‌مردی زحمت کش و شریف بود با موهایی سفید و محاسنی بلند. چهره ای جدی داشت اما مهربان بود‌ و کم صحبت. اسمش ژان پیونه بود و در یکی از محلات فقیرنشین پاریس در خانه ای کوچک زندگی می کرد. یک کارگر ساده ی معدن بود که سال پیش زنش را به خاطر بیماری ذالتوریه از دست داده بود و تنها زندگی می کرد. صبح زود به سرعت برای کار به معدن می رفت و شب ها با جانی بی رمق به خانه باز می گشت و استراحت می کرد. بسیار تنهای تنها بود اما هیچگاه لبخند از چهره اش محو نمی شد و همیشه امیدوار بود. تمام زندگی اش کار، کار و کار شده بود. فقط روز یکشنبه ها به مزار زنش می رفت و ساعت ها در کنار آنجا می ماند و گریه می کرد.

خوب به خاطر دارم اکثر شب ها پس از اینکه کارش در معدن تمام می شد به خانه باز نمی گشت بلکه به یک کلیسای بزرگ می رفت که به دلیل مخروبه بودن دیگر کسی در آن نبود و کسی از آن استفاده نمی کرد. به سختی کار می کرد و تنها همدم او مزار زنش بود. تنها آنجا بود که می توانست کمی آرام بگیرد.
یک روز که از کنار آن کلیسای مخروبه با دیگر بچه ها عبور می کردیم که چند کارگر را دیدیم که در حال تعمیر کلیسا هستند. ژان هم آنجا بود و مشغول صحبت با آن کارگران بود. عجیب بود زیرا زمانی طولانی بود که کلیسا به حال خود رها شده بود. نمی دانستم که ژان در حال چه کاری است.
چند هفته ای گذشت و کار تعمیرات کلیسا پایان یافت. ژان بسیار خوشحال بود و لبخند بر لب داشت. تصمیم داشت تا به شهر برود به همین دلیل با تمامی اهالی خداحافظی می کرد.....
درست بعد از سه هفته، ژان از شهر بازگشته بود و یک خانم جوان شهری هم همراه او بود. تمام اهالی تعجب کرده بودند و با یگدیگر سخن می گفتند. زن جوان روبه اهالی کرد و گفت: دوستان خواهش می کنم آرام باشید و سکوت بکنید آقای پیونه قصد دارند با شما حرف بزنند. همه ساکت شده بودند و منتظر سخنان پیونه بودند. ژان حرف هایش شروع کرد و گفت: دوستان و اهالی محترم و زحمت کش، اینکه کودکان باید در کنار پدران و مادران خود به معادن رفته و کار بکنند مرا آزرده می کند. کودکان باید در این دوران کودکی کنند و بیاموزند. فرزندان ما باید بتوانند تحصیل کنند تا به افراد مفید برای والدینشان تبدیل شود و مایه افتخار آنها شوند. با اینکه من فرزندی ندارم اما به خوبی درک می کنم که آموختن و یادگیری برای فرزندان ما امری ضروری است با اینکه توانایی زیادی ندارم اما توانستم مکانی را برای تحصیل فرزندانمان تهیه کنم تا آنها از تحصیل محروم نمانند.
آری آقای پیونه مردی شریف بود که تمام حقوق خود را که از کار در معدن به دست آورده بود برای تعمیرات کلیسای مخروبه وقف کرده بود و آنرا به یک مدرسه تبدیل کرده بود. خانم جوانی که همراه آقای پیونه آمده بود در اصل معلم ما بود. معلمی فداکار که تلاش های آقای پیونه را تکمیل کرد و من آنتوان هوک کسی هستم که زمانی دور در مدرسه ای که آقای پیونه برای ما تهیه کرده بود درس خواندم و امروز به سیاستمداری موفق تبدیل شده ام. آقای ژان پیونه به من آموخت که بزرگ بودن به داشتن تحصیلات زیاد و یا ثروت زیاد نیست بلکه انسانی می تواند با محبت، فداکاری و ایثار به بزرگی برسد. آقای پیونه مردی ساده بود که محبتش او را جاودانه کرد.

#سید_صالح_فتوحی

#داستان