#پارت_1

مچ دست چپش را کمی چرخاند تا عقربه های ساعتش را ببیند.عادت قدیمی ش بود.گردی صفحه را روی نبض تپنده اش ،داخل مچ می بست.با صدای آلما سمتش نگاه کرد.

-جانم...حواسم نبود چیزی گفتی؟

الما مثل همیشه که وقت حرف زدن لبخند به لب داشت جوابش را داد:ساعت خواب!گفتم میای اینجا یکم بهت خوش می گذره.

در جواب کنایه ی آلما خندید و بشقابش را روی زانو گذاشت.فینگرفودهای کوچولو بیشتر از آنکه خوشمزه باشند خوشگل بودند.

قرار نبود مهمانی انقدر شلوغ باشد اما آلما بود و دور همی های معروفش.

-والا هر چی نگاه کردم چیزی دندون گیری ندیدم.

آلما غش غش خندید:آره خب اینارو که اصلا داخل آدم حساب نمی کنی.

سعید از پشت آلما سرک کشید و لودگی کرد:کسی که با عقاب پریده جلد کلاغ نمیشه آلما جون.

تکه ای از بشقابش برداشت و گاز زد.باید یکجوری بی اعتنایی اش را به رخ می کشید.بعد از آنکه با لذتی دروغکی لقمه اش را جوید و قورت داد به سعید لبخند گشادی زد:نکنه تو دسته کلاغ ها بودی؟

آلما دوباره خندید.مهمانی هایش اکثرا خوش می گذشت.حتی لودگی ها و عوضی بازی های سعید را هم میشد یکجوری تحمل کرد.برای او که زندگی اش در کار و بعد هم رسیدگی به خانه خلاصه می شد تفریحات این چنینی گاهی خوب بود.از سال اول از مدعوین ویژه این مهمانی ها بود.هر چند بعد از یک مدتی تکراری شده بود و انگار در یک دایره میچرخیدند اما بازهم‌برای دل خوش کنکی کوچک ؛بد نبود.

سعید پوزخندی زد و جوابش را داد:نه جونم.من سیمرغم نسلم منقرض شده.

آلما از لبه ی کاناپه برخواست و به شانه ی سعید زد:آره جونم.یه دونه ای اونم محض نمونه ای.

بشقابش را کناری گذاشت و کیف کوچک زرشکی اش را برداشت.قبل از آنکه گوشی اش را بیرون بکشد سعید کنارش نشست و لیوان نوشیدنی اش را مزه کرد.

-شنیدم دکتر برات لقمه های توپی می گیره.

#سبز_آبی_سفید