از زمانی که خانه را برای بار اخر با فرش و مرتب دیدم، هدیه‌ی روزبه کمالی را با وسواس، بردم و در صندوق‌خانه، کنار وسیله‌های باارزش گذاشتم... یکی‌شان هم ساک امانتی پدر روزبه بود...امانتی محبت و تشکر پسری شبیه روزبه کمالی را کنار امانتی محبت پدری به گلنار نامی گذاشتم... یکی را سپرده بودند برسانم دست گلنار...یکی را هم گذاشته بودند تا برسد دست ترلان...این امانتی‌ها یک هارمونی عجیبی کنار هم داشتند که لبخند زنان به این چرخش روز و شب و رسیدن این دو ساک، کوله روی دوشم، از پله‌ها پایین رفتم...یا حتی وقتی که از کنار آسیه رد شدم و سوار ماشین و پشت فرمان نشستم، انگار در یک مزرعه‌ی سرسبز و پر از ساقه‌های بلند آفتاب‌گردان نفس می‌کشیدم...نرمی پارچه‌ی اهدایی روزبه کمالی شبیه نسیم، روی صورتم، روی حس‌ متفاوتم برای باور چرای این کارش نوازش‌وار می‌تازید و می‌رقصید...

سبزی و طراوت مزرعه‌ی آفتاب‌گردان، شبیه صدای روزبه کمالی در گوشم تکرار شد و یاداوری کرد این کارش یعنی برایش مهم بودی!.

یعنی یعنی گویان، باز منطقم چند قدم جلوتر از قلبم، داشت برایم معنی‌های ردیف شده در من و مزرعه‌ی آفتابگردان را سامان می‌داد...اما من باز خوشبین احساس قلبم نبودم و باز برای قدم زدن در همان مزرعه، خودم را سبکبال، همراه نسیم و رنگِ رو به آفتاب چرخیده‌ی ساقه‌های بلند، رها کردم... اشکالی نداشت که تنهایی و بین تمام ساقه‌ها بچرخم و برای قلب خوشحالم شعر بخوانم...فقط چون روزبه کمالی چند متر پارچه‌ی حریر با همین طرح برایم جای خالی خودش گذاشته و رفته بود...

حتی زمانی که رسیدم و مینا و مادرش نبود، باز داشتم در همان مزرعه‌ی خیالی و پارچه، نفس می‌کشیدم. در حال و هوای مزرعه بودم که دست ترلان بازیگوش را گرفتم و خواستم برگردد کنار مینا..کنار زهرا که منتظرم بود و از لای نیمه باز درشان، سرش را بیرون آورد..بی‌حرف و ساده، لبش از هم باز شد وقتی که دست‌هایش را مقابل سینه‌اش گره می‌زد، دوباره برادرش را بسته بودند پشت این دختر لاغر و بی‌زبان که باز از من خجالت کشید... دست روی سرش کشیدم و کیسه‌ی داروها را درون دستم جابجا کردم و پرسیدم مینا نیست؟

منظورم را نمی‌دانست که با دیدن اشاره‌ی انگشتم سمت در بسته‌ی مینا، متوجه سوالم شد و سرش را بالا انداخت.. ..پرسیدم مامانت...از مقابل در کنار رفت و نگاه به حیاط کوچک، زن جوان و کوتاه قد و قامت، با پیچاندن روسری دور دهانش بیرون آمد.. پاهای در جوراب بافتنی‌اش را دورن دمپایی رو بسته و خاکستری رنگ کرد و پرسیدم؛ مینا و مامانش نیستند؟

زن متاثر شد و تعارفم کرد بروم داخل...نگاه به چشمان خوشحال زهرا، پذیرفتم و از لذت و شرم زهرا دلم رنجیده، پا در خانه‌ی ساده‌شان گذاشتم...کنار بخاری برایم بهترین جا را انتخاب کردند و زهرا با همان بچه‌ی پشت کمرش بسته شده، خواست کارهای مینا را تکرار کند...پالتوام را گرفت...کیفم را کنار گذاشتم و از مهمان‌نوازی زهرا لبخندی همراه با بغض، روی لبم نشست...دستش را گرفتم و از نامادریش که داشت نگاه می‌کرد، خواستم بچه را از پشتش جدا کند... زن که یک کوه قند روی پارچه‌ی بزرگ و قیچی قند شکن گذاشته بود تا بشکند، آمد و بچه را برد...دست‌های زهرا را گرفتم و دست روی سرش کشیدم...مردمک‌های چشم صاف و زلالش به کارم بود و همزمان که برایش دارو می‌زدم، می‌چرخید.. دست‌های کوچک و لطیفش را دوباره با باند بستم...زن بچه به بغل برایم چای آورد و زهرا دوباره برادرش را گرفت و آمد نشست کنارم.. از کیفم بسته‌ی شکلاتی که برای زهرا و مینا بود، دست خودش و برادرش دادم!

زهرا خوشحال شد و با ذوق بسته را چسباند روی دلش...دیدم و دلم شکست و با بغض استکان چای را خوردم...مادرش نشست پشت قند شکن و شروع کرد به شکستن...بدون اینکه او حرف بزند و من بپرسم دوباره زهرا لباسم را داد و کیفم را هم...خم شدم و بوسیدمش و گفتم فردا بازم میام...سرش را خم کرد و با لب‌هایی روی هم فشرده زییپ نیم بوتم را بالا کشیدم و دوباره پشت در خانه‌ی مینا رفتم... اینبار پدرش داشت بیرون می‌رفت که سراغ‌شان را گرفتم..مرد که کمرش صاف نمی‌شد، با بالا کشیدن بینیش و مرتب کردن کلاه روی سرش، گفت:

_ با ننه رفتن ده...

به سوال و چرایم بیشتر از این جواب نداد و زیر لب، بد و بیراه گویان به پیگیری من، چرخش را هل داد و میان گل و شل کوچه رفت تا برسد به کارش...

زهرا برای بدرقه، پشت در ایستاده بود که گوشی

کنار گوشم، شماره‌ی سردخانه را گرفتم.

نشستم و همزمان که داشت گوشی بوق می‌خورد، دنده را خلاص کردم...پایم هنوز روی ترمز بود...وحید بود که گوشی را برداشت و بدون اینکه مجال بدهد حرف بزنم، صدای سرحالش در گوشم پیچید:

_ نمی‌دونم چرا این شماره‌تو هر کاری می‌کنم نمی‌تونم فراموش کنم..

پایم را از روی ترمز برداشتم:

_جالبه که منم نمی‌تونم پستی خودتو باباتو فراموش کنم!

_چرا دخترعمو؟ چرا دختر عمه؟. تو که دو طرفه باید به منو بابا ارادت داشته باشی، چرا!

_ارادت رو برو به زن و زندگیت داشته باش مردک احمق...تو هنوز تعهد نمی‌دونی چیه؟

_اندازه‌ش بیشتر از تو حالیمه.

_زنگ نزدم اندازه فکر و خیالت رو واسم تعیین کنی. گوشی رو بده دست حسابدار!

_خودمم... همه کاره‌ی اینجا خودمم..

دستم روی دنده‌ مشت شد:

_جناب همه کاره‌ی موقت! حداقل جایی رو که غصب می‌کنین حواس‌تون به قرض و بدهی جای غصبی‌هم باشه!

_تو نگران نباش!. فقط واسه اینکه دوست ندارم نگران باشی، بگم برا آبادی و رونق اینجا منو بابا کمر همت و تلاش بستم.

پوزخندم بی‌صدا بود:

_یه مقدار کمر همتتون رو مراقب باشین که نشکنه زیر بار تلاش..

خندید و تا دهانش را باز کرد و گفت:

_عاشق این مرامتم...

گوشی را قطع کردم و پایم را روی گاز گذاشتم.

***

از همان لحظه که سکوت باغچه را دیدم و چشمم به سکوتش افتاد، غربت غریبی در من جان گرفت. پا که روی یونجه‌های تازه سر برآورده از خیسی خاک گذاشتم، خاطره‌هایم تکرار شدند و امان از تکرارهای بی‌تکرار و در تنهایی...

نگاه به فضای غرق در سکوت آنجا، سرم را بدون اینکه بچرخانم و جایی دیگر را نگاه کنم، بین ردیف و کنار هم خالی شده‌ی درخت‌ها، چشم چرخاندم. هر سه جعبه را از کنار فرغون‌های دمر شده برداشتم. دسته‌ی سطل را روی بازویم بند کردم که صدای بجنب گفتن بی‌بی در گوشم زنگ خورد.. حتی اگر چشم می‌بستم‌، صدای خش خش پاهایش روی بر‌گ‌های خیس و زرد شده را هم می‌شنیدم....همین قدر نزدیک و همین اندازه محال و دور!

اما چشم نبستم...قدم زنان، حین نزدیک شدن به انتهای همین کرت، تنهایی عجیبی که امسال همراهم و نسیم خنکش سرک کشید، جای نبود بی‌بی را پر کردند...

همیشه بودن در این حال و هوای باغچه، قدم زدن و دیدنش وقتی که سیب‌ها از درخت چیده شده و سبک بودند را دوست داشتم.

آن روزها کنار بی‌بی و امروز تنها و بدون بی‌بی! سعی کردم شبیه این روزها عادت کنم و بدون بی‌بی از رنگ‌های بکر باغچه لذت ببردم...از دیدن زمین که با پوشیدن لباس رنگی رنگی، غرق شادی بود.

به گمانم این مواقع درخت و شاخه‌هایش، دیگر از غصه و دلتنگی با جای خالی سیب، سبزی برگش، زرد می‌شد...حتی از غم رفتن ثمره‌ی چند ماه‌شان، برگ برگ و کنار هم برای پیدا کردنش، رو به زمین و جایی که جان و توان‌شان از خاک و ریشه‌ بود و جدا می‌شد، رقص‌کنان فرود می‌آمدند.

برخلاف ماه پیش، برگ‌ها رنگارنگ بود و سرخ و زرد! با نوازش و دست باد، پایین می‌ریختند و تن شاخه‌ها از این همبستگی برای پیدا کردن سیب سرخ و پر‌آب، لخت می‌شد.

حتی ابر هم برای کمک، دست قطره‌هایش را به باران می‌سپرد و پیغام می‌فرستاد غصه از تن شاخه و درخت پاک کنند. پاییز هم با صدای پیچاندن باد در گوش شاخه‌ها، حواسش را به این دلتنگی درخت می‌داد و شاخه‌ها هم‌چنان دلواپس چیده شدن سیب، به آغوش سرد و خیس پاییز می‌رفت...به قدری در آغوش پاییز دلتنگی‌ می‌کرد که خوابش می‌برد...به قدری که زمستان دست به کار می‌شد و لحاف سفیدی از برف، روی تنش می‌کشید تا رسیدن بهار، بد خواب نشوند. به همین زیبایی برای کم کردن غم درخت و شاخه، پاییز و زمستان دست به دست می‌دادند. مراقب نور و خاک و تن درخت می‌شدند تا بهار دل از سفر نُه ماهش بکند و بیاید دست بچه‌هایش را بگیرد...تا بهار از راه برسد و دوباره نگاه به جای زخم بچه‌هایش، به جبران هر چه سیب چیده‌ شده، بوسه بزند و جای بوسه‌اش، تا شاخه‌ها چشم باز می‌کنند، شکوفه سبز شود.

سال‌ها بود که دیده بودم بهار سرحال و با طراوت می‌آمد و با ناز و نوازش بچه‌هایش را صدا می‌کرد و همه را از خواب بیدار...حتی دست و روی شاخه‌ها می‌کشید و با آب باران می‌شست‌شان و دوباره تن شاخه‌هایش لباس سبز و پر شکوفه می‌کرد...شاخه‌ها هم از خوشی برگشتن بهار، ذوق می‌کردند و تا خود تابستان با خورشید و باران، جشن می‌گرفتند. این قصه و همدلی، تکرار هر ساله‌ی باغچه‌ی ما و همسایه‌هایش بود.

با مرور قصه‌ی همیشگی، پایم وقتی که نزدیک دو درخت تنها و یک گوشه، منتظرم بود افتاد، انگار که بی‌بی هم کنارم باشد.

_ ترلان بجنب. شب شد!. بارون گرفته...با کی حرف می‌زنی؟

پاییز پاییز گویان، هیچ کسی می‌گفتم و سطل کنار پایم را برمی‌داشتم و می‌دویدم سمتش...

_اومدم بی‌بی!