نگاهی به تاریخ پیام آراز انداختم، برای دو روز پیش بود. متن پیامش بیشتر احوال پرسی بود. عکس هم فرستاده بود. عکس ها را باز کردم. عکس اولی عمویم فرزاد بود و زن عمو پینار در کنار خواهرش ایپک، عمو محمد هم در سمتِ دیگر ایپک، که عروسش بود، ایستاده بود. عکس بعدی، آراز بود و یاشار که آیهان را در آغوش داشت. چقدر من این جمع را دوست داشتم. به آیهان کوچولو نگاه کردم، چقدر بامزه شده بود، مخصوصاً با آن چال روی چانه و موهای قهوه ای خوشرنگش، بیشتر شبیه آراز بود. پدر و مادر را صدا کردم تا پیام و عکس ها را ببینند و خودم به اتاق بیتا رفتم. در را که زدم صدای خش خشی آمد و بعد بیتا مضطرب در را باز کرد. انگار در را از پشت قفل کرده بود. مادر حق داشت. بیتا رفتارش عجیب شده بود. داخل اتاقش شدم و روی تخت نشستم. لبخندی مصنوعی زد و گفت:

-داشتم درس می خوندم. در رو قفل کردم تا تمرکزم به هم نریزه.

-من که چیزی نپرسیدم بیتا.

-هان... هان.. آره.. گفتم یعنی بگم دیگه.

نه، یک چیزی این وسط درست نبود. باید می فهمیدم. پدر و مادرم طوری با ما رفتار کرده بودند که نخواهیم چیزی را مخفی کنیم ولی بیتا... کنارم نشست. پای راستش را تکان می داد. دستم را روی پایش گذاشتم. آرام گرفت و غمگین نگاهم کرد.

-نمی خوای بگی چی شده بیتا؟ مثل همیشه نیستی.

-هیچی نشده.

-چرا دیگه... یه چیزی هست. توی مدرسه مشکل داری؟ با دوست هات؟ یا شاید، شاید، کسی وارد زندگی ت شده؟

-نه بابا، آبجی. اینا نیست.

-پس اگه اینا نیست، یه چیز دیگه ای هست. آره؟

آهی کشید. سرش را روی پایم گذاشت و روی تخت دراز کشید. درست مثل بچگی هایش. هنوز هم برای من همان بیتای کوچک بود که مادر می گفت باید مواظبش باشم تا زود بزرگ شود. موهایش را نوازش کردم. با صدای آرامی گفت:

-یه چیزی بگم قول میدی بین خودمون بمونه.

-بگو... قول میدم.

-آبجی، من نمی خوام درس بخونم. یعنی نه، می خوام بخونم ولی نمی خوام رشته ی تجربی بخونم. مثلاً من حتی پزشکی هم قبول بشم فکر میکنی به دردم می خوره؟ من خون ببینم همون جا غش می کنم.

چرا به ذهن خودم نرسیده بود مشکل بیتا چیست. تنها موضوعی که در خانه ی ما خط قرمز بود، همان درس بود که مادر اصرار عجیبی به خواندنش داشت. سری تکان دادم وگفتم:

-فقط همین؟!

سرش را از روی پایم برداشت و نشست.

-فکر کردی اگه مامان بفهمه چی میشه؟

-چی می خواد بشه؟ من از رشته ای که دوست داشت قبول نشدم، چیکار کرد مامان؟ دو روز سرکوفت زد فقط. روز سوم همه چی برگشت سر جای خودش. هرچند من خودم الان پشیمونم و میگم کاش اون روزا بهتر درس می خوندم.

-نمی دونم. من می خوام کنکور هنر شرکت کنم. دلم رفته برای نقاشی.

-نقاشی اگه دوست داری برو یه آموزشگاه خوب و یاد بگیر.

-نه اینطوری نمی خوام. می خوام رشته م همین باشه. خیلی تحقیق کردم آبجی.

کاغذهایی از زیر تخت درآورد و نشانم داد:

-ببین این لیست کتاب هایی که باید بخونم. دو تاش رو تهیه کردم. می تونم برسم تا سال دیگه.

-خب میتونی در کنار رشته ی خودت، رشته ی هنر هم شرکت کنی.

-نه، اینطوری نه، اونوقت تمرکز ندارم برای هیچ کدوم.

-چی بگم بیتا، خب این آینده ی تو هست. اگه تصمیم گرفتی من که نمی تونم حرفی بزنم ولی اگه خواستی می تونم درباره ی این موضوع با مامان صحبت کنم.

-وای الان نه آبجی، می ترسم مامان نزاره. مامان بهم گفته فقط پزشکی!

-آخه مامان از این اخلاقا داره؟ فوقش چند روز سرکوفت میزنه بهت. ولی خب به نظر منم دو سه ماه دیگه بگیم بهش. اگه ببینه کتاب هات رو گرفتی وخوندی و مصمم هستی، سعی میکنه راحت تر کنار بیاد. هر کتابی هم لازم داشتی به خودم بگو برات بگیرم.

بیتا با خوشحالی در آغوشم گرفت و بوسه ای به صورتم زد و گفت:

-آخ من قربون آبجی جون جونم برم. بارون جونی خودمی.

-به قول مامان، بسه مزه نریز...

و هر دو خندیدم. مادر صدایمان کرد که برویم کمکش تا شام را بکشد.

ایمیل خودم را باز کردم. سه پیام پشت سر هم از «م.ط.شریف» داشتم. اولی درست چند دقیقه بعد از پیامی که شب گذشته برایش ارسال کرده بودم، ارسال شده بود. با ذوق پیامش را باز کردم. نوشته بود: «سلام باران بهاری. چقدر خوشحال شدم که پیامت رو دیدم. دیگه داشتم ناامید می شدم. اینطوری می تونیم راحت تر با هم حرف بزنیم. کلی حرف دارم برات. »

لبخند روی لب هایم نشست. من هم حرف های زیادی برایش داشتم. پیام دومش برای امروز عصر بود. «تمام شب رو بیدار بودم. ولی هیچ خبری ازت نشد. صبح توی دانشگاه یه دعوای حسابی با یکی از بچه ها داشتم. کجایی باران؟»

قلبم بنای تپیدن گذاشت. اسم مرا از کجا می دانست؟! دعوا کرده بود؟ آن هم در دانشگاه ما! نکند ماکان بود؟! نه! طاهری! وای. اسم طاهری چه بود؟! پیام بعدی اش برای دو ساعت پیش بود.

«وقتی تو نیستی، نه هست های ما چونان که بایدند، نه بایدها»*

گوشی ام را برداشتم و برای نادیا پیام فرستادم که آیا اسم کوچک طاهری را می داند؟سرم را بین دستانم گرفتم. من داشتم چه می کردم. چرا همه چیز به هم ریخته بود. صدای گوشی ام بلند شد. پیام را باز کردم. نوشته بود: «مانی».

* قیصر امین پور