_تا چند ماه پیش، کنار پدربزرگم بود...اون که فوت کرد با عموم حرفش شده و الانم جایی نداره...پیش دوستشِ..

آمدم حرف بزنم که روزبه سرش را تو آورد و با نگاه به من و سجادی که سرش به پایین افتاد، با لبخندی که گوشه‌ی لبش بود، پرسید:

_ ناهار چی بخوریم؟

سجاد نگاهش را دزدید و از کنار روزبه رد شد و رفت...روزبه با دیدن اوضاع شرمنده و گوش‌های سرخ شده‌ی سجاد، بازویش را کشید و گفت:

_ وایسا ببینمت مرد!

که سجاد در حال تقلا، شانه‌اش را از دست روزبه جدا کرد و گفت:

_عمو... میام.

سجاد رفت و روزبه نگاه به من پا در آشپزخانه گذاشت و جدی شد و آهسته پرسید:

_چیزی شده؟

نچی کردم و همان جا که نشسته بودم، تکان نخوردم و حتی نگفتم چه چیزی شده بود!

چرا که روزبه زخمش خوب شده بود و باید می‌رفت!...او که نباید از درد نداشتن خانه‌ی پدر سجاد و کارهای من خبر دار می‌شد...روزبه کمالی می‌رفت و ما می‌ماندیم و دغدغه‌هایی که برای خودمان بود.

چشمم خیره به پاهای در جوراب روزبه ماند وقتی که همان پاها نزدیک‌تر آمد و خم شد و رو به منِ نگران از نگرانی سجاد، چشمی کوتاه در صورتم چرخاند...دید حرفی نمی‌زنم، سمت سینک رفت و لیوانی آب از شیر خورد.

دوباره همان پاهای در جوراب سفید، کنارم برگشت و خم شد و زیر سماور را زیاد کرد... حتی دید چای تازه دم هست، از قوری و چای کمرنگش دو استکان چای ریخت...از کنارم رد شد و روی تشکچه و سمت دیگر میز سماور، با آخیش گفتن خسته‌ایی، نشست و استکان‌ها را با حوصله از دسته گرفت و کنار من و خودش گذاشت...با چشمم حرکات این مرد عجیب را دنبال می‌کردم که سرش را بلند کرد و با چک کردن در قندان نیمه پر، آن را هم بین فاصله‌ی دو استکان گذاشت و سرش را بلند کرد...دو مردمک درشت و تیره‌اش را به تعجب من، چرخاند...تاب این شکل رفتار و طرز نگاهش را نه خودم داشتم نه قلبم که به تقلا افتاده بود...چشمم به بخار چای و تفاله‌ی شناور رویشان نشست که گفت:

_ترلان من ندیدم تو این مدت، حتی یه نیمرو هم بپزی!...چرا؟

سرم را متعجب و به کندی بلند کردم و به لبخند روی لبش و پنهان شده، پشت ریش و سیبیلش نگاه کردم.

با دیدن تعجب من، چشمک ریزی پشت بند حرفش زد و با بردن لب‌هایش به دهان، خندید...دید مات حرف و رفتارش شدم، دوباره با حفظ همان لبخند که به برق چشمانش هم رسیده بود، اضافه کرد:

_حداقل نیمرو که بلدی؟

چشم از روزبه با صدای پای سجاد گرفتم که دمپایی از پایش جدا کرد و داخل شد...پسرک پر غصه و نگرانم، صورتش را شسته بود و خیس بود...روزبه ناامید از سکوت و تعجب من، رو کرد به سجاد و پرسید:

_سجاد!.. دست پخت ترلان رو خوردی؟

سجاد صورتش را با آستینش پاک کرد و کنارش نشست... از پهلوی عمویش سرش را کش داد، در فکر و نگاه به من گفت:

_کیک می‌پزه... اونم یه مدل... گردویی و خوشمزه...سمبوسه هم بلده که از دوستش یاد گرفته!

روزبه که انگار داشت با دانستن وسعت مهارت من در آشپزی، لذت می‌برد، استکانش را برداشت و نزدیک لبهایش برد و پرسید:

_نیمرو چی؟

سجاد نگاه به بالا رفتن گوشه‌ی لبم، جانی گرفت و تکیه به پشتی گفت:

_اونو تا حالا امتحان نکردم عمو!

روزبه برگشت و دوباره چشمان نوربارانش را به سمتم کشاند و خندید...با نوشیدن قلپی دیگر، دوباره به نرمی چشم از تعجب و لب‌های کش آمده‌ی من از این درخواستش، گفت:

_به نظرت ازش بخوایم قبول می‌کنه؟

حرکتی به تعجب دست و پاهای خشک شده‌ام دادم...دست گوشه‌ی دو سمت شال و گوشم کشیدم...انگار که بخواهم برای درخواست روزبه کمالی خودم را مجهز کنم، کوله را کنار گذاشتم و بلند شدم...زیر لب غر زدم:

_این همه مقدمه می‌خواست خدا وکیلی!

خنده‌ی ریزشان را شنیدم و بی‌توجه به هر دو، خم شدم و از زیر سینک و ردیف قابلمه‌های روی هم چیده شده، ماهیتابه‌ی مسی و بزرگ را بیرون آوردم...ماهیتابه را از دسته‌اش گرفتم و چرخیدم سمت هر دو که خنده‌شان با بالا بردن ماهی‌تابه جان گرفت و سجاد صدای خنده‌اش بلندتر بود.

برگشتم و روی گاز تنظیمش کردم...سجاد چایم را برداشت و با تعارف عمویش خورد که دستم را دوباره شستم...دنبال قاشق بزرگ بین کفگیر و ملاقه‌های آویزان روی دیوار بودم و با پیدا کردنش برگشتم تا این را هم نشان‌شان بدهم، سجاد باز خندید و اینبار روزبه دستش را روی لبش گذاشته بود تا ردیف دندان‌های بلندش را نبینم...به نظرم بخیل بود که نگذاشت تا برای اولین و شاید اخرین بار لبخند عمیقش را ببینم... دوباره حواسم را به کارم دادم و با آستین‌های تا شده‌ی مانتو و درآوردن کت رویش، سجاد خنده‌اش جان گرفت و گفت:

_ یا خدا..عمو واقعا دست به کار شد!

به سختی خودم و لب‌های کش آمده‌ام را کنترل کردم و با نزدیک کردن ابرویم بهم، خواستم جدی باشم و دل به کار بدهم...سبد تخم‌مرغ‌های رسمی را که مادر دختر بچه آورده بود، از زیر گنجه بیرون آوردم..

به همان سرعت از شنیدن ریز ریز خنده‌های سجاد، ابروهایم سر جایشان برگشتند و با اینبار ابرویی بالا رفته و پنهان کردن لبخندم، سعی کردم دوباره جدی باشم که چرخیدم سمت‌شان...اشاره به سبد حصیری تخم مرغ‌ها، پرسیدم:

_دوستان! عسلی یا سفت!

سجاد که منظورم را از عسلی نگرفته بود، دوباره خندید و گفت:

_ ترلان عسل و با کره می‌خورن!

روزبه بلندتر و بی‌پروا خندید که اولین خنده‌ی بلندش در این بیست و یک روز بود...در جواب سجاد گفت:

-عمو عسلی خوشمزه‌تره.

سجاد سرش را خاراند که زیر ماهیتابه را با فندک دستی روشن کردم و گفتم:

_پاشو پسر!...پاشو که ترلان سرآشپز داره براتون آشپزی می‌کنه...

سجاد بلند شد و پرسید:

_یعنی بپزم؟

از کره گرد و سفت، چند قاشق کندم و بدون نگاه کردن به پشت سرم، گفتم:

_نه!...دست عموی سرخوشت رو بگیر ببر تو اتاق..

روزبه مجال نداد سجاد جواب دهد که گفت:

_در محضر سرآشپز بخوریم خوبه!

با نوک قاشق، کر‌ه آب شده را کف ماهیتابه پهن کردم:

_اینجا من ازتون کار می‌کشم.

سجاد گوش به فرمان شد...کنارم ایستاده بود که سرش را درون ماهیتابه خم کرد و خندید...پسرک پر غصه‌ی چند دقیقه‌ی پیش، فراموش کرد که نگران پدرش باشد...هر چند چشم به کف کردن روغن داغ شده، کف ماهیتابه به این نتیجه رسیدم که روزبه کمالی، عجیب زمان رفتنش با زمان آمدنش فرق کرده بود...با صدایی که موج خنده‌اش هنوز روی گوش‌هایم طنین انداز بود، چشم از کره‌ی داغ شده گرفتم که گفت:

_یه نیمرو خواستی بدی ها!

برگشتم و با لب‌هایی کش آمده در جواب شیطنتش گفتم:

_البته که فرق داره...سالی یه با براتون از این هنرا خرج می‌کنم...

روزبه خنده‌اش ادامه داشت که چرخیدم سمت جلز ولز کردن روغن...تخم مرغ‌ها را با دقت شکستم و داخل ماهیتابه انداختم...حتی خنده‌ی روزبه قطع شد و تذکر داد حواست باشه پوستش نیفته....

برگشتم و با گوشه‌ی چشم نازک کرده نگاهش کردم...سرش را خم کرد و دوباره برگشتم سر پختن نیمروی ترلان پز و روی گاز.

سجاد به سرعت سفره‌ی کوچک‌شان را پهن کرد و من دانه دانه و با پشت و رو کردن دو سمت تخم مرغ‌ها و سفیده‌ها، مراقب بودم زرده‌شان عسلی بماند...بشقاب بزرگ و گودی را کنار دستم گذاشتم و نمکدان را پهلویش...قاشق‌ها را سجاد گذاشت و فلفل ‌های سبز و تازه‌ی حیاط که در یخچال بود را شستم و دمشان را گرفتم.

چند تایی فلفل درشت را حلقه کردم و دور چین بشقاب و با حوصله چیدم...تنها گوجه‌ی ته جا میوه‌ایی را نازک و ورقه ورقه کنار فلفل‌ها جا دادم و با اخرین تخم مرغی که شکاندم، سینک پر از پوست تخم مرغ شده بود...جوگیر درخواست مهمان رو به بهبودی‌مان، همه‌ی ده تخم مرغ را عسلی کردم... با گذاشتن بشقاب نیمروهای عسلی و مرتب چیده شده وسط سفره، گوشیم زنگ خورد..

روزبه و سجاد هر دو گوشه‌ی سفره نشستند که گوشی را با مکث دست روزبه، برای بیرون آوردن نان، از کوله بیرون آوردم... با چشم دنبال کردن روزبه و سجاد، جواب دادم که مامان بود. مامان پری تاکید کرد و پیگیر دیر برگشتنم پرسید:

_کجایی مادر؟..سفره انداختیم...منتظریم...

نگاه به لقمه‌ی اول سجاد و شرح عسلی بودن تخم مرغ توسط روزبه، جواب دادم:

_ الان میام...

گوشیم را قطع کردم و سجاد لقمه‌اش را پیچاند و دهانش گذاشت.

نگاه به بشقاب بزرگ و زحمت‌کشیم گفتم:

_ دوستان من دعوت شدم به خونه‌مون....شما نوش‌جونتون...

روزبه که تازه قاشق را برداشته بود، اشاره کرد؛ بخورم که زیاد هست... و سجاد قبل از گذاشتن لقمه ‌دهانش، گفت:

_عمو بذار بره... این اشتهاش باز بشه ما دیگه نیمرو نداریم...

چشم غره به حرف سجاد رفتم و بند کوله را برداشتم...

روزبه بدون حرف، به سرعت از نان کنار دستش کند و گفت:

_ صبر کن ترلان..

خیلی سریع لقمه‌ایی برایم تا بیایم آستینم را صاف کنم و کتم را بپوشم، گرفت و فلفلی هم کنارش جا داد و پیچاند... حتی خودش کش آمد و حین گرفتنش سمتم گفت:

_نخوری بهمون نمی‌چسبه

با همین جمله، یک لحظه سکوت شد..حتی قاشق دست سجاد هم بی حرکت ماند...دستم را با مکث و کندی جلو کشیدم و لقمه‌ی دست روزبه را گرفتم...با سرم تشکر کردم و حتی زبانم هم در دهانم مانده بود...سجاد که روزبه دوباره سر جایش نشست، پرسید:

_ ترلان یادت می‌مونه؟

کفشم را لقمه به دست با بالا انداختن کوله، پایم پوشیدم...چفت در را باز کردم و قبل از بیرون رفتن با لقمه‌ی دستم، جواب دادم:

_بیا خونه خودمون... بهت می‌دم!

در را بستم و بدون اینکه از مقابل در، قدمی کنارتر بروم، لقمه‌ی درشت و پیچیده‌ی دستم را نگاه کردم...نوک فلفل هم از لایش بیرون زده بود و می‌دانستم تند هست.. می‌دانستم وقتی زیر دندانم خرچ خرچ کرد، بعدش زبانم و گلویم را خواهد سوزاند.

ولی لقمه را دهانم گذاشتم و از گوشه‌ی دیوار حین جوییدن تمام لقمه، سمت خانه‌مان راه گرفتم...ماشین را هم نبردم..