-دوست داری عروسیمون چجوری باشه؟

سَرَم رو به سمتش میچرخونم. اول صبح، توی جاده، گیج تر از این بودم که با بار اول بفهمم چی میگه!

-چی؟

دستم رو توی دستش میگیره و با دست چپش فرمون رو هدایت میکنه.

-میگم دوست داری عروسیمون چه شکلی باشه؟ مطمئنم دخترا از بچگی به روز عروسیشون فکر میکنند و براش برنامه ها دارند.

خیلی دلم میخواست بهش بگم من حتی از بچگیم فکر نمیکردم روزی ازدواج کنم چه برسه به رویا پردازی درموردش! اما هم خوابم میومد، هم اعصابم به طور کلی از سرعت وقایع بهم ریخته بود!

-من برنامه ای ندارم! تو چی؟

-مگه میشه؟

-شده دیگه!

به دستم فشار وارد میکنه. خیلی دلم میخواست دستم رو از توی دستش دربیارم اما باز هم کاری که دلم میخواست رو انجام نمیدم!

-نظرت در مورد ماه عسل چیه؟ میتونیم بریم پاریس پیش بابا! میتونیم هرجای دیگه ای که دلت میخواد بریم!

بهم نگاه طولانی ای میندازه. طوری که مجبور میشم نگاهش کنم.

با شور و شوق ادامه میده: میتونیم بریم انزلی!

لبخندی نا خوداگاه لب هام رو مهمون میکنه. داشت از هیجانِ لو دادن برنامه هاش منفجر میشد و گیر آتاناز پنچر امروز افتاده بود!

برای اینکه دلش نشکنه میگم: حالا که من برنامه ای ندارم، تو برنامه هات رو بگو!

با هیجان بهم نگاه میکنه که ماشینی از پشت براش بوق میزنه.

فرمون و کج کرده بود و نزدیک بود تصادف کنیم. بهونه ی خوبی بود تا دستم رو از دستش بیرون بکشم.

-ببخشید! حواسم رو پرت میکنی خب! من دوست دارم عروسی رو توی باغ آقاجون بگیریم. میتونم تصور کنم اون باغ با صندلی های سفید و تور و ریسه چقدر زیبا میشه! میگیم آرایشگر بیاد خونه و تورو تو خونه ی خودمون آرایش کنه. بعد تو از خونه بیرون میای، توی اون لباس سفید. آتا بگذار من لباس عروست رو انتخاب کنم!

داشتم به رویا هاش گوش میدادم و در آن واحد هم از ایده هاش خوشم اومده بود و هم گیج شده بودم.

امشب، بعد از اینکه جهانگیرخان قضیه رو با مامان درمیون میگذاشت انقدر به عروسیمون نزدیک میشدیم؟

اردوان داشت هنوز به بیان فانتزی هاش ادامه میداد:

برای ماه عسل دوست دارم بریم ویلا! بعد از یک هفته میتونیم بریم هرجای دنیا که بخوای! اما هفته ی اول بریم ویلا! من عاشق اون ویلام!

بعد از سکوتی که تمام مدت کرده بودم بالاخره سوالی که برام مهم بود رو میپرسم.

-امشب دقیقا قراره چی مشخص بشه؟

با نیم نگاهی که به سمتم میندازه کمی جدی تر میشه.

-تقریبا همه چیز! تو حالت خوبه؟

تیغه بینیم رو فشار میدم. جالب بود که حالا ازم میپرسید!

-آره؛ خوبم!

شاید دلیل اینکه گفتم خوبم، جواب هایی بود که بعد از گفتن "خوب نیستم" باید پس میدادم! جواب هایی که قطعا پرسش هاش از روی عادت پرسیده میشد و صاحب اون پرسش ها به خوبی جوابشون رو میدونست و فقط خودش رو به اون راه میزد!

---------

-خانم ارجمندی! نمیدونی برنامه بعدی کی میشه؟

خانم ارجمندی که همزمان داشت گریمم میکرد میگه: مگه نمیدونی؟ تبلیغای تلوزیونی هنوز تایید نشدند، فعلا پروژه خوابیده!

شاخ در آوردم. چرا کسی به من نگفته بود؟

-پس الان داریم چیکار میکنیم؟

-هیس! چرا داد میزنی آتا؟

قاطی میکنم! چرا کسی من رو آدم حساب نمیکرد تا بهم خبر بده؟

میام از روی صندلی بلند بشم که با دستش به عقب هل ام میده.

-بشین ببینم! بذار گریمت کنم بعد برو هرجایی که دلت میخواد.

-با من اینجوری حرف نزن خانم ارجمندی! احترام نگه دار!

-اینجا چه خبره؟

.

اردوان بود. دم در اتاق گریم ایستاده بود و با اخم به خانم ارجمندی نگاه میکرد.

از روی صندلیم بلند میشم و تنه ای به ارجمندی میزنم.

اردوان با سر اشاره میکنه و میگه: چی بهت میگفت که عصبانیت کرده بود؟

رو به روش با فاصله ی کمی می ایستم و میگم: چیزی که الان منو خیلی عصبانی کرده ارجمندی نیست! چرا کسی به من نگفت تبلیغ ها تایید نشدند؟

اخم هاش کمی توی هم میره و میگه: یکم دیگه طول میکشه! پروسه اش طولانیه ولی تایید میشه! نمیخواستم بهت انرژی منفی بدم!

آستینش رو میگیرم و به گوشه ای میکشونمش تا اینطور هرکس رد شد بهمون زل نزنه!

-میخواستی انرژی منفی ندی؟ تبریک میگم! الان خیلی ناراحت تر از وقتی ام که بهم میگفتی پروژه فعلا شکست خورده!

-عزیزم! آتا! انار! امروز روز قشنگ و مهمیه! خرابش نکن عزیزم باشه؟

نفس عمیقی میکشم و پیشونیم رو با کف دست فشار میدم.

-اگه همه چی کنسله پس عکاسیمون چیه؟

-برای چند تا مجله و شبکه های اجتماعی!

-بعد از امروز چی؟

-کار تمومه!

- یعنی چی تمومه اردوان؟ تو قرارداد چنین چیزی نوشته نشده بود!

-توی قرارداد نوشته بود اگر هرجا پروژه توقف بخوره تو دستمزدت رو تا اون روز میگیری و در واقع کارِت با کارخونه تمومه!

-یعنی چی اردوان؟ چی میگی؟ یعنی من رسما از امروز حقوق ندارم؟

-مگه بهش نیاز داری؟

از حرص میچرخم تا توی صورتش بهش نتوپم.

بعد از چند نفس عمیق توی چشم هاش نگاه میکنم.

-معلومه که بهش نیاز دارم!

-آتاناز! عزیز دلم! من کاملا عصبانیتت رو میفهمم! ولی ما امشب تکلیفمون مشخص میشه! قرار نامزدی و عروسی گذاشته میشه و تو ناخوداگاه سرت شلوغ میشه! بعد از اینکه کارهامون به روال عادی برگشت میری دنبال کار! یا نه میتونی نمایشنامه ی عروسکی ای که داری مینویسی رو کامل کنی و ببریش روی صحنه.

لبخند کرختی میزنم.

اردوان لبخند پر رنگی در جوابم میزنه. دستم رو میبوسه و اتاق رو ترک میکنه.

با سستی، دوباره روی صندلی گریم مینشینم.

-شما آدم پولدارا همین اید! هرچیزی که بخواید دارید و میتونید انجام بدید! دیگه ناراحتیت برای کار نداشتن چیه؟

چشم هام رو میبندم و نفس عمیق میکشم.

-کارت رو بکن! تو زندگی بقیه هم دخالت نکن!