نادیا نیز همانند دوستان دیگرم، مادرم را که می دید، مرا فراموش می کرد. بس که مادر خوش سخن بود. سینی چای را روی میز گذاشتم و کنار نادیا، روبروی مادر نشستم. به آلبوم عکس خانوادگی نگاه می کردند. مادر عکس کودکی مرا نشان داد و گفت:

-اینجا باران شش سالشه، اولین روز کلاس آمادگی، بچه م خوشگل بودا ولی از بس گریه کرده ببین چه زشت شده، دماغش قرمز شده.

صدای اعتراض من و غش غش خنده ی نادیا در هم آمیخته شدند. نادیا گفت:

-نشمیل جون، شما خواهر و برادر ندارین؟ تک فرزند بود....

سقلمه ای به نادیا زدم و با بالا انداختن ابرویم اشاره کردم که حرفش را ادامه ندهد. نادیا دستش را روی دهانش گذاشت. ولی دیر شده بود. مادر چشمانش را چند ثانیه ای بست. وقتی باز کرد، نفسش را با آهی بیرون داد. آلبوم را ورق زد و روی صفحه ای که شش عکس خانوادگی در آن به چشم می خورد، مکث کرد، انگشتش را روی عکس خاله مینا گذاشت و گفت:

-مینا، دختر همسایه مون بود، دوستم که نه، خواهرم بود. مونسم بود. به قدری ما صمیمی بودیم، آخ مینا جانم، خواهر جانم. مینا با محمد که ازدواج کرد به خاطر کار و خانواده ی شوهرش که تنها پسر خانوادشون بود، راهی ارومیه شدند. برادرش شاهو هم اونجا بود. این عکس رو ببین، شاهو و مهربان، این هم دختر زیباشون روژان ما...

مادر، مثل همیشه از گذشته که می گفت صورت زیبایش سرخ می شد، نفسش تنگ می شد، آه می شد. دستش را روی عکسی گذاشت، در حالی که تک تک چهره ها را با انگشت های کشیده اش نوازش می کرد، ادامه داد:

-من از کنکور قبول شدم. ارومیه. پدرم گفت راه دوره ولی برادرم هیوا پشتم ایستاد. مینا هم اومد و کلی با خانواده ام صحبت کرد تا اجازه بدن من برم دانشگاه ارومیه. اونجا توی همسایگی مینا، من با فرهاد آشنا شدم و باز هم با واسطه ی محمد و شاهو بود که ما ازدواج کردیم و اون هم درست زمانی که جنگ بود. جنگ بود. جنگ.

نیم خیز شدم و گفتم:

-مامان، بسه دیگه، خواهش می کنم.

دستش را بالا آورد، مکثی کرد و بعد ادامه داد:

-هفتم تیر ماه سال شصت و شش بود. اون یکشنبه ی شوم. مینا گفت می خواد بره سردشت هم خانواده ش رو ببینه و هم روژان رو که یک هفته ای بود، که پیش مادربزرگش مونده بود رو با خودش برگردونه. مهربان گفت تو بچه ی کوچیک داری بمون پیش آراز، من خودم میرم. گفت نه دلم تنگه، باید برم. باران دو ماهش بود. گفتم مینا به خانواده ی من هم سر بزن، گفت چی میگی خواهر، تا من اون لپ های گلی خواهرات، نازان و نیشتمان رو نبوسم که برنمی گردم. مینا رفت. وقتی وارد شهر میشه ساعت چهار ظهر بوده، صدای غرش گوش خراش هواپیماها رو که میشنوه وارد یکی از مغازه ها میشه و بعد بمباران. اونقدر طول نمیکشه، خوشحال از این که بمباران مثل دفعات قبلی نبوده از مغازه بیرون میاد ولی کم کم ولوله ی عجیبی به راه میفته. بوی سیر گندیده همه جا پخش میشه. مرغ و خروس ها و حتی پرنده ها روی درخت ها جا به جا میفتن و میمیرن. مردم داد میزنن «شیمیایی زدن»، شیمیایی... گاز خردل...

مادر مشت هایش را روی سینه اش کوبید و اشک، اشک، اشک

-خانه له کوییه؟ دایک گیان... له کوییه؟* مینا میگفت تا خانه مان فقط دویدم. در را که باز کردم همه دراز به دراز افتاده بودند. یکی یکی از خواب بیدارشون می کنه ولی هیچ کدوم بیدار نمیشن. روژان رو خونه ی ما پیدا می کنه، وسط نیشتمان و نازان روی یک متکای بزرگ به خواب رفته بودند. برادرم، هیوا گیانم. پدرم. مادرم. همه.. همه رفته بودند. مینا رو نمی دونم کی از اونجا بیرون کشیده بود، ما توی یکی از بیمارستان های تهران پیداش کردیم ولی چه پیدا کردنی... اون تاول های پوستش، اون سرفه هایی که تا آخر عمر باهاش بود، مینا چند سالی موند ولی بعد اون هم رفت...

اشک هایم را پاک کردم. بلند شدم و لیوانی آب برای مادر ریختم. من خاله مینا را دیده بودم. آن سرفه هایش که تمامی نداشتند. غم چشم های عمو محمد را، زن دایی مهربان را... بغض های آراز و یاشار را، سوز سازهای دایی را و آه های سوزناک مادرم. من سردشت را ندیده بودم ولی ذره ذره لمسش کرده بودم. داغ سردشت همسن من بود. با من قد می کشید، نه تنها کمرنگ نمی شد بلکه بزرگ تر و پررنگ تر از همیشه در دل های ما بود.دستم را روی شانه های افتاده ی مادر گذاشتم. نادیا با صدای گرفته ای گفت:

-من نمیدونستم نشمیل جون. تو رو خدا ببخشید. روح همگی شون غرق در آرامش باشه.

مادر دستش را به سمت نادیا دراز کرد، دستش را فشرد و گفت:

-عزیزدلم. تو ببخش که ناراحتت کردم.

-وای نه تو رو خدا اینطوری نگید.

بلند شدم تا سینی چای سرد شده را عوض کنم.

___________________

* خانه کجاست؟ مادر جان... کجاست؟

****************************************

چقدر نوشتن این پست سخت بود. چقدر بغض داشتم. تقدیم به سردشت، هم استانی های عزیزم، به احترامتون تمام قد می ایستم.