بیتا، کنارم روی مبل نشسته بود و موهای فِرَم را دور انگشتانش می پیچید. تلویزیون مسابقه ی فوتبال نشان می داد و پدر مشغول تماشایش بود.

-کاش موهای منم فر بود.

-موی فر کلی دردسر داره بیتا. برو خدا رو شکر کن که موهات صافه.

مادر سینی شربت را روی میز گذاشت. عطرِ خوش بادرَشبو تمام خانه را پُر کرد.

-موهای باران به موهای مادر خدابیامرزم رفته. همون قدر مشکی. همون قدر پرپشت با فرهای درشت.

و با مهربانی نگاهم کرد. مادر همیشه تعریف می کرد که آن زمان ها، زیبایی مادرش زبانزد خاص و عام بود.

-باران، هیچ دقت کردی چقدر شبیه اون عکس جوونی های مادرم شدی. این سفیدی صورتت، این چشم و ابروی کشیده ی مشکی رنگت.

-پس من چی مامان؟ یه بار بگو باران خوشگله و من زشتم دیگه.

-نه عزیزدلم. این قد بلندت رو قربون مامان جان. اتفاقاً تو شبیه بابا فرهاد هستی.

-پدر با شنیدن اسمش به سمت ما چرخید:

-خانم با من بودی؟!

-نه فرهاد جان. فقط می گفتم بیتا شبیه تو هست و باران شبیه... مادرم.

آن حسرتی که در صدای مادر بود وقتی اسم مادرش را می آورد، قلبم را فشرده می کرد. حاضر بودم تمام جانم را بدهم تا هیچ حسرتی در صدای مادر نباشد. پدر هم متوجه لحن مادر شده بود که گفت:

-تو خودت هم به مادرت شبیهی خانم.

-من پیر شدم فرهاد. چهل و پنج سالمه. مادرم ده سال از من کوچکتر بود که رفت. فاصله ی سنش با من فقط پانزده سال بود.

-دست شما درد نکنه نشمیل جان، یعنی می خوای در لفافه بگی که تو پیر شدی فرهاد؟ من ده سال ازت بزرگترم خب.

همگی به لحن پدر خندیدیم. مادر با تحکم گفت: - فرهاد!

-اینطوری فرهاد نگو! حالا اشکالی نداره. اون شربت من رو بی زحمت بده، خودتم بیا بشین اینجا ببین چه فوتبالیه.

مادر لیوان را به دست پدر داد و روی مبل های نزدیک تلویزیون نشست.

-به به، چه عطر و بویی هم داره. نشمیل، به مهربان خانم گفتی که فصل بادرشبو قراره بریم ارومیه؟

-آره، گفتم بهش. گفت ببین چقدر مونده تا تابستون. اصرار داشت الان بریم پیششون، یک بار هم تابستون. گفتم هم خودمون کار داریم و هم بچه ها درس دارن.

-می گفتی اونا می اومدن اینجا.

-گفتم ولی گفت شاهو آموزشگاهش رو نمیتونه ول کنه.

من شیفته ی آن عشقی بودم که در رفتار پدر و مادرم موج می زد. چه خوب که پدر بود و می توانست مادر را آرام کند. بیتا شربتش را که خورد، بلند شد، شب بخیر گفت و به اتاقش رفت تا بخوابد. به دنبالش من هم بلند شدم و با شب بخیری به اتاق خودم رفتم. کیفم را باز کردم و آن تکه کاغذ مچاله شده را برداشتم. آرام، بازش کردم. با دیدن نوشته اش لبخند تمام صورتم را پُر کرد. شماره اش را نوشته بود و زیرش تأکید کرده بود که «باران، حتماً زنگ بزن. من شماره ی تو رو ندارم». نگاهی به ساعت انداختم. ده و نیم شب بود. آنقدرها هم برای پیام دادن دیروقت نبود. گوشی ام را برداشتم و فکر کردم که برایش چه بنویسم. یاد آخرین شعر وبلاگش افتادم و برایش نوشتم: «باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!»*، شماره اش را وارد کردم و دکمه ی ارسال را زدم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که گوشی در دستانم لرزید. پیامش را باز کردم. فقط یک کلمه، نوشته بود: «باران». پیام بعدی اش بلافاصله به دنبال پیام اولش رسید: «از بی کران تو می ترسم، ای دوست! موج نوازشی»**. چقدر دلم برای این شعر نوشتن هایمان تنگ شده بود. به لطف همین شعر فرستادن هایمان، کلی شعر ازبر شده بودم. باز گوشی در دستانم لرزید: «باران، یک هفته ست که درست و حسابی با هم حرف نزدیم. حرفام مونده ته دلم. به کی بگم به جز تو». درست مثل من، که حرف هایم ته دلم سنگینی می کرد. آهی کشیدم و برایش نوشتم: «می دونم، ولی خب یکم شرایط تغییر کرده آقای طاهری» و دکمه ی ارسال را زدم. خب راست می گفتم. قبلاً که نمی دانستم چه کسی مخاطب جملاتم هست ولی الان... پیام جدیدش را باز کردم: «اینطوری که تو میگی آقای طاهری، من احساس می کنم منظورت بابامه، باران، من همون مرد بارانم. مانی ام. صبح که اسمم رو گفتی، من...» صبح اسمش را فریاد کشیده بودم ولی الان... «حتی اگه مانی صدام نکنی به همون مرد باران هم راضی ام». می خواستم برایم همان «مرد باران» بماند و همین را برایش فرستادم. نگاهی به شماره اش انداختم، به اکثر شماره های ناشناس جواب نمی دادم. او که ناشناس نبود. به اسم «مرد باران» شماره اش را در گوشی ام ذخیره کردم.

* نزار قبانی

** سهراب سپهری