از میان پلک های نیمه باز، نگاهی به چهره ی خواب آلودم در آینه ی روشویی انداخته و خمیازه ای کشیدم. دو ساعت بیشتر نخوابیده بودم. موهایم را پشت گوشم فرستاده، خم شدم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم. مهمان ناخوانده ای وارد خانه ام شده بود.

وارد هال شدم. ساعت دیواری چهار صبح را نشان می داد. هنوز همان جا، کنار دیوار ایستاده بود. شلوار سبزی به پا داشت و زیپِ کاپشن قرمزش را تا بالا کشیده بود. نگاهی به چهره اش انداختم. سرش پایین بود ولی با آن موهای ژولیده، ابروهای درهم و لب های به هم فشرده، به پسر بچه ی تخسی می مانست که تمام خانه را روی سرش بگذارد. اما آراز گفته بود بچه ی آرامی است و اذیتت نمی کند. گفته بود به پدرش خبر داده اند که حال مادرش ناخوش است و باید برود شهر خودش و اینجا کسی را ندارند و آراز، خودش هم باید برود پی پدرِ این بچه، تا با آن حال و روزش و این آب و هوا، بتواند به مقصد برسد. گفته بود چند روزی بماند. چند روز! اصلاً این بچه و پدرش از کجا وارد زندگی آراز شده بودند! پس چرا تا به حال حتی اسمی از آن ها به گوشم نخورده بود. پوفی کشیدم و وارد آشپزخانه شدم. بی هدف چند بار دور خودم چرخیدم و در نهایت روی تنها صندلیِ میزِ دو نفره ام نشستم و سرم را در دستانم گرفتم. مگر آراز حال و روز مرا نمی دانست؟! مگر نمی دانست که حضور هر کسی را به راحتی نمی توانم تحمل کنم؟! اصلاً مگر...! اوه! کلافه از روی صندلی برخاستم و دوباره وارد هال شدم. با دیدن پاهای بی پوشش و برهنه اش روی سرامیک، اخم هایم در هم فرو رفت. نزدیکش شدم ولی حتی ذره ای حالت ایستادنش را تغییر نداد. صدایم را صاف کردم و گفتم:

- بیا بشین روی صندلی.

نه تنها جوابی نداد، بلکه هیچ حرکتی هم نکرد. چه باید می گفتم؟! باید مثل آراز قربان صدقه اش می رفتم؟! پوفی کشیده، جلوتر رفتم و کنار پاهای کوچکش زانو زدم. پیشانی اش عرق کرده بود و چند تار مویی که به پیشانی اش چسبیده بود، چهره اش را زیباتر کرده بود. نمی دانستم چه کنم. دستم را جلو بردم تا زیپ کاپشنش را بکشم. فوقش جیغ می کشید یا گریه می کرد. هر عکس العملی بهتر از این سکوتش بود. زیپ کاپشنش را که باز کردم، تکانی به خودش داد و کاپشن را از تن بیرون آورد. از حرکتش خنده ام گرفت. دست های کوچکش را در دست گرفتم. سرش را بالا آورد و با آن اخم های درهم، نگاهی به چهره ام انداخت. لبخندی زدم و گفتم:

- ما آدم ها، خیلی وقت ها زندگی مون پر میشه از بایدها و اجبار... بابات باید می رفت... مجبور بود که بره... مجبور بود که تو رو با خودش نبره... می دونی! مهم نیست که این باید و نبایدها رو خودمون گذاشته باشیم یا خواسته ی طبیعت باشه یا شرایط زندگی... مهم اینه که جبر همیشه تلخ بوده...

با دیدن لب های به هم فشرده اش، حرف هایم را قطع کردم. اصلا! حواسم نبود که مخاطبم یک پسر بچه ی چهار، پنج ساله ای بیش نیست. لبخندم پررنگ تر شد و ادامه دادم:

- البته من می گم، باباها هر جا که برن باید بچه هاشونم با خودشون ببرن، مگه نه؟

حالت چهره اش غمگین شد و سرش را به نشانه ی تأیید حرفم تکان داد. دلم از نگاه غمگینش گرفت. گفتم:

- تو بلدی قهر کنی؟

باز هم سرش را تکان داد. هیجانی به صدایم دادم و گفتم:

- وای! زبونت رو موش خورده؟!

با لحن شیرینی جواب داد:

- نخیرم! زبون دارم...

و زبانش را برای اثبات حرفش درآورد. گفتم:

- پس حالا که زبون داری! از دست بابا هم ناراحتی! میخوای باهاش قهر کنی دیگه! نه؟

باز سرش را تکان داد. وقتی نگاه دلخورم را دید فوری جواب داد:

- بله

گفتم:

-پس حالا که قهر شدی. تنها شدی. بیا با من دوست شو.

دست هایش را رها کردم و دست راستم را بالا بردم. با تردید نگاهی به دستم انداخت. لبخندی زدم و گفتم:

- اسم من باران.. از آشناییت خوشحالم آقا کوچولو!

دستش را در دستم گذاشت و گفت:

- من کوچولو نیستم! پنج سالمه! اسمم طاهاست!

طاها... همیشه از اسم طاها خوشم می آمد. اسمی که مرا به گذشته ها می برد. سرم را تکان دادم تا از فکر گذشته ها بیرون بیایم. کوله پشتی کوچک و کاپشن طاها را برداشتم و به سمتِ تنها اتاق خانه رفتم. طاها نیز پشت سرم راه افتاده بود. وسایلش را کنار تخت گذاشتم. خودش را روی تخت پرت کرد و خمیازه ­ای کشید. چشم هایم گشاد شد. با همان لباس بیرون روی تختِ عزیز من دراز کشیده بود. نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شوم. فوقش ملافه ها را عوض می کردم. سر بچه که نمیشد داد کشید.