---------

"

آتا! دخترم! من یک اشتباهی کردم. رفته بودم واقعا به گل های خونه ی جوانشیر آب بدم که ست جواهرات خیلی گرونی رو روی میزشون دیدم که جا مونده بود. بر داشتمش و توی باغچه چالش کردم که بعدا بیام و برش دارم و ببرم بفروشمش اما الان فهمیدم امشب آقاجون میخواد تورو از من برای اردوان خواستگاری کنه! احتمالا اون ست برای مراسم امشب بوده و برای توست! آتاناز دستم به دامنت! امروز اگر اون ست سرجاش نباشه قطعا فیلما رو چک میکنند و همین امشب میفهمند کار من بوده! به خاطر زندگیت یک کاری بکن عزیزم. من دلم نمیخواد ازدواج تو و اردوان به این خاطر بهم بخوره. دخترم، قول میدم دیگه تکرار نشه. بخاطر من! بخاطر خودت! بخاطر این خانواده! موضوع رو حل کن! من شرمنده اتم دخترم! شرمنده ام!

"

---------

به کوچه ی نسبتا خلوتی میرسم و می ایستم تا نفسی تازه کنم.

تمام مسیر خونه تا در باغ و از در باغ تا چندین کوچه پایین تر رو دویده بودم.

آدرنالینم بالا بود و قفسه ی سینه ام از کوبش محکم قلبم درد میکرد و نفسی هم برام نمونده بود.

بعد از اینکه جواهرات رو سرجای خودش گذاشتم، مثل همون روز رد مامان رو پاک کردم.

البته هنوز نمیدونم اگر فرد حرفه ای اون فیلم ها رو میدید میتونست قطعات گم شده اش رو برگردونه یا نه!

این دفعه اما فرق داشت. چون بعد از پاک کردن رد مامان، نامه ای برای اردوان نوشتم.

نمیدونم من رو میبخشید یا نه!

فقط میدونم اگر این کار رو نمیکردم، تا ابد خودم رو نمی بخشیدم.

تلفنم زنگ میخوره.

بالاخره آنلاین شده بود.

-آتا اینجا ساعت کاریه! سریع کارِت رو بگو.

دستم رو به زانو هام میگیرم تا از دردشون کم کنم: آدرس خونه ی عمه خانوم رو میخوام!

---------

زندگی بالا و پایین زیاد داره. سختی های زیادی پیش میاد که باید برای از بین رفتنشون تلاش کنی.

بعضی از این مشکلات حل شدنی اند. بعضی هاشون رو اما باید باهاشون کنار اومد.

اگر میخواستم خودم باشم... اگر میخواستم همونطوری زندگی کنم که خودم میخوام... باید دست به کار میشدم.

این اون زندگی نبود که من برای خودم متصور شده بودم.

.

یک اتفاق گاهی میتونه مسیر آدم رو بدجوری عوض کنه.

به یک مسیر عوضی!

هرچقدر هم که تو اون لحظه فکر کنی بهترین تصمیمِ ممکن رو گرفتی اما باز هم مسیر اشتباهیه.

یک اتفاق میتونه مسیر آدم رو عوض کنه.

به یک مسیر کاملا درست!

اون اتفاقی که بعدا منجر به یک مسیر عوضی میشه، ممکنه به ظاهر اصلا آینده ی بدی رو رغم نزنه اما من که پیشگو نبودم. تنها چیزی که بهم میگفت "تصمیمت درسته" این بود که در شرایطِ به نظرِ دیگران درست، تویِ زمانِ به نظرِ دیگران درست، حالم خوب نبود. و وقتی با حال بد چیزی رو شروع کنی، با حال بد هم تمومش میکنی!

آدم جا زدن نبودم. به هیچ وجه.

اما راه نجات گزیر نبود، گریز بود.

تفاوتشون تنها یک نقطه است. نقطه ی لعنتی ای که ممکنه با یک خودکار لعنتی تر جای اشتباهی از تقدیرمون گذاشته شده باشه.

به چمدونم نگاه میکنم. چمدون قرمز رنگی که با باقی مونده پول قرارداد کارخونه خریده بودم.

نامه ای که یک روز کامل داشتم روی متن اش کار میکردم و توی پاکت میگذارم.

نامه ای، برای عزیزی که هرطور فکرش رو میکنم، حق اش این نبود که اینطوری متوجه بشه.

.

.

اما راه دیگه ای نبود.

.

"

ثریا عزیزم؛

موقعی که داری این نامه رو میخونی احتمالا من از اینجا فرسنگها دور شدم. دلم برات تنگ میشه . شاید اگر ثانیه ای توی تصمیمم شک کرده باشم به خاطر تو بوده. اما میدونم که مثل همیشه بعد از اینکه به سرعت از دستم عصبانی میشی و چند تا فوحش بهم میدی، حق رو به من بدی!

موندن من تو اون شهر، وسط آدم هایی که خسته ام کرده اند کار اشتباهی به نظر میرسه. راه نجات دیگه ای به فکرم نمیرسه وگرنه حتما امتحانش میکردم. میدونم که روزهاست دارید دنبالم میگردید.

من حالم خوبه! متاسفم که نگرانت کردم.

دارم میرم تا پیشرفت کنم. خوشبخت بشم. دارم میرم تا خودم بمونم. تا تبدیل به آدم های این روزگار نشم.

از من عصبانی نشو! من فهمیدم آدم زندگی مشترک نسیتم. حداقل نه فعلا!

دارم میرم تا کسی مجبورم نکنه! تا توی رودربایستی با کسی ازدواج نکنم. دارم میرم چون توی این شهر درندشت فقط تو برام قابل تحملی و بقیه عذابم میدند.

مامان یک روز بهم گفت "عشق کارهایی میکنه که فکرش رو نمیکنی!"

آره! من عاشق خودمم! و الان کاری میکنم که هیچوقت فکرش رو نمیکردم جرات انجامش رو داشته باشم.

این نامه رو به هیچ کس نشون نده و از محتویاتش برای هیچکس نگو!

حتی به مامان!

به محض اینکه به مقصدم برسم بهت خبر میدم.

نگران من نباش!

دوستت دارم.

آتاناز

"

-----------------------------

دوستان و خوانندگان عزیز رمان گزیر؛

در ابتدا میخواستم ازتون بابت پیگیری اولین داستانم تشکر کنم و بگم ازتون ممنونم! بابت تمام انرژی و اعتماد به نفسی که به من دادید.

من از نوشتن اینطوری؛ خارج از قالب داستان و چسبیده به داستان خوشم نمیاد! بنابراین حرفم رو کوتاه میکنم! البته خود این جمله مطلب رو طولانی تر میکنه! و حتی این جمله!! و حتی این.........

این پست از ابتدایی که گزیر رو نوشتم توی ذهن من پست آخر بود. من خیلی با پایان باز به قول امروزی ها "حال" نمیکنم اما از این که مخاطب به فکر فرو بره و با خودش تخیل کنه و برای شخصیت داستان توی ذهنش آینده بسازه به شدت خوشم میاد! اگرچه که به نظرم این پایان خیلی باز هم نیست!

اما قصدم این بود، از شما بپرسم؛

شما چطور میپسندید؟

من ادامه ی این قسمت رو هم نوشتم که خیلی چیز ها توش مشخص میشه و عملا بسته ترین پایان ممکنه.

دوست دارید ادامه ی این پارت هم پست بشه؟

نظرتون رو حتما بهم بگید.

ممنون که گزیر رو میخونید.

با احترام فراوان

رز ریاحی