-بیا با من یک راست بریم خونه!

-نمیشه اردوان! باید برم خونه ی خودم و آماده بشم. اینطوری حس خوبی ندارم!

توی راه برگشت بودیم.

دلم نمیخواست شب بشه!

دوست داشتم مسیر کش بیاد. تموم نشه و اونقدر توی جاده بمونیم تا بمیریم!

-آتا! دوست داری اسم بچه امون رو چی بگذاریم؟

شوکه از سوالی که پرسیده بود بهش نگاه میکنم. حالش خوب بود؟ ما هنوز ازدواج هم نکرده بودیم!

-نباید اول درمورد این صحبت کنیم که توی برنامه هامون بچه هست یا نه؟

نیم نگاهی به سمتم میندازه: مگه توی برنامه ات نیست؟

-نه فعلا! حداقل نه تا سی سالگیم!

-آدم ها نظرشون تغییر میکنه! نظر تو هم قطعا عوض خواهد شد!

-ممکنه! تو دوست داری اسم بچه ات چی باشه؟

با خنده میگه: باید قطعا دختر باشه! ببین آتا بخدا پسر بشه میندازمش توی سطل آشغال مرکزی محل!

-دیوونه ای؟

-من عاشق دخترم! باید حتما دختر دار بشیم! یکی مثل نیاز! همونقدر شیرین و ناز! نمیدونم اگر بچه امون پسر بشه میخوام چکار کنم؟ قطعا برام سخت خواهد بود! اسم دخترمون رو بگذاریم تلفیق اسم من و تو! ارنواز چطوره؟

داشتم هنوز به مسخره بازی هاش درمورد جنسیت بچه میخندیدم که لرزشی رو توی کیفم احساس میکنم. موبایلم رو در میارم و به صفحه اش نگاه میکنم. 12 تماس از دست رفته از مامان داشتم. به اس ام اسی که در همین ثانیه برام میرسه نگاه میکنم.

بعد از خوندنش لبخندم خشک میشه.

-اردوان! من باهات میام خونه اتون! نمیخواد بریم خونه ی من!

-چرا چیزی شده؟ تو که اصرار داشتی بری خونه!

از گول زدن آدم ها متنفر بودم اما....

با نیش باز به سمتش میچرخم و خودم رو براش لوس میکنم.

-عیبی داره خونه خودمون آماده بشم؟

به وضوح ذوقش حس میشد. اونم وقتی من از صبح فقط بد اخلاقی کرده بودم!

-شما از این به بعد هرچی امر کنی همون میشه!

------------

احمد آقا در رو باز میکنه و اردوان با تک بوقی از کنارش رد میشه. باغ سوت و کور بود و حضور کسی هم به چشم نمیخورد.

اردوان با ماشین عمارت جهانگیرخان رو دور میزنه. پشت پنجره ی اتاق پشتی تصویر زنی رو میبینم که دیگه نمیشناختمش!

ماشین رو به روی عمارت جوانشیرخان یا به قول اردوان "خونه امون" متوقف میشه.

قبل از اینکه در رو باز کنم و پیاده بشم اردوان دستم رو میگیره.

-نمیدونی چقدر خوشحالم! خوشحال از اینکه الان میخوام با تو پا توی خونه ای بگذارم که قراره توش زندگی کنیم. آتا! ممنونم که پا توی زندگیم گذاشتی.

اشک توی چشم هام حلقه میزنه.

اردوان نگاهش رو به چشم هام میده.

-چرا گریه میکنی عزیز دل؟

دستی به چشم هام میکشم.

-چیزی نیست! اشک شوقه! بریم تو؟

لبخند دلگرم کننده ای میزنه و پیاده میشه.

دیگه فکر نمیکنم بتونم به چیزی دل گرم بشم.

------------

-خب این هم از خونه امون!

در رو باز میکنه و عقب می ایسته تا اول من وارد بشم.

پا که توی سالن خونه میگذارم دنیا روی سرم خراب میشه!

-ببخشید که کمی نامرتبه! من خیلی پایین نیستم برای همین از وقتی بابا رفته روی همه چیز پارچه کشیده شده. اما منتظرم ببینم میخوای اینجا رو چطوری دکوراسیون کنی! مطمئنم زیبا ترین شکلی میشه که تا امروز بوده!

لبخندی به این حجم از انرژی میزنم. اردوان مرد خوبی بود. از نظر خیلی ها مرد رویا ها بود. از نظر من مرد رویا ها نبود اما مرد خوبی بود. اونقدر که با رعایت چند نکته میشد بهش تکیه کرد.

با دست به راه پله اشاره میکنه که دفعه قبل که با جهانگیرخان اومده بودم، فهمیده بودم به نشیمن و اتاق ها منتهی میشه.

قلبم به شدت خودش رو توی سینه ام میکوبید و هر ثانیه که به طبقه بالا نزدیک میشدیم دست هام لرزششون بیشتر میشد.

-آخ آتا لباس نداری اینجا! الان به احمد میگم بره لباس هات رو از خونه بیاره. با ثریا هماهنگ کن! الان به احمد زنگ میزنم.

وقت خوبی بود! اگر کاری میخواستم انجام بدم، وقتش، همین حالا بود!

-نه نه نه! نمیخواد عزیزم. من با ثریا هماهنگ میکنم لباسی که میخواستم بپوشم رو برام بیاره! تا تو دوش بگیری و آماده بشی، لباس منم میرسه و منم آماده میشم.

راه پله رو تموم میکنیم و به نشیمن میرسیم. همون نشیمنی که اولین بار که دیدمش حسابی مجذوبش شدم و حالا خیلی میلی به نگاه کردنش هم نداشتم.

-مطمئنی فکر خوبیه؟

دوباره با گول زدن و بوسیدنش سعی میکنم به کاری که میخوام، مجبورش کنم.

-باشه! پس من میرم دوش بگیرم. تو هم تا من برگردم دو رو اطراف رو چرخ بزن و خونه امون رو ببین! هرجاش رو دوست نداشتی میتونیم سریع تغییر بدیم. تو فقط ایده هات رو بنویس. تک تکشون رو عملی میکنیم.