دوستت دارم

تنها جمله‌ای بود که بهش نگفتم، برایش از هر موضوعی که به او مربوط نمی‌شد یا کم اهمیت بود، گفتم.

تا به این جمله رسیدم، دهانم بسته شد، و فقط نگاهش کردم، به این امید که متوجه بشه

ترسیدم

از جوابش، از اینکه واقعیت را بدونم، خودم رو فریب می‌دادم، دلم نمی‌خواست باهاش روبه‌رو شم، دلم به همین کور امید که شاید او منو دوست داره خوش بود.

این کور امید تنها مرهم روزهای بدون او بود

احتمالش مثل نسبت برنده شدن من در لاتاری بود، یک در چهارده میلیون!!!

ولی بهرحال ممکن بود، آدم الکی هم که شده باید دلش رو به یه چیزی خوش کنه.

توی همین فکرا بودم، که صدام کرد، دلم لرزید، طبق معمول دست پام رو گم کردم، برگشتم و رو به روش ایستادم

- جانم!

+ کی می‌خوای بری، ببین من دیگه کارم تموم اینجا، کتاب‌های که لازم داری، لیستش رو برات می‌فرستم، شاید بتونه برای امتحانات مفید باشه.

- خیلی ممنون، لطف کردی.... اره الان می‌خواستم برم دیگه.... خب مزاحم نمی‌شم، فعلاً

+ منم دارم می‌رم دیگه، بیا برسونمت...

- آآآر... نه... نه.. خودم می‌رم...

+ هرجور راحتی... فعلاً

انگار که بهمن روی من فرود اومده باشه، به همون اندازه سنگین و سرد و بی‌جون...

تمام راه بی‌توجه به مسیر، فقط پیاده می‌رفتم تا بتونم کمی آروم بشم، بعد از دو ساعت پرسه زدن، تازه به خودم اومدم که چقدر خسته‌ام و پاهام درد می‌کنه، خودم رو به اولین کافه رسوندم وبی درنگ یه چیز خنک سفارش دادم، بعد از چند ساعت توی کافه وقت گذروندن به خونه برگشتم

انگار نمی‌خواستم برگردم، نمی‌خواستم اون روز تموم شه، تنهای و بدون توجه به دیگران به اتاقم برگشتم و خوابم برد.

صبح اون روز یکی عجیب‌ترین صبح‌های عمرم بود، فکر می‌کردم تمام دیروز، اتفاقات خوب و بدش مثل خواب بوده واسم، و تازه متوجه مسائل زندگی شدم که عقب افتاده و باید بهشون می‌رسیدم.

پا شدم و دست و صورتم رو شستم و شروع کردم به آماده شدن برای دنیای واقعی که داشتم، و دائم به دیروز و احساسات مخفی خودم فکر می‌کردم، به خودم سرکوفت می‌زدم و از داشتم چنین حسی، و نحوه برخوردم با کسی که دوستش داشتم و بهش نمی‌گفتم، احساس حماقت می‌کردم، حسابی از خودم ناامید شده بودم، اما چاره‌ای نبود کار دیگه‌ای از دستم برنمی‌اومد.

دیگه عادت کردم به اینکه هر چند وقت یکبار این دوره‌ رو طی کنم، فقط برای چند لحظه دیدنش....

مینو