عیدتون مبارک 🌷🌄

پست بعدی تا جمعه💚

آفتاب همیشه بعد از باران دیدنی بود.انگار آسمان آبی تر از همیشه می شد. به محض دیدن آفتاب تصمیم گرفته بود بساط روزشان را در حیاط پهن کند.زیرانداز و بالش و صندلی راحت برای گندم جان را به حیاط برده بود.ماماهلن همیشه می گفت که آفتاب شفاست.امید داشت نور خورشید بتواند استخوان های گندم جان را همانطور که روی صندلی اش نشسته بود نرم کند و به اعصاب و روان خودش هم آرامش ببخشد.نیم نگاهی از پنجره آشپزخانه به بیرون انداخت.همه چیز خوب بود. صدای زنگ فر باعث شد سمت اجاق گاز برود. بوی خوب نان های شیرمال تمام فضا را پر کرده بود. دستکش فر را دستش گذاشت و روی نان ها خم شد:خوشگلای من!

نان ها تپل،نرم و خوشرنگ شده بودند. از پیچیدن خمیر شیرمال خوشش می آمد.شکل های خمیری که به همان شکل تبدیل به نان می شدند.سینی را مقابل پنجره ی باز گذاشت تا خنک شود.فلاسک کوچکی را از دمنوش سیب پر کرده بود.می خواست یک سفره ی کوچک عصرانه پهن کند.با شنیدن صدای تلفن همراهش دست داخل پیشبندش کرد و گوشی را بیرون کشید. شادی بود.

-شادی؟

-سلام هلی.

بی اراده خودش را منقبض کرده بود. انگار می ترسید خبر بدی از شادی بشنود.با شنیدن صدای سرحالش لبخند زد:سلام بروی ماهت.خوبی؟

-آره. همه چیز داره درست میشه. نه اینکه خوب خوب باشم اما..

ناخنکی به نان ها زد تا از خنک شدنشان مطمئن شود:می دونم چی میگی. خداروشکر.دردونه خوبه؟

شادی خندید:والا مثل حامد تخم سگه! انگار از وقتی قبولش کردم تازه جنس بدشو نشون داده.

خندید:دیوونه.خب تعریف کن.بابا و مامانت چطور بر خورد کردن؟

-بابا که نمی دونه.فقط با مامان حرف زدم.اونم یکی تو سر خودش زد یکی تو سر من. اما وقتی حامد و پدرش اومدن اوضاع بهتر شد.قراره آخر هفته عقد کنیم.زنگ زدم پیشاپیش بگم که آماده باشی.

-پس بالاخره داری عروس میشی.

ـآره. حامد مادرو بچه رو با هم میبره خونه اش.

خداراشکر کرد که روحیه شادی آن همه بهتر شده بود.نان ها را برداشت و داخل سبد گذاشت:ساقدوشت منم.

-شک نکن.راستی حامد می خواد والا رو هم دعوت کنه.نمی دونم از کی این دو تا با هم دوست شدن.

فکرش را می کرد که حامد چیزی از کمک والا به شادی نگوید.شادی نیاز به زمان داشت.

-آره؟ پس حتما حسابی خوشگل کنم تا چشاش درآد.

شادی دوباره خندید:پسره ی عنق.ایشالا که از حسرتت بسوزه.

سوختن والا آن هم در حسرتش بعید به نظر می رسید.سبد نان ها را با پارچه پوشاند و وسط سینی عصرانه گذاشت:جات خالی شاد.با گندم جان تو حیاط خاله بازی راه انداختیم.عصرونه و دمنوش.

-اووف..نمیری تو الان گشنم میشه.

-برات کنار میذارم.حامدو بفرست اینجا برات بیاره.

-باشه باشه...بذار تا نرفته بیرون بهش بگم. بای بای.

- شکمو...بای.

سینی را برداشت و آشپزخانه را ترک کرد. داشت روی ایوان صندلش را با کفش راحتی حیاط عوض می کرد که متوجه جای خالی گندم جان شد.دو پله پایین آمد و به اطراف نگاهی انداخت.

-گندم جان؟گندم جان!

تا همین چند دقیقه قبل روی صنذلی نشسته بود و آفتاب می گرفت. ترس اولین واکنش بدنش بود. سرد شدن انگشتان دست و پایش را حس می کرد. سینی را روی زمین گذاشت و سمت پشت خانه دوید. جایی که والا و تیم ساختمانی اش آنجا کار می کردند.با دیدن میله های فلزی که با زنجیر و قفل بسته شده بودند ایستاد.امکان نداشت از اینجا رد شده باشد.دوباره به حیاط برگشت و صدایش زد.شاید هم وقتی با شادی حرف می زد،به خانه و اتاقش برگشته بود. با عجله داخل شد و پله ها را بالا رفت:گندم جان...گندم جان.قربونتون برم کجایین؟

اتاق ها خالی بود. نفس بریده مانتو و روسری اش را برداشت و دوباره از پله ها سرازیر شد.اگر هیچ کجای خانه نبود پس فقط یکجا می ماند. آن هم رفتن به خیابان بود.قلبش داشت از سینه اش بیرون می پرید.نباید تنهایش می گذاشت.

در حیاط را باز کرد و به دو طرف خیابان نگاه کرد. خالی از تردد بود.بی معطلی شماره ی دکتر آذری را گرفت به سمت بالای خیابان دوید.

-الو هلیا؟

-دکتر...

-چی شده؟صدات چرا اینطوریه.

-نیست. گندم جان رفته.

-آروم باش و بهم درست توضیح بده.گندم جان کجا رفته؟

سر پیچ خیابان ایستاد و نفس گرفت. سینه اش می سوخت:تو حیاط بودیم. من رفتم تو خونه که یه چیزی بیارم. وقتی برگشتم نبود. هیچ کجای خونه نیست. وای...اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟

-طوری نشده. من الان میام اونجا. گزارشش رو هم میدم . نگران نباش.باشه؟

گفت باشه اما کافی نبود. حتی یک ذره هم از نگرانی و وحشتش کم نشده بود.عصبی دستی به صورتش کشید و راه افتاد.توقف اتومبیلی کنارش باعث شد سربلند کند.گیج به راننده نگاه کرد. مرد جوان نیش باز کرد:جایی میری برسونمت.

نگاه مرد را روی پاهایش حس کرد. کوتاهی دامنش به زحمت زانویش را می پاشد و مانتو هم نمی توانست لختی اش را پنهان کند. عصبی رو برگرداند که صدای مرد را دوباره شنید:بیا دیگه.معلومه عجله داری.

عجله داشت.گندم جان گم شده بود و نمی دانست کجا را دنبالش بگردد.کلافه خواست قدمی بردارد که اتومبیل سیاه رنگی مقابلش ایستاد.قبل از آنکه دهانش را برای دشنام باز کند والا را دید.انگار معجزه ای بود که در بدترین حالت ممکن اتفاق افتاده بود.

نالید:والا...

دو قدم بلند سمتش برداشت . نیم نگاهی پر اخمی به مرد راننده انداخت که داشت دنده عقب می گرفت:این چه سرووضعیه. این کیه؟

زانوانش ضعف می رفت. کمی روی پا خم شد:حالم بده.

والا بی اتلاف وقت دست دورش انداخت:می خوای دیوونه ام کنی؟ میگم چی شده.اون یارو مزاحمت شد؟

سر تکان داد:نه...نه.گندم جان نیست. انگار گذاشته رفته. چیکار کنم والا؟چیکار کنم؟