فصل اول:

کنار پنجره ی آموزشگاه ایستاده و در حالی که بازوهایم را در آغوش کشیده بودم، خیره به خیابان پوشیده از برف نگاه می کردم. نیم ساعتی بود که کلاس هایم به اتمام رسیده بود ولی هنوز دلم نمی آمد از آن منظره ی دل انگیز چشم برگیرم.

در حال و هوای دیگری بودم که صدای قدم هایی آرام و به همراهش بوی عطری سرد، خلوتم را بر هم زد. می دانستم که آراز است. در همان حالتی که بودم، ماندم ولی لبخندی کمرنگ روی لب هایم جا خوش کرد. آرام نزدیک شد و شانه به شانه کنارم ایستاد، در حالی که از پنجره به خیابان سرک می کشید، با لحن شوخی گفت:

- تو هنوز حاجتت رو از این پنجره نگرفتی؟ یا شایدم اون مغازه های روبرویی خبری هست!

خنده ام پررنگ شد. ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- شاید!

از آن ارتفاع بالا، کنجکاوانه نگاهی به پایین انداخت... ولی به جز خیابان پوشیده از برف و مغازه های روبرویی که هیچ نشانی از صاحبانش به چشم نمی خورد، چیزی عایدش نشد. با این حال با همان لحن ادامه داد:

- البته این دیدن ها چشم بصیرت می خواهد جانم!

در جوابش به لبخندی بسنده کردم. دقایقی را هر دو غرق در افکار خودمان، از همان پشت پنجره، به نظاره ی برف ایستادیم. نفس عمیقی کشیدم و آرام زمزمه کردم:

- این سپیدی رو دوست دارم...

- کاش می شد تمام سیاهی ها رو با سپیدی محو کرد!

- کاش می شد...

- می دونی! بچه که بودم، پاک کن هام همیشه بیشتر از مدادهام بود. می نوشتم و مدام پاک می کردم. گاهی توی همین پاک کردن ها، دفترم پاره می شد ولی دوباره از نو می چسبوندمش یا حتی شده بود اون برگ رو پاره کنم، مچاله ش کنم و بندازمش دور.

بزرگ تر که شدم دیگه پاک کن ها به دردم نمی خورد. جای سیاهی ها آزارم می داد. دیگه نمی شد یک ورق از زندگی رو کند و دور انداخت. حتی بخیه زدن هم، دردی رو دوا نمی کرد.

آهی کشید... نیم رخ خسته اش را از نظر گذراندم. به سمتم چرخید و نگاه خسته اش را به چشمانم دوخت. نگاهی که حرف های ناگفته ی زیادی را به دوش می کشید.

با صدای تقه ای که به درِ اتاق خورد، هر دو نگاهمان را به آن سو کشاندیم. مردی دوست داشتنی که تحت هیچ شرایطی لبخند از روی لب هایش محو نمی شد، در آستانه ی در ایستاده بود.

- خسته نباشی دایی!

من و آراز بودیم که همزمان با هم، این جمله را گفتیم. دایی خنده ای کرد و گفت:

- باز هم که شما دو تا با هم حرف زدید!

- دایی از خواهر زاده ی خودتون بپرسید که حرف های من رو از عمق ذهنم بیرون می کشه.

آراز خندید و گفت:

- مگه ذهن تو عمق هم داره...

با اعتراض نامش را خواندم. همیشه همینطور بود. آراز، بیشتر از هر کسی از افکار، تصورات و روحیاتم با خبر بود. افکارم را می خواند. آن ها را به زبان می آورد و جامه ی عمل می پوشاند. و من در این میان، تنها نظاره گر میدان بودم. از این اوضاع بدم که نمی آمد. شاید گاهی حس خیلی خوبی بود که کسی هست که حرف هایت را از ته چشم هایت بخواند و سکوتت را همان طوری که می خواهی برایت سطر به سطر معنا کند.

با صدای آراز به خودم آمدم.

- دایی حالت رو پرسید.

- بد نیستم دایی. یه نفسی میاد و میره...

- خوب باش دایی. همیشه خوب باش. زندگی رو برای خودت آسون بگیر. به قول سهراب: «زندگانی سیبی ست، گاز باید زد با پوست»...

چقدر خاطر دایی برایم عزیز بود. دلم می خواست ساعت ها کنارش بنشینم و زل بزنم به چشم های بی سویی که پشت شیشه های سیاه عینک، مخفی شده بود. دایی، مدیر مسئول آموزشگاه بود. ویولن آموزش می داد و سوز سازش عجیب به دل می نشست.

- پاشو پسر... پاشو دست دخترم رو هم بگیر، برید این روزهای جوونی عمرتون رو شاد باشید.

- کدوم جوونی دایی؟! پیر شدیم رفت. این دل لامصب دیگه خیلی وقته برای ما دل نیست.

- باز تو شروع کردی پسر.

آراز در حالی که به سمت دایی اش می رفت گفت:

- آقا ما شاکر این دایی جان جانمان هم هستیم. ای به چشم.. شما امر بفرمایید.

پالتو و کیف دستی ام را برداشتم. پس از خداحافظی با دایی و همکاران، از آموزشگاه خارج شدیم. گرمای ماشین با صدای تنبوری که در آن پیچیده بود، با آن نم نم برف، حس دل انگیزی ایجاد کرده بود. آراز نیم نگاهی به سویم انداخت. گفتم:

- گاهی بهت حسودیم میشه. کاش منم یه دایی، مثل دایی تو داشتم.

- این دایی که من میبینم، بیشتر دایی شماست ها باران خانم!

- این به خاطر خوبی هاشونه وگرنه با این شانسی که من دارم اگه دایی هم داشتم، سالی یک بار همدیگر رو میدیدیم.

- باز تو شروع کردی. این حرف ها رو بریز دور.

- اوهوم .

- با یه شام فست فودی موافقی؟

- موافقم بدجور.

ساعاتی بعد، در خانه ی خودم، روی کاناپه لم داده و چشمانم را بسته بودم. چقدر سکوت خانه عذاب آور بود. با تک تک سلول های وجودم از این تنهایی متنفر بودم ولی چاره ای جز تحمل و عادت به این سکوت، نداشتم. چقدر ساده، طی چند روز، ورق زندگی ام برگشته بود. چقدر ساده از آن اوج، به ته دره سقوط کرده بودم. نه ذره ذره که با شرایط خو بگیرم. بلکه یک باره، آنچنان سقوطی که تنها توان جمع کردن تکه های شکسته ی قلبم را داشته باشم.

پوفی کشیدم و از جای برخاستم. به آشپزخانه رفته و در یخچال تقریباً خالی سرک کشیدم. باید به خرید می رفتم. باز به سمت پنجره کشیده شدم. دانه دانه های برف که روی زمین می نشست، زیباترین تصویر برای من بود؛ و این چراغ های روشنِ خانه ها. چند نفر در این خانه های روشن، خوشحال بودند؟! چند نفر در این خانه های روشن، لبخند به لب داشتند؟! بارش برف تندتر شد. اخمی روی پیشانی ام نشست. بعد از آن تلفن نابهنگام، آراز هنوز به خانه نیامده بود و گفته بود که می آید. می دانستم که می آید، محال بود مرا در این ساختمان تنها بگذارد. از این که نمی توانستم زنگی زده و جویای حالش شوم اخم هایم در هم فرو رفت. به اتاقم رفته و روی تخت دراز کشیدم. فردا جمعه بود، شاید بهتر بود تمام روز را در رختخواب به سر می بردم. سرجایم غلت زدم.