‌سلام. سال نوتون مبارک.

کم کم باید از والا و هل خداحافظی کنیم. در شرایطی این داستان رو نوشتم که با اتفاقات و مشکلات زیادی روبرو بودم. می دونم خیلی چشم انتظارتون گذاشتم و بابتش ازتون عذر می خوام.

اما می خوام بدونید که از نوشتن براتون لذت می برم و حضورتون برام باارزشه.

نبودم رو پای درگیری هام بذارید نه دور شدن ازتون.

امیدوارم چند پست پایانی رو بتونم پشت سرهم براتون بنویسم.

...

شادی نفسش را حبس کرد و شکمش را تو کشید.در حالیکه از شدت فشاری که به خود می آورد صدایش دورگه شده بود اصرار کرد:بکش بالاتر!

اصراش برای پوشیدن گن هم عصبانی اش می کرد و هم باعث خنده اش می شد.بالاخره توانست انتهای زیپ را بالا بکشد.

-واجب بود حالا؟ نمی تونی نفس بکشی!

شادی راضی مقابل آینه ایستاد:معلومه که واجب بود.مگه قراره چندبار برات یه خواستگار مثل کریمیان بیاد؟

-هنوز که خبری نیست.

شادی اخمی تحویلش داد:دیگه چیکار باید بکنه تا مطمئن بشی؟ مگه اینجا نخوابید و برات میز نچید؟مگه خودت نمیگی این آدم با همه یکجور رفتار می کنه و با تو متفاوت از همه ی دنیا؟

به تصویر خودش در کنار تصویر شادی نگاه کرد.تی شرت و شلوارک به تن داشت و شبیه هرچیزی بود تا دختری که قرار بود به زودی ازدواج کند.

شانه بالا داد:توقع دارم گندم جان زنگ بزنه و بگه که برای خواستگاری قراره بیان.اینطوری حس می کنم واقعا این اتفاقا افتاده.

شادی کمی خم شد و دست روی شانه اش گذاشت:این ادم شبیه هیچ کس دیگه نیست هل.این نه خوبه و نه بد.اگر قبولش کردی پس می تونی با این تفاوت ها کنار بیای.آدم هارو نمیشه تغییر داد هل.

سرتکان داد:نمی خوام تغییرش بدم فقط می خوام فرصت این رو داشته باشه تا از حضور مادرش آرامش بگیره.

-از حضورش که راضیه.اگر نبود که امکان نداشت ببرتش خونه.انشالا خدا می زنه پس سرش از وجود مادرش هم لذت می بره.

خنده اش گرفت:دعا کردنت هم به آدمیزاد نرفته.

شادی با سرانگشت روی گونه اش کشید:این ادم برای قبول کردن مادرش چند سال تنهایی رو به جون خرید؟ پس احتمال این رو باید بدی که شاید اصلا نخواد با همراهی گندم جان برای خواستگاری بیاد.نمی دونم...شاید هم بیاد و همه رو غافلگیر کنه.

سعی کرد بغضش را پس بزند و لبخندی روی لب بیاورد:نمی دونم.

شادی بعد از نوازش، ضربه ای به بازویش کوبید :حالا هم انقده ولو نباش.برات وقت آرایشگاه گرفتم.

به پهلو چرخید:آی.دردم اومد!

شادی خندید:لوس.

دست زیر چانه زد: اگر صد درصد هم خوش بین باشیم ، قراره خواستگار بیاد جشن عروسی که نیست.

شادی نیم دور چرخید و برآمدگی کوچک شکمش را با دست به داخل هل داد:والا با این چیزی که در تو می بینم سر عروسی هم همینقدر بی ذوقی.

بی ذوق بود؟نمی دانست صورتش چه حالتی گرفته بود که باعث شد شادی دل از آینه بکند و مقابلش بایستد:کریمیان میاد و تورو این شکلی می بینه بعد فکر می کنه به زور راضی شدی بهش بله بدی.

نشست و بالشش را بغل کرد:اینطوری فکر نمی کنه.تازه بهش بله ندادم.

شادی دستی به موهای رنگ شده اش کشید:ماچ کردن هم معنی بله میده ها...از من گفتن.

کوسنی را سمتش پرت کرد که شادی روی هوا گرفت .

-مادربزرگم همیشه می گفت عقل مردا تو چشمشونه.پس لازمه ظاهرت بی نقص باشه.

با وجود بی حوصلگی خندید:آهان.اونوقت مال حامد کجا بود ؟

جواب شادی باعث شد غش غش خنده اش بلند شود.همیشه بی ادب بود و دنیای متاهلی نه تنها این عیبش را نپوشانده بود بلکه بال و پر بیشتری هم به وسعت آن داده بود.اشک گوشه ی چشمش را خشک کرد و از تخت پایین پرید:بذار کمکت کنم اینو دربیاری.اگر رو شکمت تاثیر نذاره مطمئنم رو مغزت می ذاره.اکسیژن کافی بهت نمی رسه.

شادی کوتاه آمد و مقابلش ایستاد:قول بده شب خواستگاری دوباره اینو برام ببندی.

-باشه قول.حالا نفست رو حبس کن...آها خوبه...یکم بیشتر...تموم شد.

-اخیش...دل و رودم درد گرفته بود.میگم هل؟

-هوم؟

-می خوام زنگ بزنم حامد بیاد دنبالمون.هوم؟

-وای نه.اصلا رو مودش نیستم.

ـ اون مهم نیست.چون مودت همیشه تعطیله.

-حامد چی می کشه از دست این زبونت؟دلم براش می سوزه.

-دلت براش نسوزه انقدر که اون حرصم میده هیچکی نمی تونه تو دنیا حرصم بده.پیش خودت بمونه اما هفته ای هفت روز می خوام شب ازش طلاق بگیرم صبح زنش بشم.

-وا...خل شدی؟

شادی بازویش را گرفت و سمت کمد باریک لباس ها کشاند:نه والا.

نگران شد.نمی دانست شوخی و جدی شادی کدام است.انگار صورتش حسابی افکارش را لو می داد که شادی را خنداند:باور کن هنوز می تونم تحملش کنم.پس نگران نباش.

-خب مشکل کجاست؟

-جون به جونت کنن خنگی.به نظرت چرا می خوام شب طلاق بگیرم و صبح زنش بشم؟

حرف منظور دار شادی باعث گرد شدن چشمانش شد.شادی او را مقابل ردیف لباس ها نگه داشت و پچ پچ کرد:نمی دونم تو فکرت چی گذشت اما میگم که حواست باشه،مردی که سرده رو باید تو فر کباب کرد.دیگه روم نمیشه بیشتر توضیح بدم.چشم و گوشت وا میشه.

حالا هم گیج نباش.یه امروز مرخصی دارم و مامان بچه رو نگه میداره.وقتم از طلا باارزشتره.بدو یه چیزی بپوش.

دست دراز کرد تا بلوز یقه قایقی اش را بردارد و جواب شادی را داد:بدبخت حامد.تو دیگه چه جونوری هستی.

شادی غرولند کرد:شمارو هم می بینیم حضرت عالی.

از اجبار متنفر بود حتی اگر برنامه ی آن را تنها دوستش چیده بود اما چاره ای نبود .می دانست که شادی کوتاه بیا نیست.مردد به بلوزی که برداشته بود نگاه کرد و نتوانست تصمیم درستی بگیرد.صدای زنگ خوردن گوشی اش باعث شد راضی در کمد را ببندد.شادی چپ چپ نگاهش می کرد.گوشی را بالا گرفت.والا بود.با لبخند لبه ی تخت نشست.

...

یک هفته است می خوام به این پست اصافه کنم اما عضلات گردنم گرفته و نمی تونم سرم رو حرکت بدم

🙄🙄🙄