‌سختی برای عشق

اسم من مارتا بونوچی است من و خانواده‌ام در یکی از روستاهای کوچک شهر میلان زندگی خود را سپری می کردیم. روستای ما روستایی کوچک در جنوب شهر میلان بود. وضعیت اقتصادی خانواده من مانند اکثر مردم روستا وضعیت نابسامانی بود. اکثر مردم روستا خانواده‌های کم بضاعت یا بی بضاعت بودند و زندگی خود را به سختی می گذراندند.
اسم پدرم الکس است. پدرم یک افسر ارتش بود و در جنگ جهانی اول شرکت داشت پس از پایان جنگ از ارتش خارج می‌شود و به دامداری می پردازد. پدرم مردی مهربان و میهن‌دوست بود و خاطرات زیادی از شجاعت هایش را برایم تعریف می کرد. مادرم زنی مهربان و زیبا بود اما بسیار بیمار بود و به سختی می توانست کارهای خانه را انجام دهد. من بسیار به روستایمان و مناظر صبحگاهی آن علاقه داشتم و زندگی عادی ما در آن روستا سپری می شد تا روزی که یک اتفاقی ناگهانی و ناگوار رخ داد. در سال ۱۹۳۹ با حمله کشور آلمان به لهستان جنگ جهانی دوم شروع شد و دوباره کشور ما درگیر جنگی ویرانگر شد.
با شروع جنگ وضعیت کل کشور به هم ریخته بود. ارتش ایتالیا به سرعت خود را برای جنگ آماده می‌کرد.

در روستای کوچک ما پدرم و دوستانش خود را داوطلبانه آماده کرده بودند تا به جنگ بروند. مادرم بسیار مریض بود و از پدرم درخواست می کرد تا به جنگ نرود.
من هم از جدایی پدرم و رفتن او به جنگ ناراحت و غمگین بودم زیرا ممکن بود دیگر نتوانم او را ببینم اما پدرم به خاطر دفاع از ما و کشور راهی جنگ می شود. با رفتن بسیاری از اهالی روستا به جنگ تنها زنان ،کودکان و افراد مسن در روستا باقی می ماند و روستا از همیشه سوت و کورتر می شود.
چهار سال از رفتن پدرم به جنگ می گذشت و مادرم وضعیتش روز به روز بدتر می‌شد. در آن زمان من تنها ۱۰ سال داشتم و به تنهایی کارهای خانه را انجام می دادم. بچه‌های کوچک در روستایمان در بحبوحه جنگ فارغ از تمام بدی ها، همچنان شاد و بازیگوش بودند.
یک روز صبح که خورشید با گرمایش زندگی دوباره به روستایمان بخشید، تصمیم گرفتم تا به شهر بروم و از پدرم خبری به دست بیاورم اما پستچی را از دور دیدم که به سمت روستای ما می‌آمد. از حرکت ایستادم به امید خبری از پدرم. پستچی نامه های مربوطه را به اهالی روستا می داد تا اینکه نوبت به ما رسید. نامه را با ذوق و کمی دلهره باز کردم. کنار تخت مادرم نشسته بودم. نامه را با صدای بلند خواندم. ابتدا خبر پیروزی های جبهه متحدین باعث خوشحالی من شد اما در ادامه نامه خبر شکست متحدین در اواخر جنگ، دلهره را بر من حاکم کرد.
با خواندن خبر کشته شدن پدرم در آخرین عملیات اشک از چشمانم جاری شد و مادرم از شدت غم و بیماری بیهوش شد. در پاکتِ نامه یک مدال شجاعت بود. مدالی که پدرم در جنگ جهانی اول به دست آورده بود. مدالی که برای من تنها یادگار پدرم بود. حدود چند ماه بعد از کشته شدن پدرم جنگ تمام می‌شود و تنها ویرانی و نابودی باقی می ماند.
اکثر روستاییان پدران ، شوهران و برادران خود را در جنگ از دست داده بودند و وضعیت روستا بسیار نامناسب شده بود. بسیاری از کودکان روستا از تحصیل و یک زندگی خوب محروم بودند و برای گذراندن زندگی به ناچار و در سنین کم برای کار به شهرها می رفتند. آرزو داشتم وقتی بزرگ شدم بتوانم برای روستایم و اهالی آن کار بزرگی انجام دهم.
پس از پایان جنگ پدربزرگم از شهر رم به پیش ما آمده بود و از ما مراقبت می کرد. چند ماه پس از جنگ مادرم از شدت بیماری و غم درگذشت. پدربزرگ مرا با خودش به شهر رم برد. به ناچار و با ناراحتی روستا را ترک کردم. پدربزرگم در شهر یک باغبان بود که در خانه یک دانشمند ثروتمند به نام آقای ریچی کار می‌کرد. من به همراه پدر بزرگم به خانه ی آقای ریچی می رفتم و در کارها به او کمک می‌کردم.
آقای ریچی یک دانشمند مشهور بود و در خانه خود کتاب های متنوع و زیادی داشت. روزها می گذشت و من در کنار پدربزرگ با خاطرات پدر و مادرم در شهر رم زندگی خود را سپری می کردم. یک روز که برای تمیز کردن اتاق ها به خانه آقای ریچی رفتم، نگاهم به کتابخانه‌ی بزرگ او افتاد. با کنجکاوی یکی از کتاب‌ها را از قفسه برداشتم تا آنرا را نگاه کنم که ناگهان آقای ریچی وارد کتابخانه شد و من دست و پایم را گم کردم. آقای ریچی به من لبخندی زد و گفت دخترم چند جمله از کتابی که در دست داری برایم بخوان. بسیار هول شده بودم. کتاب را باز کردم و دست و پا شکسته چند جمله‌ای خواندم به خاطر اینکه من سواد زیادی نداشتم و خواندن را کمی از پدرم یاد گرفته بودم. آقای ریچی با نگاهی پدرانه به من گفت: نگران نباش دخترم. خواندن را به تو یاد می دهم به شرط اینکه به آن علاقه داشته باشی. پس از فوت پدر و مادرم این تنها خبر خوشایندی بود که شنیدم.
بسیار خوشحال بودم که می توانستم خواندن و نوشتن را یاد بگیرم. هر روز که با پدر بزرگم به خانه آقای ریچی می آمدم در کنار کار کردن و انجام کارهای خانه، خواندن و نوشتن را می‌آموختم. احساس می کردم که زندگی ام شادتر و بهتر شده است. روزها می گذشت و آقای ریچی بدون هیچ چشم داشتی به مانند یک پدر مهربان خواندن و نوشتن را به من می آموخت. من دیگر می‌توانستم بسیاری از کتابهای موجود در کتابخانه را بخوانم. به مطالعه و علم اموزی علاقه ای زیادی پیدا کرده بودم. در کنار درس هایی که آقای ریچی به من می آموخت با مشاهده زندگی مردم درس هایی را از زندگی می آموختم. دیگر به یک جوان بالغ تبدیل شده و به سن ۱۸ سالگی رسیده بودم. علاقه زیاد من به خواندن و علم آموزی سبب شده بود تا تصمیم بگیرم به دانشگاه بروم اما این کار برای من در آن زمان ممکن نبود.
پدر بزرگم دیگر بسیار پیر شده بود و نمی توانست کار کند و تمام کارهای خانه و خرج های زندگی بر عهده خودم بود.
بر طبق عادت روزی که برای کار و مطالعه به خانه آقای ریچی رفتم. آقای ریچی مرا به اتاق کار خود دعوت کرد و نامه‌ای به دستم داد. نامه یک بورسیه تحصیلی برای یکی از دانشگاه های روم بود. از شدت شادی اشک شوق از چشمانم جاری شد. آقای ریچی رو به من کرد و گفت: دخترم برای چیزی زندگی کن که به آن علاقه داری. اگر به علم آموزی علاقه داری، بیاموز و آن را به دیگران هم یاد بده.
احساس می کردم فرصت های جدیدی پیش رویم قرار گرفته تا از آنها استفاده کنم و کارهای مهمی انجام دهم. با عشق و علاقه ای که به علم آموزی و آموختن دانش به دیگران داشتم، وارد دانشگاه شدم و رشته دبیری را انتخاب کردم تا در آینده به معلمی تبدیل شوم تا به دیگران علم و زندگی را بیاموزد. تمام روزهای زندگی ام به علم آموزی و کار کردن سپری می شد. با شوق فراوان هر روز مطالب جدیدی را در دانشگاه فرا می گرفتم و سعی می کردم با سخت کوشی زیاد هزینه‌های دانشگاه و زندگی ام را تامین کنم و از پدربزرگم مراقبت کنم. سالهای متوالی دانشگاه را با علاقه پشت سر می گذاشتم و سعی می کردم تا به یک فرد موفق تبدیل شوم تا مایه افتخار پدر و مادرم شوم.
بالاخره پس از گذشت چندین سال، دوره های آموزشی در دانشگاه تمام شد. از دانشکده با رتبه عالی فارغ التحصیل شدم. احساس بسیار خوشایندی داشتم. احساس می کردم که وجودم سرشار از آموخته‌های زیاد می باشد و به یک انسان کامل تبدیل شده ام اما در وجودم یک احساس ناآرامی و تشویش داشتم زیرا احساس می کردم که هنوز به هدف نهایی خود دست پیدا نکرده ام.
با تلاش‌های آقای ریچی توانستم در یک مدرسه خصوصی به تدریس بپردازم. احساس می‌کردم که می‌توانم به دیگران علم بیاموزم. دیگر احساس خوشبختی می کردم. توانسته بودم تا یک زندگی خوب و ایده آل برای خودم بسازم و در کنار پدربزرگم با شادی زندگی کنم. تمام زندگی ام را وقف کار کردم و علاوه بر تدریس در مدارس، گاهی اوقات برای فرزندان خانواده های اشرافی ایتالیایی تدریس خصوصی می کردم.
پس از گذراندن سختی ها و با کمک های زیادی که به من شد، زندگی خوب و بی دغدغه ای داشتم اما رفاه مادی برای من زیاد اهمیتی نداشت و من را قانع نمی کرد زیرا من در سختی ها و مشقت زندگی کرده بودم و شاهد سختی زندگی خانواده‌های فقیر بودم.
احساس می‌کردند اکنون زمان آن رسیده است تا به هدف نهایی خود برسم. تصمیم گرفته بودم تا به روستا برگردم و به خاطرات دوران کودکی و مناظر زیبای روستا سری بزنم اما جدایی از فردی که برای من یک حامی بزرگ بود بسیار سخت بود.
با ناراحتی از اعماق وجودم از آقای ریچی خداحافظی کردم و به روستا برگشتم. همه چیز درست مانند زمانی بود که از روستا جدا شدم با این تفاوت که این بار علاوه بر احساس ناراحتی یک احساس خوشحالی در اعماق وجودم داشتم. همه چیز در روستا مانند سابق بود. اکثر مردم به کشاورزی و دامداری می پرداختند. با تمام ثروتی که در طی سالها جمع کرده بودم، مدرسه ای بزرگ در روستا تاسیس کردم تا به همه بچه های روستا بدون هیچ چشم‌داشتی علم بیاموزیم تا بتوانند با آموختن علم به علایق خود برسند و به افراد موفق تبدیل شوند.
تصمیم گرفته بودم تا فقر علمی را در روستا ریشه کنم تا فرزندان روستای من حق علم‌آموزی و شکوفا شدن را داشته باشند. با این کار احساس می‌کردم که به هدف نهایی خود رسیده ام چون احساس می کردم برای چیزی که به آن علاقه دارم زندگی می کنم و به آن عشق می ورزم.

#سید_صالح_فتوحی

#عشق

#داستان