_ چی؟

صدای فریاد پویه به قدری بلند بود که چند میز کناری سرشان به طرف آن دو چرخید. یاس ترسیده، فشاری به دست پویه وارد کرد.

_ آروم باش، می‌خوای همه بفهمن؟!

_ چی داری می‌گی؟ مسخره‌بازیه مگه نه؟ یعنی چی که...

پویه ادامه حرفش را خورد حتی می‌ترسید به زبان بیاورد. یاس هم سرجایش لرزید. سه سال سعی کرده بود آن روز سیاه را فراموش کند.

_ تا حالا به خاطر این موضوع تهدیدت هم کرده؟

یاس که به معنای مثبت چندباری سرش را تکان داد، پویه بیشتر از پنج‌بار وای وای را تکرار کرد.

_ تعریف کن، لطفا!

دلش نمی‌خواست آن روز را به خاطر بیاورد. سهیل ازش خواسته بود فراموشش کند البته که بیشتر اوقات با یادآوری آن روز حسابی می‌ترساندش. شاید بد نبود از آن روز برای کسی بگوید.

هر دو بی‌اشتها بشقاب خوراکی‌شان را کناری زدند.

_ یک ماه بود ازدواج کرده بودیم. رفتارای بد سهیل از همون هفته‌های اول شروع شده بود. خسته و کلافه بودم. بهش گفتم نمی‌تونم تحمل کنم و باید جدا شیم. تو ماشین بودیم، من پشت فرمون بودم. شب بود درست نمی‌دیدم. بحثمون شد. فریاد می‌کشیدم و جلوم رو درست نمی‌دیدم. نمی‌دونم یهو چی شد، سرایدار ساختمون رو جلوی ماشین دیدم و بعدش نفهمیدم چی شد؟

یاس غرق در دنیای خودش شده بود. قطره‌ اشکی از گونه‌اش پایین افتاد.

_ نفهمیدم چی شد پویه، باور کن دست خودم نبود. پیاده که شدم غرق خون بود. حسابی ترسیده و دستپاچه بودم. سهیل از من خواست سوار ماشین بشم و برم خونه بابام. گفت باید یه مدت نیام تا بتونه اوضاع رو مرتب کنه. قول داد که به بیمارستان می‌رسوندش. تا خود صبح بیدار بودم، نمی‌تونستم بخوابم. ساعت نزدیک چهار بود که سهیل بهم خبر داد آقا رحیم فوت کرده.

پویه هینی کشید. یاس سکوت کرد. سکوتش زیاد طولانی نشد.

_ به سهیل گفتم دیگه تو اون خونه برنمی‌گردم. سهیل قول داد خودش همه مشکلات رو حل کنه. از وکیلش کمک گرفت و تونست یه جوری نشون بده که وقتی به کوچه رسیده راننده‌ای که به آقا رحیم زده فرار کرده. دیگه به اون خونه نرفتم. کمتر از یه هفته اسباب کشی کردیم به خونه جدید.

یاس خودش را عقب کشید و تکیه‌اش را به پشتی صندلی داد. پویه نگاه خیره‌اش را از یاس گرفت.

_ یعنی هیچ‌وقت به اون محل برنگشتی؟ سراغی از آقا رحیم نگرفتی؟

_ می‌دونم می‌خوای بگی آدم عوضی و بی‌مسئولیتی هستم ولی من ترسیده بودم.

پویه دستش را بالا گرفت.

_ نه صبر کن، منظورم اینه که شاید... چطور بگم شاید سهیل این موضوع رو جوری که خودش دوست داره برات تعریف کرده.

ابروهای یاس درهم پیچید.

_ یعنی چی؟ من با وکیل سهیل حرف زدم.

پویه دستانش را در هم قفل کرد.

_ نمی‌دونم یهو به ذهنم رسید. می‌تونی آدرس خونه قبلیتون رو بهم بدی؟

یاس با چشمانی ریز شده پویه را نگاه کرد.

****

کمتر از یک ساعت می‌شد که ماشین را با فاصله یک خیابان از شرکت سهیل پارک کرده بود. هر دو دستش دور فرمان حلقه شده و نگاهش رو به جلو بود، یاد حرفهای پویه که می‌افتاد سر جایش می‌لرزید. برایش قانون و تبصره ردیف کرده بود. گفته بود باهم می‌روند پزشکی قانونی. شاهد هم بخواهد خودش هست.

ممکن بود سهیل دروغ گفته باشد؟ یعنی آقا رحیم زنده بود؟ چرا خودش برای یک بار هم که شده به محل قبلی‌شان برنگشته بود؟ همیشه خودش را مدیون سهیل می‌دید، یعنی همه‌اش الکی بود؟

پویه گفته بود باید از سهیل شکایت کند.

همیشه تئوری مسائل راحت‌ترین کار بود اما خوب می‌دانست آدمش نیست. اگر به پای عمل می‌رسید عقب می‌کشید. حتی نمی‌دانست آنجا آمده چه کار؟ از صدای زنگ گوشی‌اش ترسیده به جلو خیز برداشت، نام سهیل را که دید ترسش بیشتر شد. ممکن بود افکارش را بخواند؟

گوشی را داخل جیبش سر داد، اگر با سهیل حرف می‌زد از اینکه بود سست‌تر می‌شد. قفل ماشین را که چک کرد به آن طرف خیابان نگاهی کرد. کارش درست بود یا نه؟ گیج می‌زد و به جلو قدم برمی‌داشت.

نگهبانی داخل ساختمان به احترامش از جای بلند شد. ایستاد و مشغول احوالپرسی شد. به طرف آسانسور که قدم برداشت سنگینی نگاه نگهبان همراهش بود. طبقه پنجم، طبقه مدیریت از آسانسور خارج شد. در نیمه باز چوبی را با پلاک طلایی رویش به جلو هل دارد. هجوم باد خنک را روی صورتش حس کرد. کل ساختمان پنج طبقه زیرنظر سهیل به کار واردات قطعات و تجهیزات ماشین مشغول بود. دکتر اقتصاد دیروز حسابی در بازار اسم و رسمی داشت. بالاترین طبقه و پرنورترین واحد، واحد ریاست بود. تجملی و با متریال درجه یک دکور شده بود. از کفپوش گرفته تا گچبری و آینه‌کاری‌های سقف. واحد ریاست با هفت اتاق زیباترین واحد ساختمان هم بود. اتاق کنفراس، اتاق جلسات درون سازمانی، اتاق شخصی مدیر، اتاق مطالعه، اتاق غذاخوری، اتاق جلسات روسای خارجی و در نهایت اتاق فکر. از کنار گلدان‌های کوچک و بزرگ سرامیکی، تقدیرنامه‌های قاب شده به دیوار، تابلو عکسهای تجهیزات به طرف میز منشی رفت که پشت به پنجره نشسته بود. دختر جوان با اونیفورم سرمه‌ای اداره به احترامش از جای بلند شد: سلام خانم دکتر، خوش اومدید.

چقدر از این پسوند بدش می‌آمد. دختر سریع به مبلمان راحتی سبز وسط سالن اشاره کرد: بفرمایید بشینید، نوشیدنی چی میل دارید؟

دستش را بالا برد و دختر را دعوت به آرامش کرد. با دستش به بزرگترین اتاق سالن اشاره کرد: سهیل هست؟

دختر چند باری سرش را تکان داد: بله جناب دکتر هستن.

_ می‌شه بگی من اومدم؟

دختر سریع داخلی اتاق رئیسش را گرفت. حواس یاس جمع دختر شد اما متوجه مکالمه‌شان نشد.

_ بفرمایید.

سری برای دختر تکان داد. ضربه آرامی به در اتاق زد و داخل شد. سهیل پشت میز چوبی‌اش با دستان جمع شده در سینه به انتظارش ایستاده بود. نیازی نبود توجهی به دور و برش کند از شش ماه پیش که دکوراتوری اتاق را به بهترین شکل دکور کرده بود تغییری اتفاق نیفتاده بود. رنگ غالب اتاق سهیل کرم و قهوه‌ای بود با مبلمان سلطنی. پاراوان گوشه سالن. میز مخصوص چای و قهوه سازش و عطر خنکی که کل فضا را پر کرده بود.

سهیل از پشت میزش بیرون آمد. خشک و رسمی مخاطب قرارش داد: تلفنت رو جواب ندادی، کجا بودی؟

باید جلوی لکنتش را می‌گرفت: تو ماشین اون سمت خیابون بودم.

_ دلیل اینکه جواب من رو ندادی چی بود؟

قدمی به عقب برداشت و سهیل چند قدم فاصله را پر کرد.

_ جواب بده؟ می‌خواستی من رو ضایع کنی؟ یا می‌خواستی بهم بفهمونی اهمیتی برات ندارم؟

_ به خدا اینطور نیست.

سهیل محکم دستی روی صورتش کشید: متوجه رفتار و کارهات نمی‌شم. یه موضوع رو چندبار باید بهت گفت؟

بی‌فاصله کنارش ایستاد. پشتش که به دیوار خورد حدس حرکت بعدی سخت نبود، دستش را محکم به دیوار کنار صورتش می‌کوبید. مچ دستهایش را می‌گرفت و راهش را سد می‌کرد. بعد او می‌شد کیسه بوکسی برای خالی کردن عصبانیتش.

باید حرفی می‌زد.

_ فقط اومدم سورپرایزت کنم. گفتم یهویی بیام خوشحال شی.

دست سهیل در حال بالا آمدن نیمه راه خشک شد. به چشمان ترسیده‌اش زل زد و گفت: پس چرا شبیه دختربچه‌هایی شدی که کار بدی کردن؟

با دستش کمی سهیل را به جلو هل داد.

_ فقط گفتم یه سری بهت بزنم، همین.

سهیل فاصله گرفت و به طرف میز پذیرایی‌اش رفت.

_ پس فقط برای چای اومدی؟

حالا که سهیل دور شده بود، حالا که کمی فضا برای راحت نفس کشیدن پیدا کرده بود، نفسش را به سختی رها کرد.

_ گفتم شاید بتونیم یه کمی هم با هم حرف بزنیم.

سهیل ماگ را پر از قهوه کرد، شیر جوشیده را رویش خالی کرد و با بیسکوییتی به دستش داد. برگشت و یک وری روی میزش نشست.

_ چی بهتر از این که زن آدم وسط روز ناغافل بیاد سراغش.

این را گفت و بعد هم در جلد سهیل عصبانی فرو رفت.

_ولی نمی‌تونم فراموش کنم، جواب تلفنم رو ندادی.

یاس لرزان دو قدم به طرفش برداشت. _می‌خواستم یه صحبت جدی داشته باشیم.

سهیل پوزخندی زد. اولین بارش نبود فقط یاس یاد گرفته بود دیگر حرفی نزده و نظری ندهد. دو سال پیش یاد گرفت وقتی داخل جمع نظری داد و سهیل ضایعش کرد تا هفته‌ها هرچه می‌گفت سهیل با لحن مسخره‌ای ساکتش می‌کرد. از آنجا بود که تصمیم گرفت دیگر حرفی نزند، مخصوصا در جمع.

سهیل یک دستش را روی میز کوبید.

_ گوش می‌دم عزیزم، باید حتما موضوع مهمی باشه که به خاطرش تا اینجا اومدی و دو ساعت صبر نکردی تا خودم بیام خونه.

نمی‌دانست از کجا به اینجا رسیده؟ شاید اگر سهیل جواب ندادن به تلفنش را انقدر بزرگ نمی‌کرد می‌گفت فقط آمده سری بزند و برود اما حالا در بدمخمصه‌ای گیر افتاده بود. معلوم بود بدون فکر و برنامه‌ریزی نمی‌شد. باید روزها درباره پیشنهاد پویه فکر می‌کرد می‌دانست نسنجیده عمل کرده است، دل را به دریا زد و گفت: می‌خوام برم پیش روانپزشک. چند شب می‌شه که خواب درست ندارم. مدام کابوس می‌بینم، یه صداهایی هم می‌شنوم.

سهیل پای چپش را روی زمین گذاشت و صاف ایستاد، با دو قدم بلند خودش را به یاس رساند. _بری پیش روانشناس؟

_ آره شنیدم خیلی خوبه، حتی می‌تونیم دوتایی بریم.

حرفش را که زد همان لحظه پشیمان شد. نگاه سهیل تیره و طوفانی شد. لیوان قهوه را از دستش گرفت و به طرفی پرت کرد. جیغ که کشید با خودش حساب کرد از روز اول ازدواجشان یک هفته بدون تنش نداشته است. عجیب بود که همیشه خودش را آغازگر این تنش‌ها می‌دید. پویه گفته بود طرز فکرش غلط است اما وضع موجود خبر از صد در صد مقصر بودن خودش می‌داد. می‌توانست به خانه برود و صحبت پویه را فراموش کند اما حالا اینجا بود و حرفی را که نباید زده بود.

سهیل دوباره به دیوار چسباندش، با دست چپش فکش را محکم فشرد.

_ چه زری زد؟ یه بار دیگه بگو ببینم!