، روزهای دل انگیز اردیبهشتتون قشنگ 🌱🍃💚

پست کوتاهی شد، بس که سردرد مجال نوشتن بهم نمیده:( دلم می خواست فصل لبخند گل ها که رسید، آخرین پست از وقت لبخند گل ها رو گذاشته باشم ولی حیف که با وضعیتم نشد که بشه. میشه لطفاً امیرحافظ و رها رو همین جا به خاطر داشته باشین، همین جایی که رها داره دوباره شروع می کنه. سعی می کنم تا جایی که بتونم زودتر برگردم و ادامه ی داستان رو براتون بنویسم. کلی دوستتون دارم تمشکی جان های جان 🤗💚