چهارشنبه ی هفته ی پیش یک مصاحبه ی استخدامی برای شغل حسابداری داشتم. در یک شرکت تازه تاسیس در جنوب سیاتل.
یک فرصت بسیار خوب بود زیرا مدت ها بیکار بودم. سریع خودم را آماده کردم و از خانه بیرون زدم. یک تاکسی گرفتم. حدود نیم ساعت در مسیر بودم تا اینکه یک ترافیک شدید شکل گرفت.
از ماشین پیاده شدم تا ادامه مسیر را پیاده طی کنم. به سرعت راه می رفتم تا اینکه یک پیرمرد را در کنار پیاده رو دیدم که پخش زمین شده بود و دستش را روی قلبش گذاشته بود. پیرمرد به سختی کمک می خواست. خیلی هول شده بودم. نمی دانستم به او کمک کنم یا نه. تنها ۱۵ دقیقه وقت داشتم تا به شرکت برسم. درست راس ساعت ۹ و ۳۰ دقیقه و به این شغل خیلی نیاز داشتم.
تصمیم گرفتم تا راهم را ادامه دهم اما در ادامه مسیر فکر و خیال من را به این واداشت تا به سراغ پیرمرد بروم. سریع پیرمرد را از روی زمین بلند کردم و به اورژانس اطلاع دادم. خوشبختانه اورژانس در مدت زمان کوتاهی رسید. پیرمرد را داخل اورژانس گذاشتند تا به بیمارستان ببرند. من همچنان فرصت داشتم تا به شرکت برسم اما پیرمرد محکم دستانم را گرفته بود. انگار نمی خواست که من بروم اما نمی توانستم همراه او بروم. بایستی حتما به مصاحبه می رسیدم. خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نتوانستم پیرمرد را تنها بگذارم و همراه او به بیمارستان رفتم.
فوری او را بستری کردند. خیلی ناراحت بودم چون دیگر وقت تمام شده بود. تمام فرصت من برای رسیدن به یک شغل جدید از دست رفته بود. دکتر به من اطلاع که حال آقای اسمیت(همان پیرمرد ) خوب است و خطر رفع شده. بابت این موضوع خوشحال بودم. به نظر می رسید که آقای اسمیت هیچ آشنایی نداشت. هیچ کس. برای همین تا زمان مرخص شدن از بیمارستان کنار او ماندم. نزدیک غروب بود. آقای اسمیت که کاملا حالش خوب شده بود، رو به من کرد و گفت: واقعا، واقعا ازت ممنونم. تو جون من رو نجات دادی. امیدوارم بهترین ها برایت اتفاق بیفتد.
از این بابت خوشحالم بودم اما خیلی عصبانی بودم چون موقعیت شغلی ام را از دست داده بودم. در حال ترک کردن بیمارستان بودم که خبری از تلویزیون نظرم را جلب کرد. آتش سوزی بزرگ در شرکت اریکو در جنوب سیاتل. خدای من باور نکردنی بود. اصلا باورم نمی شد. همان شرکتی بود که می خواستم در آن استخدام شوم. درست ساعت ۱۰ و ۱۵ دقیقه به دلیل نشت گاز ساختمان منفجر شده بود. خیلی شوکه بودم و با خودم فکر می کردم که اگر من هم در ساختمان بودم شاید الان زنده نبودم. احساس می کردم تمام این ماجراها اتفاقی نبوده. فکر می کردم لحظه ای که به آقای اسمیت کمک کردم یک لحظه، یک لحظه برای زندگی بوده است. یک لحظه که باعث شد من به زندگی ام ادامه دهم.

#سید_صالح_فتوحی

#داستان

#زندگی