هر دو تامون کوبیده سفارش دادم و تا غذا رو بیارن داشتیم درباره خودمون حرف میزدیم

بعد از خوردن غذا و حساب کردن رفتیم سوار ماشین شدیم و آنا من و رسوند خونه و منم بخاطر امروز ازش تشکر کردم و یه خدافظی گرم کردم .

وارد خونه شدم برقا خاموش بود فکر کنم بابا و آنا خوابیدن

رفتم سمت اتاق و بعد در آوردن لباسم خودم و انداختم روی تخت و به خوابی عمیق خودمو دعوت کردم

..........

با نور خورشیدی که به چشمم می خورد از خواب بیدار شدم یه نیم نگاهی به ساعت انداختم وای خدا ساعت ۲ بعد از ظهر بود.

تو دلم گفتم آنروز رو به خودم استراحت بدم و درس نخونم چون تو این چند ماهی بدون تفریحی فقط و فقط درس می خوندم پس بهتره امروز استراحت کنم.

از اتاق امدم بیرون و از پله ها رفتم پایین و دیدم آرام تو سالن نشسته

بهش سلام کردم و گفتم بابا کجاست.

نمی دونم امروز یه آقا زنگ زد به بابا ، باباهم با عجله لباس پوشید و بدون اینکه حتی خداحافظی کنه رفت بیرون.

یعنی چیزی نگفت.

نه چیزی نگفت.

باشه.

خیلی نگران بابا شدم ، بابا تا حالا بدون حرف جایی نمی رفت احساس می کردم از این ماجرا بوی خوبی نمیاد.

با گرسنگی زیاد رفتم آشپزخونه و دنبال گشتن چیزی برای خوردن بودم که آخر هیچی پیدا نکردم مجبور شدم سیب زمینی سرخ کنم با پنیر پیتزا، زیاد هم درست کردم که آرام هم بیاد بخوره.

بعد از تموم شدن کارم آرام رو صدا کردم گفتم بیا یه چیزی بخور.

آرام هم که انگار گرسنش بود با خوش حالی قبول کرد.

.........

داشتم با آرام تلویزیون می دیدم که بابا امد داخل و بدن حرف رفت طرف اتاقش و در رو قفل کرد من و آرام هم دنبالش نرفتیم چون میدونستیم بعدا بابا خودش میاد جریان رو برامون تعریف میکنه برای همین مشغول دیدن ادامه فیلم شدیم

چند ساعت گذشت و بابا هنوز تو اتاق بود، منم تصمیم گرفتم برم شام درست کنم.

......

سر میز غذا همه ساکت بودیم ، خیلی عجیب بود چون موقع غذا بابا ما رو بیشتر میخندوند، اما الان فقط سکوت البته آرام یه چند باری میخواست چیزای بامزه بگه که بابا انگار حواسش اصلا به ما نبود

و چون بابا اینجوری پکر بود منم دیگه خندم نمی گرفت‌.

بعد خوردن شام میز و جمع کردم و ظرف ها رو شستم

بابا جلوی تلویزیون بود اما حواسش یه جای دیگه بود آرام هم داخل اتاقش بود منم بیخیال با یکمی چاشنی نگران بودم رفتم اتاقم و لپ تاب رو روشن کردم و شروع کردم به دیدن فیلم دیو و دلبر.

۲ ساعت مشغول دیدن فیلم شدم که بابا من و آرام رو صدا میزد و میگفت بیاید پایین.

من رفتم پایین اما آرام چون همون بود باید بخاطرش صبر می کردیم برای همین بابا به منم گفت برم اتاقم

منم بعد از ریختن قهوه برای خودم رفتم بالا

از بچگی عاشق قهوه بودم، اصلا کیه که قهوه دوست نداشته باشه.

همراه قهوه خوردن داشتم رمان هم می خوندم

یک ساعتی گذشت که آرام از همون بیرون آمد و این دفعه دوتایی رفتیم پایین.

بابا خیلی داشت مقدمه چینی میکرد که آخر آرام گفت بابا جان برو سر اصل مطلب.

باشه دخترم ، ببینید بچه ها من میدونم که هر دوتاتون مادرتون رو یادتونه، مادر شما داشت بر می گشت ایران و هواپیماش چند روز پیش نشست ، می خواست بیاد پیش ما که ۴ تایی مثل یه خانواده خوب زندگی کنیم ، منم بخشیده بودمش اما موقع ای که داشت می آمد سمت خونه یه کامیون میزنه به ماشینش و باعث میشه ماشین چپ کنه و م..‌ا .....در ، مادرتون درجا تموم می کنه.

همه چی دور سرم گیج میره ، آرام با شنیدن حرف آخر بابا جیغ خیلی بلندی میشه و بی هوش میشه از صندلی می افته ، آرام مامان رو خیلی دوست داشت.

با بهت داشتم به آرام نگاه می کردم انقدر هنگ بودم که نمی دونستم چیکار باید بکنم برای اینکه حالم سر جاش بیاد بابا یه سیلی زد به صورتم منم به عقل امد و سری رفتم به اوژانس زنگ تا بیان.

تا اورژانس بخواد برسه خیلی بالا سر آرام هم من هم بابام حرف میزدیم ولی دریغ از اینکه آرام به هوش بیاد

زنگ در خورد و بابا سریع رفت در و باز کرد و آرام رو داخل اورژانس گذاشتن منم سوار شدم ، بابا هم گفت که با ماشین میاد.

رسیدیم بیمارستان سریع یه دکتر امد بالا سرش و با دیدن آوا گفت باید بره اتاق عمل سرش ضربه دیده

تازه یادم افتاد سرم آرام وقتی از صندلی افتاد با سرامیک بر خورد کرد

و با این فکر و فکر مامان از هوش رفتم