شهریار جیغ می کشید و دست و پا می زد. تهمینه او را در آغوش کشیده بود و سعی می کرد آرامش کند:

-گریه نکن، بابا رفته تو اطاق من، الان بر می گرده

شهریار اما آرام نمی شد. با مشت های کوچکش به سر و صو رت تهمینه می کوبید. تهمینه با درماندگی به چشمان اشک آلود پسرک خیره شد. حاج خانم نچی کرد و سری تکان داد و به به سمتشان آمد تا شهریار را از او بگیرد. تهمینه خم شد و صورت اشک آلود شهریار را بوسید و به آرامی زمزمه کرد:

-ببرمت ماهی قرمز حوضمونو نشونت بدم؟

و او را تنگ در آغوش فشرد. یکباره شهریار آرام شد، دیگر جیغ نکشید و دست و پا نزد. سرش را به سینه ی تهمینه چسباند. تنها صدای هق هق آرامی در فضای سالن پیچید. حلقه ی دستان تهمینه دور کمر شهریار تنگ تر شد. صدای حاج خانوم بلند شد:

-جل الخالق، آروم شد، چی کار کردی مادر؟

تهمینه اینبار موهای شهریار را بوسید و رفت سمت در سالن و گفت:

-می برمش تو حیاط، الان بر می گردیم

...........

تهمینه دست شهریار را در دستش گرفت و داخل آب حوض فرو برد و گفت:
-ببین چقدر خنکه؟ دوست داری؟ این ماهی رو نیگا... ببین، مث من روش آب بپاش

و دست شهریار را رها کرد و مشتی آب به سمت ماهی پاشید و خندید:

-اینجوری

ماهی قرمز به سمت دیگر حوض فرار کرد. شهریار لبخند زد و به تقلید از تهمینه، با دستش به سمت ماهی قرمز آب پاشید. انگار دیگر برایش اهمیتی نداشت که پدرش در کنارش حضور ندارد و به همراه زن غریبه ای، سرگرم گفتگو بود. کمرش راست کرد و روی لبه ی حوض رفت، تهمینه با نگرانی دست برد زیر بغلش و او را به سمت خود کشید:

-میوفتی

شهریار انگار راضی بود تا دوباره در آغوش تهمینه جای بگیرد. بدون اعتراض به آغوش دخترک خزید و باز هم سرش را به سینه اش چسباند. آغوش تهمینه برای او شبیه آغوش کسی بود که دو سال پیش زیر خروارها خاک، به خواب رفته بود.

..............
چند ساعت گذشته بود و شهریار و تهمینه هنوز کنار حوض، بازی می کردند. صدای همهمه ای، از داخل خانه به گوش رسید. تهمینه سر چرخاند و به مهمانان نگاه کرد که حالا همگی روی ایوان ایستاده بودند. مهمانی به پایان رسیده بود. حاج قاسم با صورت گل انداخته، دست حاج یدالله را در دست فشرد. گویا اوضاع شدیدا بر وفق مرادش بود. وقتی پا به حیاط گذاشت، انگار تازه متوجه شهریار شد که لب حوض نشسته و آب بازی می کرد. با خوشحالی گفت:
-شهریار، بریم بابا
اخمهای شهریار در هم شد، لب برچید و چانه بالا انداخت:
-نمی خوام، تو برو
ابروان حاج قاسم از شدت تعجب بالا رفت. برای اولین بار بود که پسرک برای رفتن به خانه مخالفت می کرد. به سمت پله ها رفت و خم شد و همانطور که کفش های را به پا می کرد، گفت:
-بریم پسرم، بسه دیگه، خاله رو اذیت کردی، پاشو

شهریار پایش را محکم روی زمین کوبید:
-نه!
تهمینه میانه را گرفت:

-چرا نمی خوای بری شهریار؟ مگه دلت برای بابات تنگ نشده بود؟

شهریار به صورت گرد تهمینه زل زد و لب برچید:

-می خوام پیش تو باشم، نمیرم

حاج قاسم کفش هایش را به پا کرد و از پله ها پایین آمد، حاج اقا و حاج خانم هم همراهش شدند. شهریار جیغ کشید:

-نه

حاج قاسم، مستاصل ایستاد کنار پله ها. محال بود شهریار برای کسی اظهار دلتنگی کند. دستی به صورتش کشید و با خستگی گفت:

-بریم، من کار دارم

شهریار لج کرد:

-نمیام، نه،

پرید سمت تهمینه و دست برد سمت دامنش و به آن چسبید. تهمینه خودش را خم کرد و دستی به سر شهریار کشید و رو به حاج قاسم گفت:
-حاج قاسم، اگه شهریار پسر خوبی باشه، بازم اونو پیش من میارین؟

حاج قاسم سری تکان داد:

-اره دخترم میارمش، به شرطی که الان با من بیاد
تهمینه رو به شهریار کرد و دست برد زیر چانه اش:
-برو پسر خوب، بابا قول داده بازم تو رو بیاره اینجا، به شرطی که به حرفش گوش کنیا، افرین، بدو برو پیش بابا

شهریار با لب های لرزان چشم دوخت به تهمینه. تهمینه به آرامی مشت های کوچکش را از دامنش جدا کرد. شهریار، با دو دلی به سمت حاج قاسم رفت. حاج قاسم چند قدم به سمتش رفت و دستش را در دست گرفت. شهریار بغ کرد:

-بازم منو میاری؟

حاج قاسم سر تکان داد:

-آره میارم، حالا بریم
شهریار با لب های آویزان سر چرخاند و به تهمینه نگاه کرد. حاج قاسم شهریار را به دنبال خود کشید. نگاه معصوم شهریار روی صورت تهمینه ثابت مانده بود، که چند ساعت با او بازی کرد، او را در آغوش کشید، قلقلکش داد و او را بوسید. هنوز در پس ذهن پسرک مانده بود که چطور دستش را دور کمر تهمینه، حلقه کرد و سرش را به سینه اش فشرد. انگار آغوش تهمینه، گرمترین و امن ترین، آغوش دنیا بود...

……………………