نزدیک خانه که رسیدیم خواستم با مامان تماس بگیرم که علیرضا گفت

_خبردارن و منتظرمون هستن

از تاکسی پیاده شدم و بی توجه به آن دو قدم سمت مجتمع برداشتم.غم عجیبی میان قلبم بالا و پایین میشد و حس گسی داشتم...

هم خوشحال بودم هم ناراحت...بین تمام حس هایی که احاطه ام کرده بود،خاطرات تلخ آخرین بار پررنگ تر بود..

با دستی لرزان زنگ را فشردم و منتظر ماندم.صدای مامان آمد که گفت

_خوش اومدی پرندم..بیاین بالا

نفس عمیقی کشیدم و در را هل دادم.دوشادوش علیرضا و ماکان وارد آسانسور شدم.با همان دستانی که از هیجان،غم و دلتنگی میلرزید دکمه ی طبقه ی چهارم را فشردم و خیره ی صفحه ی نمایشگر زیرلب آهسته آیت الکرسی خواندم تا کمی آرام شم.ماکان به دیواره ی آسانسور تکیه زد و گفت

_چی میگی با خودت

لبخند تلخی زدم

_آیت الکرسی

ابرو بالا انداخت و چشمانش رنگ تحسین گرفت.

علیرضا نزدیکم شد و دستم را میان دستش گرفت و فشرد.چقدر خوب بود که تنها نبودم و همراهم بودند.

در آسانسور که بازشد نگاهم خوردبه مامان و بابا که همراه امیرحسین میان پاگرد پله ایستاده بودند.

ماکان جلوتر از ما راه افتاد و با بابا و امیرحسین دست داد و احوال پرسی کرد. نوبت به علیرضا که رسید که بابا دلتنگ و پرحسرت بغلش گرفت و سرش را بوسید.

علیرضا که عقب کشید،نگاه ها سمت من چرخید.قدم اول را که برداشتم به یاد روزی افتادم که بابا حالش بد شد و دنبال آمبولانس دویدم.اشک پشت چشمم حصار کشید.به سختی بغضم را پایین فرستادم و زمزمه کردم

"الان وقت گریه نیست پرند"

قدم های بعدی را تند برداشتم و خودم را میان آغوش بابا رها کردم.عطر تنش مثل مورفین عمل کرد و تمام خاطرات بد گذشته را به عقب راند.

روی سرم را بوسید و لب زد

_خوش اومدی بابا

با لبخند بی جانی فاصله گرفتم و اینبار مهمان آغوش مامان شدم.گونه اش را بوسیدم و او تمام سر و صورتم را بوسه باران کرد.با خنده فاصله گرفتم و چرخیدم سمت امیرحسین عزیزم که از سه سال پیش تا حالا،چهره ا تغییر کرده و استخوان ترکانده بود.قدش بلند تر و پشت لبش سبز شده بود.با لبخند نگاهم میکرد اما میان نگاهش خجالت و حس غریبگی موج میزد. خودم قدم جلو گذاشتم و سفت درآغوشش کشیدم و گفتم

_دلم برات تنگ شده بود عزیزم

بالاخره دستانش بالا آمد و دور گردنم پیچید و گفت

_منم...خوش اومدی

با تعارف مامان،همگی وارد خانه شدیم. داخل خانه فرق چندانی نکرده بود جز عوض شدن روکش مبل و پرده،بقیه ی دکور تقریبا مثل سابق بود.

مامان از داخل آشپزخانه پرسید

_اول شام بیارم یا چای؟

ماکان زودتر از من جواب داد

_زحمت نکش زندایی،شام خوردیم

مامان متعجب گفت:

_تعارف میکنی عزیزم؟

لبخند جذابی زد و گفت

_من اخه اصلا تعارفم دارم؟؟باز علیرضا رو بگی یه چیزی

علیرضا کمی روی مبل جابه جا شد و گفت

_ممنون زنعمو..منم شام خوردم

نگاه ها که سمتم چرخید،سریع گفتم

_منم داخل هواپیما خوردم ممنون

مامان گفت

_پس چای میارم

ماکان از جا بلند شد و نایلونی که حدس میزدم داخلش کیک باشد را برداشت و با خود به آشپزخانه برد.

کمی بعد همراه مامان بیرون آمد در حالی دست مامان یک سینی چای و دست خودش کیک و پیش دستی بود.

روبه نگاه گِردم چشمکی زد و کنار بابا نشست.بلند شدم و سینی را از دست مامان گرفتم

_من میبرم

بدون مخالفت سینی را به دستم سپرد و روبه روی علیرضا نشست.سینی را دور گرداندم و کنار مامان نشستم.مامان با لبخند گفت

_خودت این کیک رو درست کردی؟

نگاهی به کیکی که برش خورده و مرتب روی دیس چیده شده بود انداختم و آهسته گفتم

_بله

با ذوق دست پیش برد و تکه ای میان پیش دستی گذاشت و گفت

_پس خوردن داره

یک لحظه نگاهم به علیرضا افتاد که بیصدا لب زد

_سم نریختی باشی

بیصدا خندیدم و همانطور بی صدا لب زدم

_شک نکن

ماکان با همان دهان پُر لب زد

_بابت کیک ممنون پرنده

خواهش میکنم آرامی زمزمه کردم و فنجان چای را به لبانم نزدیک کردم و خیره ی امیرحسین شدم که با ولع مشغول خوردن کیک بود.خنده ام گرفت.هنوز هم شکمو و پر خور بود.

********

چشم که باز کردم اولش گیج خیره ی اطراف شدم و کمی گذشت تا یادم آمد کجا هستم.از تخت پایین آمدم و به یاد ایام گذشته کنار پنجره رفتم و خیره ی خیابان شدم.چه روز و شب هایی که ساعت ها از این پنجره به رفت و آمد عابران خیره نشده بودم.آه پر حسرتی کشیدم و چرخیدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم.همه چیز مثل سابق بود و هیچ چیزی عوض نشده بود.سمت کتابخانه ی کوچکم رفتم و دستی روی کتاب هایی که روزی همه ی دنیایم بود،کشیدم.تقه ای به در اتاق خورد و صدای امیرحسین آمد

_آبجی بیدار شدی؟

از همانجا بلند گفتم

_آره

در را باز کرد و تا نیمه داخل آمد و گفت

_صبحونه حاضره،بابا رفته برات حلیم گرفته..بیا

لبخند پر مهری زدم و گفتم

_الان میام

از اتاق که بیرون رفت،لباس هایم را با شومیز بلندی عوض کردم و قدم سمت آشپزخانه گذاشتم.بلند و پرانرژی به جمع پنج نفره شان سلام کردم و آخرین صندلی خالی را عقب کشیدم و نشستم.

بابا کاسه ی حلیم رامقابل دستم گذاشت و مهربان گفت

_نوش جان بابا

لبخند به لب تشکر کردم و دست دراز کردم سمت نمکدان که ماکان حیران گفت

_با نمک میخوری؟

سربلند کردم و خندان گفتم

_آره خب

لب کج کرد

_مجید دلبندم حلیم رو با شکر میخورن نه نمک

علیرضا همانطور سربه زیر قاشق داخل کاسه ی حلیم فرو برد و گفت

_پرند با نمک دوست داره

مسخره گفت

_بد سلیقه

تا خواستم جوابش را بدهم ،صدای زنگ گوشی ام بلند شد.از پشت میز بلند شدم و با اجازه ای گفتم

سمت کیفم که از دیشب روی مبل جا مانده بود رفتم و گوشی را بیرون آوردم.با دیدن نام مریم،لبم کش آمد و تماس را وصل کردم.صدای شاکی اش میان گوشم پیچید

_ذلیل نشی پرند...من زنگ نزنم یه زنگ نزنی ببینی مُردم یا زنده م ها..خاک تو سر علیرضا ندیده ت کنن

خندیدم و گفتم

_سلام مریم گلی

_مریم گلی و زهرمار...بیشعور تو نباید یه خبر از من بگیری..بابا شاید من شوهر کرده بودم،حداقل به مراسم عروسیم برسی که

خندیدم و گفتم

_چه خبر؟خوبی؟

نفس بلندی کشید و آرام تر از لحظاتی پیش گفت

_خوبم،خبری ام نیست..تو چه خبر؟کجایی؟

آرام گفتم

_تهرانم

شوکه گفت

_کجا؟!

دوباره تکرار کردم

_تهران

صدای جیغش بلند شد

_واقعا که بیشعوری...اومدی تهران اونوقت نباید یه خبر بدی؟

کلافه گفتم

_دیروز یکدفعه ای راه افتادم و شب رسیدم.میخواستم امروز بهت زنگ بزنم که خودت زنگ زدی.امروز چکاره ای؟میخوام بیام پیشت

_آموزشگاه،آدرسشو برات اس میکنم

باشه ای زمزمه کردم و بعد با گفتن خداحافظ قطع کردم

هرچقد برای ماکان و علیرضا توضیح میدادم که میخواهم با دوستم خلوت کنم و احتیاج به اسکورت شدن ندارم به خرجشان نرفت و سرتق ولجباز دنبالم راه افتادند.

بابا ماشینش را به علیرضا داده بود تا راحت باشیم.از حرص و عصبانیت زیاد عقب نشستم و تارسیدن به آموزشگاه کلامی با هر دو حرف نزدم.با رسیدن به مقصد بی توجه به نگاه های خندان و تخس شان، پیاده شدم و از حرص در ماشین را محکم بهم کوبیدم‌.صدای ماکان با خنده آمد

_هوووی پرنده...خوبه ماشین بابای خودته ها

توجه ای نکردم و وارد آموزشگاه شدم.

روی صندلی میان سالن منتظر مریم نشسته بودم و نگاهم روی در و دیوار چرخید که چندین تابلوی نقاشی در ابعاد متفاوت روی دیوار بودند.با دیدن مریم که نزدیکم میشد،از جا بلند شدم و سمتش رفتم.محکم بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم.با خنده گفت

_چه عجب چشممون به جمالتون روشن شد پرند خانوم

کیفم را روی شانه انداختم و گفتم

_حالا هی تیکه بنداز..بریم؟

متعجب گفت:

_کجا؟

ترسیدم بگویم ماکان و علیرضا پایین منتظرمان هستند،نیاید برای همین تنها گفتم

_علیرضا پایین منتظرِ..بریم بیرون یه دوری بزنیم

حیران گفت

_مگه علیرضا هم همراهت اومده؟

دستش را گرفتم و دنبال خودم کشیدم و گفتم

_آره

ایستاد و گفت

_آخه زشته..

چشم گرد کردم

_آخه و اما نداریم مسخره

پوف کشید و گفت

_پس صبر کن برم کیفمو بیارم

همراه هم سمت ماشین بابا قدم برداشتیم که میانه ی راه مریم ایستاد.چرخیدم و گفتم

_چیشد؟

با چشم به ماکان اشاره کرد و گفت

_این اینجا چیکار میکنه؟..من نمیام

چرخید که برگردد،سریع دویدم جلو و سد راهش شدم

_لوس نشو دیگه...اون به تو چیکار داره آخه؟

عصبی گفت

_این چیکار داره؟؟والا کاری نداره فقط هرچی دلش میخواد بارم میکنه بیشعور

نفسم را محکم بیرون دادم و کلافه گفتم

_تو بیابریم،اونم غلط میکنه چیزی بهت بگه..اصلا هرچی گفت با من

مظلوم سر کج کردم و لب زدم

_بیا دیگه

هوفی کشید و به ناچار کوتاه آمد و دنبالم راه افتاد

****

تقدیم❤😘