با صدای بابا سرم رو از کتاب ها کشیدم بیرون و رفتم تو سالن که ببینم بابا چی میگ.

جانم بابا جان.

دختر آخه چرا اینقدر تو اون اتاقی ، فکر من و نمیکنی من جز تو آرام خواهرت مگه کیو دارم مامانتم که ترکمون کرد رفت یکم بیا پیش من دیگه.

بابا جان درکت میکنم ولی خودت که میدونی من دارم برای هدف هام وقت میزارم برای چیزی که آرزو دارم بشم.

بله میدونم دخترم دوست داره یه موتور سوار معروف بشه و به علاوه بر آن میخواد معلم انگلیسی هم بشه باشه عزیزم من حرفی ندارم برو درس تو بخون ایشالا به تک تک آرزوهای قشنگت برسی.

چشم بابا جان مرسی که به فکرمی.

رفتم اتاقم و کتاب زبانم رو گرفتم اما کلا داشتم به حرف های بابا گوش می کردم ، بنده خدا حق داره واقعا تنها شده بعد رفتن مامان.

اووو راستی خودمو معرفی نکردم، من دلارام قاسمی هستم فرزند علی قاسمی یه خواهر دارم که دو سال از من کوچیک تره به اسم آرام قاسمی مادرمونم ما رو ۲ سال بیش ترک کرد رفت.

وای این صدای چیه آها صدای زنگ گوشیمه.

الو.

سلام دلارام خانم چه خبرا شما دیگه مارو تحویل نمی گیرید .

سلام آنا جون خودم چطوری رفیق.

خوبم تو خوبی؟

شکر میگم دلارام میای امروز بریم کتابخونه؟

اره من پایه پایم.

باش پس ساعت ۴ میام دنبالت.

باشه ، خدافظ

خدافظ.

از بچگی عاشق کتابخونه بودم ، اونجا درس خواندن رو با اشتیاق می خونم، خوب الان ساعت یازده تا چهار خیلی وقت هست بهتره خودم یکم زبان تمرین کنم.

........

سرم رو از کتاب ها در میارم اووو ساعت ۲ شده ، وای چه قدر گرسنمه،همون لحظه بابام صدا کرد و گفت که بیا ناهار حاضر عزیزم . چشم بابا الان میام.

وسایلم رو از روی میز جمع کردم و رفتم طبقه پایین.

که آرام هم همراه من امدش. آرام خیلی دختر مهربونه اون الان کلاس ۱۰ و دوست داره پزشک بشه منم خودم امسال کنکور دارم.

همگی پشت میز نشستیم و با خنده و شوخی غذای خوشمزه بابا رو خوردیم.

آرام.بابا جون دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود من که زیادی خوردم.

آره بابا جون واقعا لذیذ بودش فدای دستات.

رفتم اتاق خوابم ساعت دو نیم بود تصمیم گرفتم یه دوشی بگیرم ، رفتم حوله رو آوردم و رفتم زیر دوش آب سرد.

تک تک قطرات تنم را قلقلک می دادند، از زیر دوش امدم بیرون و لباس پوشیدم بعدشم موهامو سشوار کردم یه تیپ مشکی زدم و تنها آرایشم کرم ضد آفتاب بود که اونم وسیله آرایشی حساب نمیشه و بهداشتیه.

یه نگاهی به ساعت کردم سه و چهل و پنج دقیقه که

آنا برام تک بوق انداخت برم پایین .

کتونی های مشکیمو پوشیدم. خداحافظ بابا جون.

خدافظ دخترم مراقب خودت باش.

چشم حتما بابایی شما هم همین طور.

راستی بهتون بگم اگه بابا الان خونه برای اینکه یه شرکت داره و می تونه نره سر کار پس تعجب نکنید بابام تا الان خونس.

سوار ماشین آنا شدم و یه سلام بلندی کردم ، اونم جوابمو داد و تا رسیدن به کتاب خونه داشتیم به موشیقی بی کلام گوش می دادیم.

از ماشین پیاده شدیم و رفتیم به سمت کتابخونه و از مسئول آنجا دوتا شماره صندلی گرفتیم و رفتیم به سمت مطالعه خواهران و من و آنا هر دو کتاب زبان هایمان را روی میز گذاشتیم تا شروع به خواندن بکنیم.

همه جا سکوت مطلق بود و همه مشغول درس خواندن بودن

........

وای خدای من ساعت ۹ شب ، ۵ ساعت کامل درس خوندیم بدون هیچ حرفی .

با آنا تصمیم گرفتیم شام بریم رستوران و دیگه به خانواده گرامی زحمت ندهیم.

به بابا زنگ زدم و گفتم که ما میریم رستوران نگران نباشید بابا هم قبول کرد و گفت که مراقب خودتون باشید.

رسیدیم به یه رستوران دنج و قشنگ.واقعا زیبایی قشنگی داشت، پشت یه میز نشستیم و منتظر منو بودیم که بیارن.

گارسون با احترام منو را برای ما آورد و منتظر شد که ما سفارش دهیم.