‌علیرضا که پرسید

_کجا برم؟
بی فکر و تند گفتم
_دربند
ماکان سمت عقب چرخید و اخمالود نگاهم کرد.دست به سینه ابرو بالا انداختم و گفتم
_چیه؟
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و لب زد
_آدم عاقل تو این هوای سرد میره دربند؟
خونسرد گفتم
_ناراحتی میتونی پیاده شی دکتر
پوفی از سر حرص کشید وچرخید و سرجایش نشست و گفت
_برو علیرضا
علیرضا از آینه نگاهم کرد و پرسید
_دربند؟
چشمانم را به نشانه ی تایید باز و بسته کردم.از گوشه ی چشم نگاهی به مریم انداختم که طلبکار نگاهم میکرد، بیصدا لب زدم
_چیه؟
کنار گوشم آهسته غرید
_من با این کفش ها بیام دربند؟؟؟
نگاهی به کفش های پاشنه بلندش انداختم و لب فشردم تا نخندم.نیشگونی از بازویم گرفت و توپید
_زهرمار
دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و بلند زیر خنده زدم.علیرضا متعجب نگاهم کرد و پرسید
_چیشده؟
تا خواستم چیزی بگویم با نیشگون دوباره ی مریم تقریبا خفه شدم و آهسته لب زدم
_هیچی
ماکان گفت
_این کلا به جرز لای دیوارم میخنده
شاکی خم شدم و مشت محکمی به شانه اش کوبیدم که آخش بلند شد.لبخند پیروزمندی زدم و گفتم
_چوب خطت داره پر میشه حواست باشه آقا ماکان
نچی کرد و گفت
_بیا و خوبی کن حالا...بد کردم خواستم سورپرایزت کنم؟
از داخل آینه بغل مریم را مخاطب قرار داد و گفت
_شما بگو خاله ریزه،بد کردم؟
مریم حرصی گفت
_این چه عادت بدی هست که شما داری؟؟خوبه منم رو شما اسم بذارم؟؟
ماکان با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت
_بلدی مگه؟
مریم درمانده نگاهی به من انداخت و یکدفعه چرخید و سریع گفت
_بله بلدم..از این به بعد شِرِک صدات میکنم
قهقه علیرضا که بلند شد،ماکان خونسرد سرش را به صندلی تکیه داد و گفت
_شِرِک هم اتفاقا اسم خاصیه درست مثل خاله ریزه
کاردی میزدی خون مریم درنمی آمد.طی حرکتی عصبی جلوی چشمان شرور ماکان هنذفری اش را به گوشی وصل کرد و میان گوشش گذاشت و گفت:
_من دیگه حرفی با تو ندارم
به مقصد که رسیدیم،آهسته به شانه ی مریم ضربه زدم و صدایش زدم
_مریم پاشو رسیدیم
چشمانش را باز کرد و کمی دور و اطراف را نگاه کرد و بدون حرفی پیاده شد.همینکه قدم بیرون گذاشتم،سوز سردی وزید و لرز به تنم انداخت.
علیرضا از پشت نزدیکم شد و کاپشن تنش را روی شانه هایم انداخت و کنار گوشم لب زد
_هنوزم مثل قبلنا لجباز و کله خری
نگران گفتم
_خودت چی پس؟سردت میشه
لبخند جذابی زد و گفت
_من سردم نیست
دستم را گرفت و دنبال خود کشید و گفت
_سردمم بشه نهایت سرما میخورم،تب میکنم..عوضش چشمای یه خوشگلی دوباره مهربون میشه
شیفته نگاهش کردم که مریم سقلمه ای به پهلویم کوبید و آهسته گفت
_خاک تو سر شوهر ندیده ت..جمع کن خودتو
شاکی نگاهش کردم و گفتم
_چشم
ماکان کنار مریم قدم برداشت و تخس گفت
_راست میگه..یکم مراعات مجردای جمع رو هم بکنین
مریم کلافه قدم های بلندتری برداشت و جلوتر از ما راه افتاد و زیرلب غرید
_چه خودشم سریع قاطی میکنه شِرِک
ریز خندیدم و روبه قیافه ی مات شده ی ماکان چشمک زدم و گفتم
_تحویل بگیر..خوشت میاد سربه سرش میذاری؟
علیرضا با نگاهی منظوردار رو به ماکان گفت
_به نظرم که مقاومت فایده نداره
ماکان پوزخند زد و از کنارمان عبور کرد.گیج سمت علیرضا چرخیدم و پرسیدم
_منظورت چی بود؟
دستانم را جلوی دهانش برد و ها کرد و گفت
_بعدا میفهمی
لبخند مهربانی زد و پرسید
_آش رشته یا آش دوغ؟
_با اینکه خیلی ریز بحث رو پیچوندی ولی ..
چشمکی زدم و گفتم
_هردوش آقای بزرگمهر
زیر آلاچیق نشسته بودیم که علیرضا با سینی حامل کاسه های آش از راه رسید.سینی را وسط گذاشت و کنار ماکان نشست و گفت
_بفرمایید
دست پیش بردم و کاسه ی آش رشته را برداشتم و دست مریم دادم.کاسه ی دیگر را برداشتم که مریم آهسته گفت
_حالا ریحانه چه شکلی بود؟
با قاشق محتویات آش را بهم زدم و گفتم
_خوشگل و خواستنی
آه پرحسرتی کشید که خنده ام گرفت و پرسیدم
_چیه؟
حرصی لب کج کرد و گفت
_پسرخالت واقعا کور بود منو ندید؟
با چشمانی گرد و لبی خندان گفتم
_لابد کور بوده
نگاه چرخاندم سمت دختران و پسران جوانی که تعدادشان کم هم نبود و سرخوش کنار هم نشسته و بگو و بخند میکردند.قاشق اول را سمت دهانم بردم و از طمع بی نظیرش چشمانم بسته شد.
_پرند
سوالی نگاهش کردم و گفتم:
_جان
اشاره ای نامحسوس به پسری که کمی دورتر از ما تک و تنها نشسته بود و سرش داخل گوشی بود کرد و گفت
_چقد شبیه اون پسره بود ته کلاسمون مینشست،همشم تیکه میپروند..اسمش چی بود؟
دوباره نگاه چرخاندم سمت همان پسر که قیافه ی مقبولی داشت و موهای بورش کمی فر بود.کمی فکر کردم و گفتم
_شهاب یوسفی؟
با دهان پر گفت
_ایول آره خودشه..به نظرت خودش نیست؟
دوباره خیره ی پسر شدم و گفتم
_نمیدونم...شاید
با دست تار موهای ریخته روی پیشانی اش را زیر شال بردکه گوشی اش زنگ خورد.حین بلند شدن گفت
_من برم ببینم مامان چیکار داره
سرتکان دادم و خیره ی دور شدنش ماندم.کمی دورتر از ما ایستاد و با تلفن مشغول صحبت شد.کمی که گذشت،تلفنش را قطع کرد و داشت سمت ما می آمد که همان پسر،جلویش را گرفت.
با نگاهی ریز و کنجکاو نگاهشان میکردم که ماکان کنار گوشم گفت
_این کیه؟
نگاه چرخاندم سمت چشمان جدی و اخمالودش و گفتم
_نمیدونم..ولی فکر کنم باید از همکلاسی های قدیمی مون باشه
لب فشرد و دوباره نگاهش چرخید سمت مریم و پسری که به حتم شهاب بود.
مریم لبخند خجالت زده ای زد و با گفتن چیزی از کنارش فاصله گرفت و سمت مان آمد.به محض اینکه کنارمان رسید،ماکان پوزخند زد و گفت:
_مثل اینکه فقط بلدی با من تلخی کنی..ولی با بقیه خوب بگو بخند میکنی
شوکه نگاهی بین او و مریم رد و بدل کردم و تا خواستم چیزی بگویم،مریم با صورتی سرخ از عصبانیت گفت
_به شما ربطی نداره
کیفش را برداشت و عصبی از ما فاصله گرفت.مبهوت بلند شدم دنبالش برم که ماکان کلافه گفت
_من میرم دنبالش
خواستم اعتراض کنم که علیرضا با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگویم،به ناچار کوتاه آمدم.تند و فرز از کنارمان بلند شد و سمتش رفت.هنوز خیلی از ما فاصله نگرفته بود که ماکان به او رسید و نامش را صدا زد اما مریم اعتنایی نکرد،ماکان با قدم بلندی مقابلش قرار گرفت و سد راهش شد و با خنده چیزی گفت. نشنیدم ماکان چه گفت اما مریم غافلگیرانه دست بالا برد و سیلی محکمی روی گونه اش نواخت.شوکه هین کشیدم‌ و دست روی دهانم گذاشتم.حال علیرضا هم بهتر از من نبود،با چشمانی شوکه و گرد نیم خیز شد.
تقریبا تمام دختر و پسرهایی که آن اطراف بودند،برگشته بودند و با کنجکاوی خیره ی آن دو بودند.فکر میکردم الان ماکان عصبی میشود اما در کمال تعجب لبخند زد و دست داخل جیب برد و خیره ی مریم شد.
مریم با بدنی لرزان فریاد زد
_امیدوارم بری به درک
بعد هم با قدم هایی بلند فاصله گرفت و دور شد.بالاخره از شوک خارج شدم و با عجله همراه علیرضا،نزدیک ماکان شدم و شاکی پرسیدم
_چیکار کردی ماکان؟
لبش را داخل دهن برد و با چشمانی خندان گفت:
_گفتم میخوای بغلت کنم ببرمت پایین؟ فکر کنم با این کفشا سختت باشه
تک خنده ای زد و ادامه داد
_ که یکی خوابوند زیر گوشم
علیرضا حرصی هلش داد و گفت
_برو دنبالش تا نرفته مرتیکه
نگاه سمتم چرخاند و منتظر نگاهم کرد،عصبانی گفتم
_نمیری که من برم؟؟
کلافه چشم بست و فاصله گرفت.خیره ی رفتنش گفتم
_نره باز گند بزنه؟
علیرضا گفت
_بعید نیست
چشم گرد کردم
_پس چرا گفتی بره؟
با پا ضربه ای روی زمین زد و آرام گفت
_لازم بود
بی قرار و کلافه جلوی علیرضا قدم رو میرفتم که بالاخره سروکله ی ماکان پیدا شد.با دیدن او که تنها بود،نگران سمتش دویدم و گفتم
_مریم کوش پس؟پیداش نکردی؟
به گونه ی سمت راستش که سرخ بود اشاره کرد و با خنده ی حرص دراری گفت
_چرا اتفاقا پیداش کردم و از خجالتمم دراومد
گیج گفتم
_یعنی چی؟
علیرضا کنارم ایستاد که گفت
_یعنی تا بهش گفتم بیا برگردیم و گرنه کولت میکنم دوباره یکی خوابوند زیر این یکی گوشم
با دست به گونه ی راستش اشاره کرد
علیرضا مشت محکمی به شانه اش کوبید و غرید
_خاک توسر بی عرضه ات گذاشتی تنها بره؟
کلافه با دو انگشت شصت و اشاره،پیشانی اش را فشرد و گفت
_نه خیر..براش ماشین گرفتم
علیرضا دهن کج کرد
_زحمت کشیدی واقعا
بی توجه به آن دو،گوشی ام را بیرون آوردم و شماره ی مریم را گرفتم که ریجکت کرد.دوباره و دوباره تماس گرفتم اما همه را رد تماس زد.دل نگران و آشفته روبه علیرضا گفتم
_منو ببر خونه ی مریم
علیرضا که سرتکان داد،چشم تیز کردم سمت ماکان و انگشت اشاره ام را جلوی صورتش تکان دادم
_با تو هم بعدا کار دارم آقا ماکان