طرح خانه ی آراز شبیه خانه ی من ولی بزرگ تر بود و دو اتاق خواب داشت. چیدمانش درست برعکس خانه ی من، چشم نواز و پُر از حس زندگی بود. از در که وارد می شدی، از همان راهرو با آن گلدان های سانسوریای زیبایی که به چشم می خوردند، زندگی لبخند می زد. روبروی راهرو پنجره ی آشپزخانه بود که با آن پرده ای که هوشمندانه انتخاب شده بود، روشنایی را به خانه دعوت می کرد. یکی از آن روزهایی که خانه مان را می چیدیم، آراز خواهش کرده بود که به همراهش برای خرید مبلمان بروم. گفته بود که از تنوع طرح ها گیج شده است و من در جوابش گفته بودم با یکی از خانم های فامیلش برود. گفت نمی خواهم فک و فامیل وارد حریم خصوصی زندگی ام شوند و من ندانستم کِی و چگونه وارد حریم خصوصی اش شده بودم به خودم که آمدم برایش از جادوی رنگ ها می گفتم، از صندلی های چوب ماهگونی رنگ با تشک های آبی فیروزه ای و گلدانی مینا کاری شده در وسط میز که با چند شاخه گل سفید رنگ مزین شده باشد. برایش از میز ناهارخوری های گِرد می گفتم و از صمیمیتی که میشد دور آن میز با عزیزترین ها داشت. حتی برایش از تابلوهایی گفته بودم که زندگی را روی دیوار ترسیم می کردند. آن روز به اولین مغازه ی مبل فروشی که سر زدیم برای خانه ام یک کاناپه ی سه نفره و یک میز جلو مبلی انتخاب کردم با دو صندلی و یک میز کوچک برای آشپزخانه. وقتی آراز متعجب گفته بود فقط همین! جوابم این بود: «از صندلی های خالی متنفرم». آن روز با خریدهای من به خانه برگشتیم و آراز گفت که طرح خاصی به ذهنش رسیده و بعداً مبلمانش را سفارش می دهد. بماند که بعدها با دیدن آن میز بزرگ هشت نفره ی گرد ماهگونی و صندلی های چوب با تشک آبی فیروزه ای و مبلمان ستش چه حال عجیبی پیدا کردم. خانه ی آراز برای من دوست داشتنی ترین مکان بود هرچند در این چند سال به اندازه ی انگشت های دستم به خانه اش نرفته بودم.

. آخرین باری که آنجا بودم عید نوروز بود که عمو محمد هم آمده بود.

از وقتی که وارد خانه ی آراز شده بودیم، طاها مقابل تابلو فرش ایستاده بود و با دقت به آن نگاه می کرد. بوی عطر هلِ چای زن دایی مهربان همه ی خانه را پُر کرده بود. با یک سینی چای و پیش دستی آمد و کنارم نشست:

-چه بچه ی آرومیه. بارانکم کیکی که آوردی رو ببر که با چایی خیلی می چسبه. طاها جان بیا بشین پسرم. بیا بشین بهم بگو ببینم این کیک رو چطوری درست کردین.

طاها انگار که نمی شنید. رفته بود کنار میز خاطره و این بار با دقت به عکس ها نگاه می کرد. آمد سمتِ من و دستم را کشید و برد به سمتِ میز.

-این کیه باران؟

عکس خودم بود، خودِ خودم. بچگی های خودم. آنجا هشت سالم بود، روی صندلی نشسته بودم. کنارم بیتای سه ساله و آراز هم کنار بیتا نشسته بود. پشت سرمان یاشار با اخم های درهم ایستاده بود. آن روزها تازه پشت لبش سبز شده بود. خوب حرفش یادم هست که به خاله مینا گفت: «مامان، واقعاً انتظار داری من با بچه ها عکس بندازم» و من و آراز جیغ زده بودیم که ما بچه نیستیم. آهی کشیدم و گفتم:

-این منم، اینم آراز.

انگار که کشف مهمی کرده باشد. چشمانش را گِرد کرد:

-پس اینم تویی؟!

تابلو فرش را نشانم داد. تا به حال با دقت به تابلو نگاه نکرده بودم. نزدیک تر رفتم. پسر بچه ای پیانو می زد، چهره اش معلوم نبود و موهای پشت سرش قهوه ای خوش حالتی بود درست مثل موهای آراز و دختر بچه ای با موهای مجعد به رنگِ شبش با پیراهنی آبی رنگ در حالی که عروسکی در آغوش داشت، کنارش ایستاده بود. به خود لرزیدم. تمام تنم مور مور شد. آن دختر، من بودم. آن عکس را مادرم گرفته بود. من بودم و عروسکم که اسمش را موحنایی گذاشته بودم. به زن دایی نگاه کردم. با لبخند سرش را آرام بالا و پایین کرد. می دانستم آن تابلو هنرِ دستان زن دایی هست ولی من در آنجا چه می کردم؟! سؤالی که نه جوابی برایش داشتم و نه جرأت این که از کسی بپرسم.

طاها انگار مأموریتش را به پایان رسانده بود. کنار زن دایی نشسته، کیک می خورد و با آب وتاب از هم زدن سفیده های تخم مرغ تعریف می کرد که چگونه سفت و سفید شده بودند.