من که همیشه شیفته ی هیجان و کشف ناشناخته ها بودم ولی از تصور این که «دوست اینترنتی» من، یک آشنا باشد، هیچ خوشم نیامد. از فکر این که شاید «مانی» آن سو نشسته باشد، نفسم داشت بند می آمد. برایش نوشتم: «میشه بگین شما کی هستین؟» تا پیام را ارسال کردم، چراغ آنلاین بودنش روشن شد و بلافاصله پیامش رسید: «سلام، فکر کنم باید یه مسائلی رو برات توضیح بدم».

پوفی کشیدم، چقدر مسخره بود، ما دو سال با هم حرف می زدیم ولی حتی نمی دانستیم مخاطبمان کیست و شاید هم فقط من نمی دانستم. از روی صندلی بلند شدم و دور تا دور اتاق کوچکم را راه رفتم. دوباره روی صندلی نشستم. چقدر این دقیقه ها کش می آمدند. پیامش را فرستاد. نفس عمیقی کشیدم و پیام را باز کردم. نوشته بود:

«چند وقت پیش یه بحثی پیش اومد و خب با خودم فکر کردم به جز تو کی رو می تونم بشناسم که اینقدر با من تفاهم داشته باشه. درسته ما اتفاقی با هم آشنا شدیم ولی من به شدت اعتقاد دارم که هیچ اتفاقی، بی علت نیست. به نظرت چند سال باید بگردم تا یکی رو پیدا کنم، که مثل تو، حرف هام رو متوجه بشه؟ واقعاً چند سال؟ اصلاً امیدی هست که یکی پیدا بشه مثل تو؟همین یه جرقه بود که بخوام این ارتباط رو حفظ کنم. خب، من از همون روزایی که کم کم داشتیم از خاطره هامون تعریف می کردیم، متوجه شدم که تو برام آشنا هستی. اولش فکر کردم که از اول قصدت اذیت کردن بوده ولی اون روز که گفتی امتحان معادلات با مشتقات داری و از استادش تعریف کردی، حتی از حرصی که از دست شیرین کاری های یکی از پسرای کلاس خوردی، وقتی گفتی می دونم که تو رشته ت فنی هست. اونجا بود که متوجه شدم تو از طریق وبلاگ بچه های فنی، سر از وبلاگ من دراوردی و نمی دونی من کی هستم. می دونم، باید همون روز بهت می گفتم ولی، نتونستم. بلکه سعی می کردم خاطره ی مشترکی تعریف نکنم که تو شک کنی. ولی باور کن همه ی این ها برای این بود که نخوام دوست خوبی مثل تو رو از دست بدم ولی خب دیدم تا کِی؟ برای همین خواستم تا ایمیلت رو بهم بدی و خب به اسم و فامیلی خودت بود. و من مطمئن شدم. خانم باران سلطانی، همکلاسی عزیز».

با حس شوری خون اخم هایم در هم گره خورد. لعنتی، پوست لبم را کنده بودم. پس رو دست خورده بودم. آن هم من! باران! از خنگی خودم با حرص خندیدم. با ایمیل خودم برایش پیام فرستاده بودم و می گفتم اسم مرا از کجا می داند! مانی بود دیگر؟! نه؟! مانی طاهری... همان «م.ط» عزیز. باز برایم پیام رسید:

«یه چیزی بگو، یه حرفی بزن... می دونم، هیچوقت از مانی طاهری شریف خوشت نمی اومد و من همیشه از همین می ترسیدم».

راست می گفت. من از «مانی طاهری» هیچ خوشم نمی آمد. البته علت خاصی هم نداشت. فقط چون جو کلاس را به هم می ریخت، ناخواسته از رفتارش بدم می آمد. ولی «مرد باران» حتی با آن همه پنهان کاری اش، بی شک دوست خوبی برای من بود. سعی کردم چهره اش را به خاطر آورم ولی به جز آن قد بلند و هیکل ورزشکاری اش با آن خنده های بلندش که جو کلاس را به هم می ریخت و من حرص می خوردم، تصویر دیگری به ذهنم نرسید. پس دعوایش با ماکان موحد چه بود؟! نادیا گفته بود که طاهری کتک بدی خورده است، آن هم با آن هیکل ورزشکاری اش عجیب به نظر می رسید ولی من که «مرد باران» را می شناختم. می دانستم هارت و پورت زیاد دارد ولی محال است دست روی رفیقش بلند کند که چه بسا برای رفیقش جان هم می دهد.

با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب بیدار شدم. با دیدن اسم نادیا، خمیازه ای کشیدم، تماس را وصل کردم و گفتم:

- سلام.

-علیک سلام خانم. خواب بودی؟! لنگ ظهره ها، من رو بگو که از صبح کلی برات پیام فرستادم.

-نادی! شب دیر خوابیدم.

-حتماً باز مشغول پیام دادن به دوست اینترنتی بودی.

با یادآوری دیشب اخم هایم در هم فرو رفت. آخ اگر نادیا از جریان با خبر می شد. داشتم فکر می کردم از اتفاقات دیشب برایش بگویم یا نه، که نادیا اسمم را فریاد کشید.

-جانم نادی، جیغ نزن. همینجام.

-سه ساعته دارم میپرسم اسم مانی رو میخواستی چیکار که دیشب پرسیدی؟

نه، الان وقتش نبود. باید فکر می کردم. شاید بهتر بود بگویم ولی...

-نادی، کاش ناهار بیای خونه مون، من و مامان تنهاییم امروز، هم حرف می زنیم، هم کلی خوش می گذره.

- من که سر از کارهای تو درنیوردم باران، ولی باشه میام. دلم برای مامانت تنگ شده.

از نادیا خداحافظی کردم و نگاهی به پیام های گوشی ام انداختم، ده پیام از نادیا داشتم و یک پیام از مادرم. پیام مادر را باز کردم. نوشته بود مواد کتلت را آماده کرده و در یخچال گذاشته است، تا برمی گردد آن ها را برای ناهار سرخ کنم. ساعت دوازده ظهر بود. کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم.

*********************

دلم برای طاها تنگ شده :)