با صدای بیتا که اسمم را بدون وقفه پشت سر هم تکرار می کرد بیدار شدم.

-بیدار شدی آبجی.

با چشمانی نیمه باز به او که بالای سرم ایستاده بود، نگاه کردم ولی جوابش را ندادم و دوباره چشمانم را بستم. با بالا و پایین شدن تختم، پلک هایم را روی هم فشردم ولی این بار دستش را روی بازویم گذاشت و تکانم داد. گریه ام گرفته بود، بدجوری خوابم می آمد. به پهلو چرخیدم. این بار بیتا، شروع کرد به بازی با موهایم. نخیر، دست بردار نبود.

-باران جونی، آبجی جونی، پاشو دیگه چقدر می خوابی تو.

با صدای گرفته ای پرسیدم:

-ساعت چنده؟

-هشت.

ای خدا، فقط سه ساعت خوابیده بودم.

-آبجی، پاشو دیگه، پاشو بریم کتاب فروشی،کتاب می خوام بخرم.

-بیتا! من که گفتم صبر کن ناهار رو آماده کنم، تا با هم بریم. باران رو چرا بیدار کردی؟

صدای مادر انگار از آشپزخانه به گوش می رسید. بیتا با آرنجش به پهلویم زد. آخی گفتم و نیم خیز شدم. با صدای آرامی طوری که مادر نشنود گفت:

-تو رو خدا پاشو با هم بریم.

و بعد با صدای بلندتری جواب مادر را داد:

-مامان، باران خودش گفته بود بیدارش کنم.

همان طور که روی تخت نشسته بودم، سرم را به پشتی تخت تکیه دادم و با چشمانی بسته گفتم:

-تو چرا خونه ای این وقت صبح؟

صدایم هنوز گرفته بود. این بی خوابی های شبانه، آخر کار دستم می داد.

-امروز پنج شنبه ست دیگه آبجی. یعنی از این پیش دانشگاهی، فقط همین پنج شنبه مدرسه نرفتنش رو دوست دارم.

-آهان، برو دیگه، برو بیدار شدم.

-قربونت برم، زود بیا صبحانه بخوریم.

کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم. چشمم به چراغ چشمک زن گوشی ام افتاد. بازش کردم. یک پیام از مانی داشتم که نوشته بود: «سلام، من دارم میرم نون بگیرم، بعد میرم مغازه، عصری با هم درباره ی ادامه ی برنامه ریزی واسه امتحانات صحبت می کنیم». نگاهی به ساعتی که پیام را فرستاده بود، انداختم. برای یک ساعت پیش بود. یعنی فقط دو ساعت خوابیده بود! دیشب قرار گذاشته بودیم تا با هم درس بخوانیم و روند درس ها را برای هم گزارش دهیم. نه این که نان گرفتن و کارهای دیگر را ریز به ریز توضیح دهیم. مانی بود دیگر. سری تکان دادم و گوشی را روی میز رها کردم.

لباسم را پوشیده بودم، سوییچ ماشین را نیز برداشتم. بیتا هنوز آماده نشده بود. از مادر خداحافظی کردم و رو به بیتا گفتم:

-تا دو دقیقه دیگه نیای، من رفتما.

انگار همان بیتا نبود که با آن عجله مرا بیدار کرده بود، با آرامش روی تختش نشسته بود و جوراب هایش را می پوشید.

-باشه آبجی، تو برو منم اومدم.

-در گاراژ و حیاطم تو باز میکنیا!

-باشه، باشه...

به حیاط رفتم و روی صندلی هایی که زیر درخت خرمالو بود، نشستم. نگاهی به نمای سفید خانه انداختم. از همان روزهای اول اسمش را گذاشته بودیم «خانه ی سفید». چقدر این خانه را دوست داشتم. خانه ای ویلایی که از در که وارد می شدی، حیاطی پر از گل و درخت به استقبالت می آمدند. خشت خشت و آجر به آجر این خانه را پدر با عشق روی هم گذاشته بود. درست ده سالم بود که خاله مینا برای همیشه رفت و برای مادر تحمل ماندن در خانه مان در ارومیه که طبقه ی بالایش برای خاله مینا بود، سخت شد. هرچند خاله مینا که همیشه کنار مادر نبود.هر سال، تعطیلات سه ماهه ی تابستان که آغاز می شد. عمو محمد، بوتیک هایش را به دست عمو فرزادم می سپرد، دست خاله مینا را می گرفت و می رفتند. یک سال به شمال، سال بعدش در جنوب بودند. شهرهای مختلف را می گشتند. گاهی میشد که تمام سه ماه را در یک شهر می ماندند و البته آراز را هم می بردند ولی یاشار در خانه می ماند و بیشتر اوقاتش را با عمو فرزادم که چند سالی از او بزرگتر بود، پُر می کرد، اصلاً یاشار و عمو فرزاد مثل یک روح در دو بدن بودند. و من بدجنسانه، از این که یاشار با آن ها نمی رفت، خوشحال می شدم. آخر می خواستم آراز، آنجا تنها بماند، همان طوری که می رفت و من می ماندم و بیتای کوچکی که هیچ حوصله ی ونگ ونگش را نداشتم. آن سه ماه که تمام می شد، آراز با کلی سوغاتی می آمد ولی من محلش نمی گذاشتم. آن ته دلم برای آن همه مسافرتی که می رفت حسودی می کردم. حتی گه گاهی که می شنیدم باز در سفر هم، خاله مینا در بیمارستان بستری شده است، خوشحال می شدم که آن طور که باید به آراز خوش نگذشته است. از یادآوری گذشته ها، لبخند تلخی روی صورتم نشست. خاله مینا که رفت، عمو محمد گفت، دلِ ماندن در جایی که مینایش را به خاکش سپرده، ندارد. خانه و زندگی اش را جمع کرد و با دو پسرش به استانبول رفت، آن جا که دوباره بوتیکی باز کرد و کار و کاسبی اش راه افتاد، عمویم فرزاد نیز زمزمه ی رفتن سر داد. آن وقت بود که پدر پیشنهاد داد به تهران بیاییم تا زمینی که مدت ها قبل خریداری اش کرده بود را بسازد. پدر کارش ساخت و ساز بود و با علاقه ای که داشت، در کارش موفق بود. سر همین خیابان، خانه ای اجاره کردیم تا کار ساخت و ساز خانه ی سفید تمام شود، هر روز به اینجا سر می زدیم.