انگار روی گهواره ای نشسته و تاب می خوردم. تاب می خوردم و لبخند می زدم. تاب می خوردم و حرف می زدم. تاب می خوردم و ساز می زدم.

زیباترین پترن گل شماره دوزی را بیرون کشیده بودم و با دیدن گل های هنرجوها که روی پارچه می نشست، عشق می کردم. با هنرجوهای گیتار هم صدا شده بودم و می خواندم:

عاشقم من، عاشقی بی قرارم. کس ندارد، خبر از دل زارم. آرزویی، جز تو در دل ندارم...

شاید وقتش بود که پیله های دلم پروانه شوند.

یکی تکانم داد. نگاهم را به سختی از تابلو فرش آراز گرفتم و به طاها دادم. با سر اشاره ای به سمتِ چپش کرد و بعد مشغول دیدن کارتونش شد. زن دایی با لبخند نگاهم می کرد.

-چند بار صدات کردم...

-ببخشید، حواسم نبود.

آرام آمد و کنارم نشست. دستم را در دست های مهربانش گرفت و گفت:

-چند سال پیش آراز دو تا عکس داد بهم. عکس بچگی های خودش که پیانو می زد و عکس تو... اول فکر کردم دو تا تابلو می خواد یکی برای خونه ی خودش و یکی برای خونه ی تو. ولی گفت یه تابلو باشه، این دو تا کنار هم باشن. من می بافتم و آراز گاهی سراغش رو می گرفت ولی وقتی رسیدم به چهره ی دختر بچه دیگه آراز دل توی دلش نبود. هر روز سر می زد. انگار اون تابلو یه راز بود بین ما دو تا. هیچکدوم اشاره ای نمی کردیم که چرا گره به گره نقش تو رو کنارش رج می زنم. یک سال طول کشید ولی تمام که شد. اون لحظه حال آراز دیدنی بود. دیگه هیچ وقت هیچ کدوممون اشاره ای به تابلو نکردیم. دیروز که اون نگاهت به تابلو رو دیدم، فکر کردم شاید سکوتم توی این سال ها اشتباه بوده.

و دستم را با مهربانی نوازش کرد. درست به خاطر نداشتم، شاید دو سال پیش بود که متوجه تابلوی روی دیوار خانه اش شده بودم ولی هیچ به طرحش دقت نکرده بودم.

-باران... میدونم همه ی ما سختی زیاد کشیدیم. ولی زندگی هنوز ادامه داره. این که ادامه ش سیاه باشه یا رنگی رو خودمون انتخابش می کنیم. باور کن تو و آراز هر دو برای من عزیزید به اندازه ی روژانم.

آهی کشید. و من باور داشتم... مهربِ مهربانم با آن روژاِ زیبایش که من هیچ وقت ندیده بودمش... نفس عمیقی کشیدم و خودم را در آغوشش جای دادم.

از خواب پریدم. باز هم همان کابوس همیشگی. نفس نفس می زدم. بلند شدم و لیوانی آب برای خودم ریختم. آن حاِ خوشی که تماِ روز داشتم محو شده بود. از پنجره ی آشپزخانه نگاهی به بیرون انداختم، با این که ساعت دو نصف شب بود ولی هنوز چراغ بعضی از خانه ها روشن بود. پنجره را باز کردم. هوای سرد در تنم پیچید. چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. فردا که آراز می آمد چه باید به او می گفتم؟! چگونه رفتار می کردم؟! می توانستم مثل همیشه کنارش بایستم و او برایم حرف بزند؟ اصلاً می خواست چه بگوید؟ آهی کشیدم. دلم برایش تنگ شده بود. لرز بدی به تنم افتاد. پنجره را بستم و سری به اتاقم زدم. طاها شال و کلاهش را بالای سرش گذاشته و خوابیده بود. زن دایی راست می گفت، می شد زندگی را رنگ زد، از آن رنگ های شاد.