هر چقدر فکر می کردم باز هم قطعه های پازلم سر جای خودشان قرار نمی گرفتند. به پیشنهاد نادیا، ماشین را نزدیک خوابگاهش گذاشتیم و به پارک کوچکی که در همان اطراف بود، رفتیم. به جز سه پسر بچه که دنبال توپی می دویدند، کسی آنجا نبود. روی نیمکتی نشستیم.

-آخه لادن دیگه چرا نیومد سر کلاس؟

آهی کشیدم. دلم برای لادن قدیمی تنگ شده بود.

-نادی، لادن خیلی باهامون صمیمی بود. یادته؟ من و تو و لادن. من اصلاً متوجه نشدم چطور درگیر موحد شد. چرا هیچ وقت برامون تعریف نکرد؟ ما که همیشه هر حرفی بود برای هم می گفتیم. پس چی شد؟

-آره، ولی باران، لادن می دونست موحد از تو خوشش میاد. برای همین نمی گفت. تو هم همین مورد رو درباره ی لادن می دونستی. دوست داشتن هیچ وقت پنهان نمی مونه. نگاه ها همیشه حرف می زنن.

-اوهوم. حرفات درست، ولی ما دوست بودیم، دوست صمیمی. خب باید متوجه می شد که من علاقه ای به موحد ندارم. نمی دونم نادی. اصلاً از کِی متوجه موحد شدیم. ما هیچ موضوع پنهانی نداشتیم. حتی با سایه اونقدرها صمیمی نبودیم ولی از روز اول که سعید بهش ابراز علاقه کرده بود، ما همه در جریان بودیم. حتی من جریان اون دوست اینترنتی رو هم براتون تعریف کرده بودم.

و لبخند کم جانی روی لب هایم نقش بست. باید اسمش را می پرسیدم. کلمه ی «دوست اینترنتی» یک جوری بود.

-لادن که برای این دوستت همیشه سرزنشت می کرد که بیکاری مگه.

-همین دیگه. کلاً فلسفه ی زندگی من فرق می کنه. من یه دیدگاه دیگه ای دارم. من به عشق توی یک نگاه یا ازدواج برای این که طرف یه شخصیت کامل داره، اعتقاد ندارم. من می خوام یکی باشه که خودم کشفش کنم. کم کم بشناسمش. می خوام با روحیاتش آشنا بشم. با علایقش. برای من قیافه و مدرک و خیلی چیزای دیگه ارزش نیست. چیزی که برام ارزش داره اون منِ واقعی آدم هاست. نمی دونم. شاید دارم شعار میدم ولی حداقل اینو می دونم که من هیچ حسی به موحد ندارم.

و چشم هایم را بستم تا آن نگاهش از دیدگانم محو شود، ولی مگر می شد؟! آن چشم های عسلی رنگ غمگین، درست همین جا به تماشایم ایستاده بودند. نه، به حرف هایم اطمینان نداشتم. شاید شعار می دادم. چه کسی می دانست، شاید عشق، در همان نگاه نخستین، بذرش را می پاشید و بعد ذره ذره جان می گرفت و جوانه می زد. آهی کشیدم. بدتر گیج شده بودم. باید به خانه می رفتم. خانه، امن ترین مکان برای دغدغه ها و این احساسات نوپای من بود.

کنار پدر، روی مبل نشستم. مثل همیشه روزنامه ای در دستش بود، خبرها را می خواند و آن مهم ترین ها را برای مادر که روی مبل روبرویی نشسته و در حال اصلاح ورقه بود، بازگو می کرد. صدایش کردم. روزنامه را پایین گرفت. عینکش را برداشت و جواب داد:

-جان بابایی؟

-بابایی، قول داده بودی لپ تاپ بخریا با اینترنت پرسرعت.

-آخر این هفته هم برای بیتا گوشی می خریم هم برای تو لپ تاپ. اینترنت رو هم اتفاقاً امروز دنبالش رفته بودم. خوبه بابا.

در آغوشش رفتم و گفتم:

-عالیه، عالی، بابایی منی.

پدر خندید و آرام روی بازویم زد. مادر سرش را از روی ورقه هایش برداشت و گفت:

-بسه دیگه، اینقدر خودت رو لوس نکن. پاشو برو ایمیل من رو چک کن. ببین آراز پیام نداده بهم. چند وقته از پسرم بی خبرم.

-مامان، اینطور که آراز رو دوست داری، هیچوقت من رو دوست نداشتیا.

مادر، چپ چپ نگاهم کرد. پدر، خندید و گفت:

-پاشو برو بابایی. راست میگه مامانت خیلی وقته از آراز و محمد خبر نداریم.

باز هم آراز. چینی به بینی ام انداختم و با اکراه از جای برخاستم.

******************

دوست های خوب تمشکی، پست دیشب رو خوندین؟ 😎

نظرتون درباره ی فصل دوم چیه؟ دوستش دارین؟ برام بنویسید لطفاً. از نظراتتون بی نهایت خوشحال میشم. 😊❤