انگار نادیا فراموش کرده بود که برای چه، به خانه ی ما آمده است. من نیز نتوانستم حرفی از مانی بزنم. نادیا که رفت، مادر، گوشه ای نشست و مشغول خواندن قرآن شد. تنها با خواندن قرآن بود که از آن حالِ پریشان فاصله می گرفت و آرام می شد. بی هدف، در خانه، از گوشه ای به گوشه ی دیگر می رفتم. انگار گمشده ای داشتم. آخر، من به حرف زدن با او عادت کرده بودم. البته فقط عادت نبود، آن ته دلم برایش تنگ شده بود. تصویرِ مانی، مقابل دیدگانم جان گرفت. نه! برای مانی که دلتنگ نبودم. من فقط دلتنگ حرف هایش بودم و شاید دلتنگ روزمرگی هایش. تصور دریافت پیامی از طرف او مدام وسوسه ام می کرد تا کامپیوترم را روشن کنم. صدای وصل شدن اینترنت دایال آپ که در اتاقم پیچید، نفس عمیقی کشیدم. هیچ پیام نخوانده ای در ایمیلم نداشتم. وبلاگش را باز کردم. نگاهم روی آخرین نوشته ثابت ماند «باران یعنی تو برمی گردی»* و به دنبالش لبخندی کمرنگ روی لب هایم نقش بست ولی به آنی محو شد. فردا چطور می خواستم با او روبرو شوم. با آن نگاه های موحد چه می کردم. مسخره بود. من اهداف مهم تری داشتم. یکی از کتاب های تستی که روی میزم بود را برداشتم، با انگشت دور کلمه ی «ارشد» دایره های فرضی کشیدم. تا دکتری می خواستم درس بخوانم بدون هیچ دغدغه ی فکری و بعد... به بعدش بعدها هم می توانستم فکر کنم. یاد حرف مانی افتادم که گفته بود برای رسیدن به اهدافم از هیچ کمکی دریغ نمی کند. الان وجود خودش برای من یک مانع بود و نبودش هم جور دیگری اذیتم می کرد، انگار یک خلأ بود. پوفی کشیدم. باز سر نقطه ی اولم برگشته بودم.

با عجله ماشین را پارک کردم و وسایلم را برداشتم. نمی خواستم بعد از استاد به کلاس بروم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که لادن را دیدم. انگار آن لادن دو روز پیش نبود. گرم تر از هر روز سلام و احوال پرسی کرد و با هم به طرف کلاس رفتیم. استاد هنوز نیامده بود. در سمت چپ ردیف دوم، کنار نادیا و مریم نشستیم. تازه جاگیر شده بودیم که استاد وارد کلاس شد و به دنبالش مانی نیز داخل شد و در کلاس چشم چرخاند. نگاهش که متوجه من شد، لبخند کجی زد و در ردیف سوم درست پشت صندلی من نشست. نادیا، سقلمه ای به بازویم زد و زیر گوشم پچ پچ کرد:

-آخرش نگفتی برای چی اسمشو می پرسیدی؟!

چپ چپ نگاهش کردم تا ادامه ندهد. استاد مشغول خواندن لیست حضور غیاب بود که در کلاس با تقه ای باز شد و موحد از استاد اجازه خواست تا وارد کلاس شود. استاد که اجازه داد، بدون نگاه کردن به بقیه، در سمت راست، ردیف سوم کنار بقیه ی پسرهای همکلاسی نشست. استاد بعد از خواندن لیست، از روی صندلی اش برخاست و مشغول تدریس درس شد.

مشغول جزوه برداری بودم که از پشت با خودکار به شانه ام زدند. با تعجب به پشت سرم نگاه کردم. مانی یک تکه کاغذ به سمتم گرفت و لب زد: - خوبی؟

چشمانم از تعجب گرد شد. نگاهی به اطراف انداختم، به جز موحد که خودکاری به دندان گرفته بود و تیز نگاهمان می کرد و دوستان خودم که همگی گوش شده بودند، بقیه حواسشان به درس بود.

-خانم سلطانی، اون پشت خبریه؟

-بله؟... نه... نه استاد.

مانی بود که گفت:

-استاد ازشون جزوه می خواستم.

-الان آقای طاهری؟ الان وقت جزوه گرفتنه؟

-ببخشید استاد.

قلبم به تپش افتاده بود. تکه کاغذ را در دستم مچاله کردم. استاد ادامه داد:

-حواستون اینجا باشه، این قضیه خیلی مهمه و من بیشتر از یک بار توضیح نمیدم.

تکه کاغذ را در کیفم انداختم و سعی کردم روی گفته های استاد تمرکز کنم و جزوه بردارم. کلاس که تمام شد، چند نفری از بچه ها به دنبال استاد از کلاس بیرون رفتند.

-باران، نرو باهات حرف دارم.

با تعجب نگاهش کردم. خدایا، چرا اسمم را اینطور صدا می کرد. انگار سال ها با هم دوست و آشنا بودیم. خب البته که دوست بودیم ولی چه کسی می دانست که حتی یک بار هم رودررو با هم صحبت نکرده ایم. با آن صدای رسای مانی، توجه همه ی همکلاسی ها که در کلاس بودند به ما جلب شد ولی وقتی دیدند من مشغول جمع کردن وسایلم هستم، کم کم از کلاس بیرون رفتند. نادیا و لادن ایستاده، دم در کلاس منتظرم بودند. مریم همان طور که تلفنی با سایه صحبت می کرد و می پرسید که چرا او و سعید سر کلاس حاضر نشده اند، برایمان دست تکان داد و از کلاس بیرون رفت. از روی صندلی بلند شدم، کیفم را برداشتم و نگاهی به ردیف آخر انداختم، مانی یک دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و راحت روی صندلی لم داده بود. موحد هم بود.

-اینجا حرف بزنیم باران، یا بیرون؟

موحد چنان از روی صندلی بلند شد که جزوه هایش پخش زمین شد. کنار صندلی مانی ایستاد، مانی هم آرام بلند شد و سینه به سینه مقابلش ایستاد. من از ترسم چند قدم عقب تر رفتم، نادیا و لادن جلوتر آمدند و کنارم ایستادند. موحد دستش را به سمتِ یقه ی پیراهن مانی برد و در حالی که یقه اش را صاف می کرد گفت:

-ما اون روز با هم صحبت کردیم.

مانی، دستش را روی دست موحد گذاشت و در یک حرکت آنی دستش را محکم پایین کشید. موحد «آخی» گفت و کمی خم شد ولی از رو نرفت، مانی را که به من نگاه می کرد، محکم به عقب هل داد طوری که تعادلش به هم خورد و محکم با لبه ی صندلی برخورد کرد.

-مانی...

هر دو با تعجب به من که اسم «مانی» را فریاد کشیده بودم، نگاه کردند. گند زده بودم. قلبم تند تند می زد و بدنم به لرزه افتاده بود. نادیا دستم را گرفت. به لادن نگاه کردم. لبخندش چقدر تلخ بود.

*نزار قبانی