لادن، پفکی در دهانش گذاشت، پاکت را به سمت من گرفت و گفت:

-این ترمم داره تموم میشه. انگار همین دیروز، عید بود. چه زود گذشت.

پفکی برداشتم و برای تأیید حرفش، سرم را تکان دادم. مریم دستش را به سمتِ پاکت دراز کرد و غر زد:

-وای امتحانات. هیچ دلم نمی خواد برگردم شهرمون، بشینم وسط دعوای مامان و بابام.

آهی کشیدم و در جواب پیامی که نادیا فرستاده بود، نوشتم: «نیمکت کنار بوفه»

لادن، سقلمه ای به بازویم زد و گفت:

-تو چته؟ از وقتی اومدی هیچی نگفتی، همش داری آه می کشی.

-هیچی. فقط اصلاً حوصله ندارم لادن.

مریم گفت:

-بچه ها، اونجا رو. سایه داره میاد.

سایه، بدو بدو به سمت ما آمد. لادن با حرص گفت:

-خنگ خدا، چرا اینطوری میای، الان سعید پیش خودش فکر می کنه چه خوش خوشانش شده.

سایه، در حالی که نفس نفس می زد، با صدای بلند گفت:

-سلام به همگی

و خندید. لادن دستش را به علامت خاک بر سر بالا آورد.

-بمیری تو، یکی از اکیپمون رو داریم شوهر میدیم، ببینم می تونی بپرونیش.

سایه، به زور خودش را در نیمکت کنار مریم جا داد.

-سعید که میگه عاشق همین بالا پایین پریدن های من شده.

لادن چپ چپ نگاهش کرد، دست هایش را به سمت آسمان گرفت:

-خدایا، یه شانسی هم به ما بده دیگه، کرمت رو شکر خدا.

سایه، باز خندید. از پشت یکی به شانه ام زد. نادیا بود. با هیجان گفت:

-وای بچه ها، نمی دونین اون بالا چه خبر بود. دعوا بود چه دعوایی!

مریم از جایش بلند شد:

-کو؟ کجا دارن دعوا می کنن؟

لادن دستش را کشید و گفت:

-خوبه همیشه میگی از دعوا خوشت نمیاد.

نادیا اعتراض کرد:

-بچه ها، بزارین بگم چی شد آخه. دعوا بین طاهری و ماکان موحد بود.

طاهری که فقط دنبال شر بود ولی ماکان موحد، که سرش گرم درس و کتاب بود، دیگر چرا؟! در ذهنم تکرار کردم، «ماکان»! ماکان هم میم داشت.

سایه در حالی که گوشی اش را از کیفش در می آورد، گفت:

-الان زنگ می زنم از سعید می پرسم جریان رو.

لادن، بلند شد و نگاه عجیبی به من انداخت. هیچ، از نگاهش خوشم نیامد. لبخندی مصنوعی زد و گفت:

-من میرم بالا، فعلاً.

و رفت. نادیا دستم را گرفت و رو به سایه و مریم گفت:

-ما هم داریم میریم چاپ و تکثیر. سر کلاس می بینیم همو.

-مگه نمی رفتیم چاپ و تکثیر؟

-چی میگی باران؟ محض رضای خدا یه بارم به دور و برت توجه کن. گفتم چاپ و تکثیر، که بچه ها متوجه نشن داریم میریم کجا. صد بار بهت گفتم این ماکان رو دریاب. الان دعوا سر تو بود.

ایستادم و با تعجب نگاهش کردم. نادیا دستم را کشید.

-چی میگی نادی؟ موحد به خاطر من دعوا کرده؟!

-آره، خودم اونجا بودم، شنیدم که به طاهری گفت جرأت داری یه بار دیگه اسم باران رو بیار. وای باران، چه دست سنگینی هم داشت.

-حتماً منظورش یه باران دیگه بوده. آره دیگه، فقط من باران نیستم که. نه نادی؟

-باران! تو رو خدا. باز شروع نکن. خودتم میدونی که موحد چطوری نگات میکنه ولی نمی دونم چرا داری ازش فرار می کنی. خیلی ها هم اینو می دونن. مخصوصاً لادن.

خودم هم متوجه نگاه های موحد بودم. ولی هر بار خواسته بود با من حرف بزند، اجازه نداده بودم و به جز سلام و احوالپرسی حرف دیگری بین ما رد و بدل نشده بود. بیشتر به خاطر لادن بود که از موحد فرار می کردم. می دانستم لادن دوستش دارد. صمیمیت بین من و لادن خیلی وقت بود کمرنگ شده بود. نمی خواستم این کمرنگی، کاملاً محو شود. زمزمه کردم:

-لادن، از موحد خوشش میاد.

-چه عجب! حداقل متوجه این موضوع شدی.

از پله ها بالا می رفتیم که موحد را دیدیم. بالای پله ها ایستاده بود و با پسری حرف می زد. با دیدن ما، حرفش را قطع کرد و مات نگاهم کرد. از کنارش رد می شدیم که صدایم کرد:

-بارا... خانم سلطانی.

-به سمتش برگشتم. نادیا عقب تر ایستاد. نگاهش به کفش هایم بود. دستی به صورت ته ریش دارش کشید. سرش را بالا گرفت و در چشم هایم خیره شد. نگاهش را تاب نیاوردم. نفس عمیقی کشید و لب گزید. یک قدم به عقب رفت. زمزمه کردم: «پله ها». سری تکان داد و لبخند زد. به عقب برگشت و تند از پله ها پایین رفت. من مات و مبهوت ماندم. پسری که آنجا بود، شانه ای بالا انداخت و از کنارم رد شد. نادیا بود که بازویم را کشید.