دم مغازه ابزار فروشی با صدای گوشیم مکث کردم. شماره ناشناس و البته با کد تهران بود! بلافاصله و به خیال بودن گلنار یا شهرزاد، الو گفتم. ولی بر خلاف تصورم صدای سجاد در گوشم پیچید. سجاد هول بود که سلام نکرده و پشت سر هم خبر داد:

_ ترلان بیا عمو روزبه کارت داره...و به همان شتاب هم قطع کرد!

با برگرداندن گوشی در کیفم، پا درون مغازه گذاشتم. از دیدن پسرک شاگرد، به جای اوستا عباس، سپردم که به خانه ما برای لوله‌کشی آب گرم بیاید...با گفتن آدرس و خانه‌ی بی‌بی طاووس، پسرک سرش را تکان داد و حتی گفت در خاطرم می‌ماند... کیفم را روی شانه‌ام جابجا کردم و سمت خانه پا تند کردم و به قدم‌هایم سرعت بیشتری بخشیدم... سر کوچه‌ی ما در خیابان بعدی بود...حرفهای وحید تا برسم دم در، میان حدس‌هایم تکرار شد و من کلید به قفل در انداختم...

آسیه با دیدنم از آشپزخانه به حیاط سرک کشید. چادر دورش پیچانده بود و صورتش عرق کرده بود. در یک جمله و کوتاه، خبر داد که مادرم طیبه را سراغم فرستاده بود. تشکری کردم و به سرعت از پله‌ها بالا رفتم. سجاد که با صدای تقه‌ی در، سرش را از اتاق مهمان بیرون آورده بود، از دیدنم کنترل تلویزیون به دستش، بلند شد سر پا...حتی برگشت سمت اتاق و به مهمان مصدوممان هم خبر داد!

کیفم را لبه پنجره و در کنار ایوان گذاشتم و با دست کشیدن دور شالم، در اتاق را به سمت داخل هل دادم.

از دیدن روزبه که صورتش مچاله به نظر می رسید، نگران حالش شدم. هر چند، این روزهای اول قرار بود، از این حالتها ‌بیشتر در چهر‌ه‌اش شاهد باشم... به جایش سجاد باز شلوارش را بالا کشید و گفت:

_ترلان عمو همش درد داره... جای زخم دستش هم خیلی می‌سوزه!

حواسم را به روزبه دادم و با دو قدم کوتاه، نزدیکش شدم. همان جای صبح نشسته بود که رو به سجاد کردم و با اشاره‌ام ساکت شد. کنارش و روی پتو نشستم. پایش دراز بود و دستش در حالت بدی، آویزان از گردنش مانده بود... باند روی پانسمانش هم لیز خورده و کمی جابجا شده بود. بدون چشم گرفتن از دستش، به سجاد گفتم سبد را برایم بیاورد. خودم هم ملافه‌ی تا شده را زیر دستم پهن کردم. همزمان که دست بردم تا پانسمان دستش را باز کنم، گفتم که زیاد تکانش ندهد. تا مواد و دارو رویش اثر کند. این طوری روند بهبودی هم دیرتر اتفاق می‌افتد. سرش را به جای جواب، برایم تکان داد و هر چند حرف نمی‌زد، که این بی‌حرفی گویای درد زیادش بود! درد روز اولی که داروها روی زخمش نشسته بود!

بدون نگاه کردن به صورت مچاله‌اش، با آخ و اوف و یواش گفتنش، حواسم به کارم بود...سجاد سر پا کنجکاو بود و دلش را هم نداشت مستقیم به زخم عمیق دستش نگاه کند...مدام دست روی چشمش می گذاشت و دوباره من با خواستن وسیله‌ایی، باز چشمش به زخم می‌افتاد. همزمان که به کارم مشغول بودم، گوشی کنار دست روزبه‌ مصدوم و ساکت روی پتو، زنگ خورد. صدای ملوی ساز دهنی که پیچید، سجاد طبق معمول و انتظارم، پرید و بلند اسم افتاده روی صفحه روشن گوشی را با پرسیدن کیه روزبه! خواند: "شادی"

با صدای ضعیفی که از شنیدنش اسم مخاطبش بود، داشتم روی زخمش را دوباره با مواد می‌پوشاندم که خواست گوشی را قطع کند. سجاد در حالی که بسته‌ی گاز را به من می‌داد، حواسش دوباره به گوشی روزبه پرت شده که زنگ می‌خورد.

همین تکرار زنگ و مخاطبش، گویا روزبه را کلافه کرد و با نچی که شاکی بود و کوتاه، از سجاد خواست گوشی را دستش بدهد و من دوباره از دارو روی کاغذ مچاله مالیدم. خیلی نزدیکش نشسته بودم که با صدای الوی نالان روزبه، داروی نشسته روی کاغذ را برداشتم و با گذاشتن یک گوشه‌ی از زخمش، رویش را فشردم.

چشم روزبه ب دستم بود که شنیدن صدای ریز ریز گریه‌ی شادی خانم پشت خط، شاد نبود و گریان به نظر می‌رسید.

لبم از تمرکز کارم و تصور گریان شادی خانم کش آمد که نگاه روزبه بی‌حوصله به من، بالا کشیده شد. چشمان درشت و تیره رنگش، رگهای سرخی داشت. خمار بود و خسته به نظر می‌رسید...همه این خبرها را با دو ثانیه دیدنِ روزبه مصدوم، پی بردم. بلاخره روانشانسی دانشگاه آزاد یک گوشه از علمم را افزایش داده بود!. بدون توجه به چشمان دلربای خمارش، لبم را جمع کردم و باند را روی دستش و با تمرکز بستم. که باز نالان و ضعیف به شادی پشت خط گفت:

_درد دارم... قطع کن!

گوشی را بدون قطع کردن، روی صدای گریه شادی جان، زمین گذاشت. صدای تو دماغی شادی جان، از روی همان پتو هم به گوش من و روزبه و حتی سجاد می‌رسید که داشت می‌پرسید؛ کدوم بیمارستانی؟..

لبم از سوال شادی بیشتر کش آمد که برگشتم و در ظرف دارو را با برداشتن قاشق، روی هم گذاشتم. جایش نبود که بگویم روزبه مصدوم اگر حوصله ندارد و درد امانش را بریده است، بگذارد تا من آدرس بدهم...چرا که شادی گریان پشت گوشی هلاک شد بس که روزبه را صدا کرد و فین فین بالا کشیدن دماغش قطع نشد!

که اینبار با گفتن گوشی رو قطع نکن، صدای مردی پشت خط پیچید، صدای شادی میان جمله مرد گم شد که من هم آهسته و پیوسته، در ظرف و مواد گریس مالی شده را بستم! روزبه هم از سجاد خواست، گوشی را برایش کنار گوشش نگه دارد! و پیچیدن صدای روزبه و سلامش به مرد، شاکی بود. صدای مردی که از روزبه پرسید:

_زنده‌ایی عمو!

به خیال بودن کیانوش، از شنیدن عمویی که گفت، سرم را بالا آوردم و نگاه به صورتش، روزبه خان با گوشه‌ی لب جمع شده‌اش جواب داد:

_به لطف تزهای شما، بله!

صدای مرد شبیه صدای کیانوش نبود. دوباره حواسم را به جمع کردن وسیله‌هایم دادم. و در خودم اعتراف کردم چه خوب هم بلد هست حرف بزند! اما حس کردم با این جمله‌اش به مرد طعنه زد تا جواب دادن!

_عمو!...بیام خودمم..

بلند شدم و سبد را برداشتم و گذاشتم کنار دیوار..

گوشی را روزبه مصدوم، از دستش دور کرد و کلافه بود...

_نه..یه مطلبی بود...

آب دهانش را قورت داد و نگاهش کردم. مرد بود و قوی! نباید که با دو درجه سوختگی زیر پوستش، اینقدر آه و ناله کند! اما باز حس کردم وقتی خیره به من، از مخاطبش سوالش را پرسید، حالش و مطلبش، معنی دیگری داشت!

_ جواب پزشک قانونی چی شد؟

چشمم را از دقت چشمان روزبه و سوالش که بی ربط به من بود، گرفتم. دستم را با دستمال کاغذی کنار روزبه پاک کردم. کثیف نشده بود و برای محض بیکار نبودن انگشتهای دستم این‌کار را کردم. شنیدم که صدای پشت خط، غمگین شد و ضعیف!...وقتی که با نه‌ایی کوتاه جواب داد و شادی گریان که داشت با صدای بلند می‌گفت:

_بدش دست قانون...پاشو بیا!...بیا خونه!

و روزبه کلافه‌تر بدون اینکه جوابی به نگرانی‌های شادی بدهد، با کاری نداری، گوشی را به دست سجاد داد و او هم خاموشی صفحه را لمس کرد! خانواده عجیب و غریبی بودند. آن دو هفته‌ایی که ساکن خانه‌شان بودم، هیچ کس برای پیرمرد این شکلی گریه نمی‌کرد...حتی روز آخری که قبل از رفتنم، با پدر همین مرد مصدوم، چند ساعتی هم‌صحبت شده بودم... بلند شدم و ملافه‌ی زیر دست روزبه را مچاله کردم و به دست سجاد که خبردار ایستاده بود، سپردم! چرا که روزبه از من که قصد بیرون رفتن از اتاق را داشتم، خواست بشینم. گفت که کارم دارد! من هم مانجا و نزدیک دست و پای مصدومش نشستم. سجاد رفت و دستکش دستم را بیرون کشیدم و پرسیدم:

_پاتون چی! اونم نگاه کنم؟

هنوز صورتش در حالت شاکی و مچاله بود که سرش را از گوشی خاموش کنار دستش گرفت و رو به من گفت:

_ اونم درد داره ..می سوزه...

دست روی باند پایش کشیدم که خودش را جمع کرد!

و پرسید:

_نمی شه زودتر بازش کنی؟

نه‌ایی که گفتم باعث شد اخم کند!

از همان چند متر فاصله کوتاهم با روزبه مصدوم، پرسیدم:

_ تب هم دارید!.

نچی کرد و دست سالمش را روی دست تازه باند پیچی شده‌اش کشید و جواب داد:

_ یه مقدار فشارم افت می کنه وقتی روی زخمم دست می کشی..بیشتر دل ضعفه می گیرم!

باز نگاه به صورتش مانده بود که پرسیدم:

_با آنتی بیوتیک مشکلی ندارید؟

مکث کرد. هم دستش ماند روی باند و هم سرش را به سمت صورت من و سوالم بالا آورد...از سوالم سرش و چشمش بیشتر بالا آمد و نگاهم کرد. هر چند از مکث و نگاه مستقیمش به سوالم، تعجب کردم و پرسیدم:

_مصرف نکردین؟

زیر لبش و آهسته جواب داد و گفت:

_ نه!

همزمان که داشتم دستکشم را مچاله می‌کردم، گفتم:

_اگه تب داشته باشید باید با تجویز پزشک مصرفش رو شروع کنید..زخم دستتون خیلی بیشتر از پاتون هستش!.

چشم روزبه مستقیم مردمکهای کنجکاو من را نشانه گرفته بود که نگاه به همانها، با دقت و شمرده شمرده گفت:

_ به تمام آنتی بیوتیک‌ها و سیلین‌ها حساسیت دارم!

از دلیل این خیره شدنهایش هول شدم و سر در نیاوردم که دست روی شالم کشیدم. دستم بوی گریس گرفته بود. اتاق هم...قبل از اینکه حرفی بزند و به این مرموز نگاه کردنش ادامه بدهد، گفتم:

_آقای روزبه...من می دونم درد دارین و شاید داروهای دست سازم نه عطرش، نه موادش خوشایندتون باشه....اگر امکانش براتون هست و مشکلی ندارین، برای ادامه درمانتون، من شما رو به دکتر آشنامون تو سوانح سوختگی مرکز استان معرفی کنم!

_چرا!

به جای جواب به این همه جمله‌ی طولانی‌ام، فقط نگاه کرد و پرسید چرا! حتی آن دو چشم خمارش که درد هم میان مردمکهایش لم داده بود را همچنان به صورتم دوخته بود!...از خیره شدنش، حس بدی نداشتم...ولی یک مرد غریبه خوب نبود تا این حد، به آدم زل بزند...شاید دل آدم رفت!

زبانم را از تصورات منحرفم روی لبهایم کشیدم...در ادامه توجیه جمله‌ام گفتم:

_من امکانات زیادی ندارم. این جا که می بینید موقت ساکنش هستم...خونه‌مون بنایی می خواد!..کارای باغچه و بیرون هم با شروع پاییز دارم...

همزمان هم انگشتهایم دانه دانه با گفتن دلیل‌هایم، از مشتم باز می‌شد. باید قانع می‌شد تا قبول کند و برود!

_در ضمن من کارم این نیست...بعدشم شما یک غریبه محسوب می‌شین...اونوقت من با محدودیت‌هام به دردسر می‌افتم... همش ترس دیدن شما رو اینجا دارم...

حرفم و دلیل‌هایم را باز با سوالش برید و پرسید:

_چرا کارت این نبود، تا خوب شدن دست پدرم، قبول کردی و کنارش موندی؟

اخم کردم! انگشتهایم که برای علت رد کردن این مرد مصدوم، محترمانه باز شده بودند، را بستم و مشتشان کردم. عوض تشکر از زحمتی که برای پدرش کشیده بودم، قطار چراهایش را راه انداخته بود. بوق کشان و دودکنان راه را با سرعت اخم‌هایش ادامه می داد!

_آقای روزبه!

از لحن صدا کردنم تعجب هم نشست کنار خماری چشمان خسته‌اش...خنده‌ام گرفت و جمعش نکردم.

_پدرتون فرق داشت آقای روزبه!. بنده خدا پیر بود و اذیت می‌شد...بعدشم من با التماس شهرزاد و کیانوش، قبول کردم زخم پدرتون رو دارو بذارم.....البته اینم بگم که خودش چند روز آخر بی‌خبر رفت و حتی به تلفن‌هام جواب نداد...حالا هم منتظرم گوشیش رو بلاخره روشن کنه...

تعجبش از حرفهایم باعث شد که دردش را فراموش کند!..پس ادامه دادم:

_شما جوانید...تحملتون به مراتب بیشتره... الان اون خانم که گریه می‌کرد، چقدر نگرانتون بود!

دیدم که با این جمله‌ام، دست سالم روی صورتش کشید...اخم هایش رفت و تعجب با تغییر چشمان خیره‌اش به من جایشان نشست و گفت:

_به نظرم شما حالتون خیلی خوبه! خبر از درد من ندارین!

دستهایم را تکان دادم... به معنی قبول نکردن حرفش و ادامه دادم:

_نه باور کنید...من دردسر زیاد دارم... همین الان که از بیرون اومدم، دارم از یک شوک مالی برمی گردم...منتها کنارش هم یک روانشناس تازه فارغ التحصیل شده جوگیری هستم برای خوب کردن حال بقیه!

بله‌ایی متعجب گفت و با چشمی که داشت گرد می‌شد، ادامه دادم و گفتم:

_همین که علاوه بر پانسمان زخمتون...دو جمله سخنرانی من هم حالتون رو خوب کرد و دردتون ساکت شد، نشون داد که دانشجوی موفقی بودم!

بله دوباره‌اش که نشان می داد دارد از حرفهایم شاخ در می آورد، به خنده‌ام انداخت، بلند شدم.

_عروس هم این همه بله نمی‌گه آقای روزبه که شما گفتین!

دیگر نگاهش نکردم تا ببینم حرفم چه حالش کرد! که سجاد داخل اتاق شد و خبر داد:

_ترلان مامانم گفت ناهار حاضره!

دست روی موهایش کشیدم و گفتم اومدم. که سجاد باز شلوارش را بالا داد و پرسید:

_منم پیش عمو بخورم؟

گوشه چشمی به عمویش نگاه کردم که گفت:

_کمکش کند تا برود دستش را بشوید.

سجاد گفت آب سرد هست و من امیدوار بودم عمو عباس زودتر تصمیم بگیرد و بیاید آب گرم دستشویی را روبه راه کند!.با خنده‌ای کاشته شده روی لبم و راضی از اولین مشاوره ام، خودم هم از اتاق بیرون رفتم..

پشت سرم و صدای بی‌جان روزبه را شنیدم که نگران شکم تازه ساکت شده‌اش، از سجاد خواست که ناهار ماست می‌خورد!..سجادی که خندید و گفت:

_مامانم مرغ و پلو پخته عمو!...دیگه نخود و لپه نداره!

از سه پله کوتاه ایوان لبخندم تبدیل به خنده‌ایی بی‌صدا شد! بچه‌ی مردم و البته اقای مفیدی را دلمه های دینامیت ترمه با آش کارشناسی شده‌ی خاله، با دستشویی از دیشب اخت کرده بود!

سلام🌸

اول هفته و اول آذر ماه بارونیتون بخیر🌧🌧

نظرتون چیه در مورد پست امروز😎😎