با تکان دستی از خواب پریدم. وحشت زده نگاهش کردم. چشم هایش را بسته و فقط تکانم می داد. حافظه ام یاری نمی کرد اسمش را به خاطر آورم. سعی کردم روی کاناپه بنشینم . دست نگه داشت و چشم هایش را باز کرد. لب های کوچکش لرزید:

-فکر کردم مُردی! مثل بابا حسن. خوابیده بود. مامانی بیدارش کرد. بیدار نشد. روش پارچه ی سفید کشیدن. اومدن بردنش. دیگه بابا حسن نیومد خونه. مامان هم دیگه نمیاد خونه. ولی من دیدم رفت بیرون. با اون چمدون سبز بزرگ. بهم گفت میره برام خوراکی بخره و بیاد. ولی نیومد. یه بار که خیلی گریه کردم و گفتم مامانمو می خوام، بابا گفت اون مُرده. مثل بابا حسن. من نمی خوام هیچ کس بمیره. من می ترسم.

زمزمه کردم: «عزیزم!»

در آغوشم خزید. می لرزید. محکم به خودم فشردمش. من هم از مرگ می ترسیدم. از این که کسی برود و بمیرد می ترسیدم. از این که کسی بخوابد و بمیرد هم می ترسیدم. این سایه ی شوم همیشه با من بود. چطور باید آرامش می کردم. نمی توانستم بگویم نترس! نمی توانستم بگویم مرگ حق است! نمی توانستم بگویم آن ها رفته اند ولی یکی دیگر هست که نفسش به نفس های تو بند است، که می تواند آرامت کند. اگر آن یک نفر نبود چه؟! نفس عمیقی کشیدم. خودش را از من جدا کرد. لبخندی به صورتش زدم. لبخندم را جواب داد. شاید او هم سکوتم را به گفتن هزاران حرف ناگفته ترجیح می داد. بچه ها خوب می فهمیدند. گفتم:

-تا تو دست و صورتت رو میشوری من یه صبحانه ی خوب آماده می کنم.

به سمت سرویس بهداشتی راهنمایی اش کردم. وارد آشپزخانه شده و دست هایم را شستم. یخچال را که باز کردم، آه از نهادم برخاست. نه پنیر بود، نه کره، حتی تخم مرغ هم نداشتم. فقط یک شیشه از مربای به که پخته بودم باقی مانده بود. و یک برش کیک خانگی. پرتقال هم داشتم. امیدوار بودم مهمان کوچکم بدغذا نباشد. فاصله ی کوتاه سرویس بهداشتی تا آشپزخانه را دوان دوان آمد.

-بگو ببینم طاها کیک و آب پرتقال دوست داره؟

بله ای گفت. روی تنها صندلی آشپزخانه ام نشست. آب پرتقال را در لیوان ریخته و کنار کیکش گذاشتم. مشغول خوردن شده بود. به کانتر تکیه دادم. باید صندلی دوم را از گوشه ی هال به پشت میز آشپزخانه منتقلش می کردم. از این که صندلی روبه رویی ام خالی باشد متنفر بودم. الان که خالی نبود. بعدها دوباره منتقلش می کردم به آن گوشه. صدای زنگ تلفن همراهم به گوش رسید. آهنگ مخصوصِ آراز بود. به اتاق رفته و جواب دادم:

-آراز!

-منو ببخش باران... مجبور شدم. میدونی که... اذیتت کرده؟

-نه! بچه ی آرومیه... فقط... اون کیه آراز؟ یه لحظه حس کردم آشناست. نمی دونم چرا؟ نمیفهمم. من راحت باهاش کنار اومدم. باورت میشه آراز؟ الان یه پسر بچه توی آشپزخونه ی من نشسته. نمی دونم. حس عجیبی دارم.بهم بگو اون کیه؟

-پسرِ یه رفیقِ قدیمی، که بعد از سال ها همدیگر رو خیلی اتفاقی پیدا کردیم. تو نمی شناسیش باران!

-نمی دونم، منم احساس می کنم که سال هاست می شناسمش، نمی دونم واقعاً...

-اگه اذیتی، من همین الان برگردم ؟

-نیستم...

-ما هنوز توی راهیم. مادر دوستم متأسفانه فوت کرده و چند روزی هم باید بمونیم تا مراسم تموم بشه. باز میگم که...

حرفش را قطع کرده وحشت زده گفتم:

-توی خواب مُرده؟!

-نه، مریض بود. سرطان ریه.

نفس عمیقی کشیدم.

-باران، مطمئن باشم؟!

-مطمئن!

-مواظب خودت باش. هر کاری داشتی و حتی هر وقت دیدی نمی تونی کافیه بهم بگی... من خودم مرتب باهات تماس می گیرم، نگران نباش. باشه؟!

-باشه. آراز؟!

-جان آراز...

دلم می رفت برای این جان گفتن هایش. لبخندی بزرگ روی لب هایم جا خوش کرد. آرام زمزمه کردم:

-مواظب خودت باش.

صدای نفسِ عمیقش گوشم را نوازش کرد:

-هستم. به خدا میسپرمت.