وقتی رسیدم خانه، دختر آسیه رسیده بود و نوه‌اش داشت در حیاط دنبال مادرش و اسیه می چرخید. مادر و دختر در حال جابه‌جایی بودند. دم در، جعبه‌های به را گوشه‌ی دیوار چیدم و سوار ماشین برای مرهم زدن پای پیرمرد و زنی که خواسته بودم تا جابجا می‌شویم، خودم برای دارو گذاشتن می‌روم. چشمم به سجاد افتاد که با احمد از سر کوچه می‌آمدند. آسیه اجازه داده بود سجاد شیفت مخالف مدرسه، کنار مکانیک سر خیابون اصلی کار کند.

قبل از راه افتادن، گوشیم را نگاه کردم و شماره‌ی مورد نظرم را گرفتم...با هماهنگی دکتر، جناب شاکری تا شنید سفارش شده‌ی دکتر دلشاد هستم با صدای آرامش گفت:

_بگو دخترم...مشکلت چی بود!

محکم و با تمرکز روی خواسته‌ام، پشت فرمان نشستم...صدایم را صاف کردم و با بله‌ایی شروع کردم:

_یه زمین مشترک بین خواهر و برادرهای عمه‌ی پدرم بود که چند سال پیش، بی‌بی سهم همه‌شون رو خرید...زمان خریدش، بلافاصله با رضایت خود بی‌بی اون زمین بنام من منتقل شد!

آقای شاکری گوش می‌داد:

_اون زمین، حالا ساخته شده و تبدیل شده به ملک تجاری و سردخونه!

_مشکل کجاست؟

دستم دور فرمان پیچ می‌خورد:

_متاسفانه یکی از اونایی که زمین رو فروخته عموی پدرم هستن که بعد از فوت خواهرش بدون اجازه و با علم به اینکه اونجا سند نداره و خواهرشون هم وارثی نداشته، تصاحبش کرده و به منم اجازه ورود نمی‌دن.

_مدرک چی داری؟

_قولنامه‌‌ایی که بنامم و اینکه با استعلام متوجه شدم تا چند ماه پیش هیچ درخواست سندی برای اون ملک ثبت نشده. حتم دارم که عمه‌ی پدرم، دنبال سند گرفتن بودن.

ساکت بود که ادامه دادم:

_مدارک رو حضوری میارم خدمتتون!

_بسیار خب...هماهنگ کنین، فردا منتظرم! هر چی در مورد اون ملک هست رو می‌خوام!

_چقدر زمان می‌بره؟

_باید بررسی بشه...فردا در موردش حضوری صحبت می‌کنیم!

تشکر کوتاهی با تپش قلبی که ناشی از شروع یک راه بود، کردم. زمانی که گوشی قطع شد نفسی سنگین و بلند کشیدم. همان لحظه فضای ماشین پر شد از اینکه فردا اولین گامم را برمی‌داشتم و خدا می‌داند چقدر از کارم راضی بودم..

***

مامان طبق انتظارم، در تکاپو و تدارک ورود مهمان‌ها بود. خسته و متعجب پا در هال گذاشتم...صدای مامان و طیبه و خانم جان از آشپزخانه می‌آمد. کوله‌ام را تا خواستم دم در بگذارم، مامان اشاره کرد بردارم از جلو دست و پا. دستگیره‌ی اتاق طیبه را باز کردم آرش دراز کشیده را دیدم و منصرف شدم... صدای ترمه و شبنم از اتاق مامان که سر تنگی لباس هم دیگر بحث می‌کردند، به گوشم خورد و بند کوله به دست، سمت آشپزخانه راهم رو کج کردم.

تیمور هنوز نرسیده بود و سعید و باقی پسرها سر روی یک بالش مشترک، فوتبال لیگ خارجی نگاه‌ می‌کردند.

قندان‌ها پر قند بود و خانه جمع و جور و آماده‌ی رسیدن مهمان‌ها...خانم جان گوشی کنار گوشش به یکی و پشت خط سلام کرد و زمانی که پا در آشپزخانه گذاشتم، از دیدن میوه‌های شسته شده و برق انداخته در ظرف‌های کریستال و پایه دار سوت کشیدم... خیار و سیب و نارنگی‌ها چشمک آدم می‌زدند که طیبه از سوت دومم، نیشش باز شد...خواهرم که دوباره صورتش را با پودر و ریمل صفا داده بود، داشت برای بار دوم و سوم چاقوهای کنار دستش را برق‌ می‌انداخت...مامان ظرف چای را پر می‌کرد و خانم جان به زن خسرو خان، از تاکیدش برای شرکت در مراسم بعد شام حرف می‌زد...مامان از همان‌جا و کنار سماور مدام سرک می‌کشید و یک چشمش به دهان خانم جان بود و یک چشمش به من و این ساعت رسیدنم چپ شده بود...به منی که از شنیدن اسم خسرو خان اخم کردم و وقتی خانم جان قطع کرد، معترض شدم و برای رفتن به خانه، کوله‌ام را برداشتم... مامان که گویا این کار من را پیش بینی کرده بود، پیش پیش جواب داد:

_اومدن اونا به تو چه دخلی داره؟

بدون توجه به اصرار و دلیل حرفش چرخیدم و خواستم مسیر آمده را برگردم که قبل پوشیدن کفشم، جلوی راهم را گرفت...تندی و سرخی صورتم را دید و برخلاف انتظارم نرم شد و مادرانه گفت:

_بشین و بمون....به خاطر مادرت حرف نزن...اون میاد لای بزرگترا می‌شینه...تو هم بچه‌ی این خونه‌ایی!

دستم را مامان با بغض و نگرانی کشید...بابا که تازه رسیده بود، جوراب‌هایش را دم در حمام دراورد و بی حرف در را پشت سرخودش بست! تیمور دست دور گردنم انداخت و به شانه‌اش تکیه‌ام داد...حتی برادرانه و مثل همیشه محتاط، درخواست کرد که اصلا از جمع زنانه بیرون نیا...مامان چشمش به رفتار من بود که می‌دانستم اگر بروم چقدر می‌رنجد...به ناچار دل به حرف‌ و خواهش مامان دادم و حرف گوش کردم و در اتاق مهمان دراز کشیدم و بدون اینکه تصمیمی برای همراه شدن و لباس پوشیدن داشته باشم، سر روی بالش گذاشتم... بیرون نرفتم و به هر کدام که آمدند و گفتند پاشو زشته حرف در میارن، با همون لباس نشستی، گوش نکردم...مامان از سکوتم دل و جراتش جان گرفت و به صورتش زد!

مامان دور دهانش را با چادر پوشانده بود که نگاه به شکایت بی‌بی، لبم از هم باز شد، چون خواهر بی‌بی بود...کنارش رفتم و گوشی در جیبم سراندم...خم شدم و مقابل همه روی دو زانو نشستم...به گرمی، هر دو دستِ روی زانویش را گرفتم...خندیدم و گفتم:

_خواستم سرت خلوت بشه خاله...بعد بیام واسه عرض ادب.

زنِ عمو خسرو بین خاله و خسرو خان نشسته بود...سر و رویش را با چادر گرفته بود که پیشانی کوتاه و لپ چروکش خاله را بوسیدم...دست انداختم و گردنش را محکم بغل کردم.

کلافه شد و خندیدم... بوی بی‌بی نمی‌داد ولی اخلاقش شبیه بی‌بی می‌شد وقتی شاکی می‌شد.

خسرو خان تسبیحش را بیرون کشید و زیر لب چیزی شبیه حیا ندارن زمرمه کرد...سلام عمویی هم به او گفتم که فقط سرش را برایم، تسبیح به دست تکان داد.

صدای زنگ و رسیدن ادامه‌ی بزرگترهای فامیل من را از خاله دور کرد...آرش اشاره به جای خالی و کنارش گفت: بیا!

کنار گوشم قبل از رفتن به استقبال مهمان‌ها، اضافه کرد:

_ یه ماچم از خسرو جون می‌گرفتی...

با مشت به شانه‌اش زدم...باز خندید و گفت:

_شریک خودمی!

لبم را کج کردم و چشمم درشت شد که بیشتر خندید..هر چند صدایش میان رسیدن مهمان‌ها گم شده بود...و چون همچنان بزرگترمان خسرو خانی بود که امدنش اعتبار مراسم خواهرم می‌شد، با صدای همان بزرگتر، جمع ساکت شد! حتی خاله چادر نازکش را کنار زد و حواسش را داد به برادرش...خسرو خان بابا سلیم و مامان را صدا کرد...رو به خانم جان که چادر سرمه‌ایی به سر و کنار زن دایی نشسته بود، سوالی که برایش اینجا بود را پرسید... در مورد میزان مهریه و توافق‌های بین خودمان، از بابا پرسید و خانم جان...بابا که روی دو زانو و مودب نشسته بود، اشاره به مامان پری که چادر روی صورتش مرتب کرد، به عهده‌ی پری بانویش گذاشت...این هم جز خط و نشان‌های مامان به بابا بود...مامان با ادب و صدای آرامی اجازه خواست و جواب داد... گفت؛ مهرش رو هر چی واسه جوان‌های فامیل هست و به عهده‌ی سوال نمایشی خسرو خان گذاشت...حتی مامان در کمال احترام، آخرش هم اضافه کرد، اون به عهده‌ی بزرگتری شما!

بعد از موکول کردن این امر خطیر به خسرو خان، چشمم به گل قالی بود که با حرفش سرم را بلند کردم:

_یه رقمی مشخص کنم و بگیریم که برای دختر بزرگت فردا روزی مشکلی نباشه!

چشم از خسرو خان که هم‌چنان دانه‌های تسبیحش مقابل دیدش بود، گرفتم و نگاه به سلامت باشید گفتن مامان، صدایم را صاف کردم...تیمور، با چرخاندن سرش سمتم، ابرویش را بالا انداخت...آرش گوشه‌ی آستینم را کشید که رو به خسرو خان سرم را خم کردم:

_شما نگران اون مسئله نباشید عمو جان...مطمئنم واسه من و اونی که قراره با هم، بریم زیر یه سقف مهم نیست!

خسرو خان گویا انتظار نداشت که باجوابم، پایش جمع شد! تسبیحش را روی مشتش مخفی کرد و دست روی زانویش کشید..

همان لحظه، هین نمی‌دانم چه کسی بود که هم‌چنان منتظر بودم خسرو خان جلد ادم خوبه بودنش را حفظ کند که گفت:

_از خدا می‌خوام اول زودتر اون روز برسه... اونیم که میاد، تاب زبونت و سرکشیت رو داشته باشه...راه کوتاه کردنشم بلد باشه!

اینبار هین مامان بود که شنیدم:

_من همینم عمو...نبود هم از زندگیم راضی هستم.

بابا صدایم کرد:

_ ترلان جان حرمت جمع رو داشته باش بابا!

و با کشیدن شال روی سینه‌ام چشم بابایی گفتم که خسرو خان صدایش نگذاشت حرف گوش کن بابا باشم..

_به گوشم رسیده که دخترت یه نره غول غریبه رو راه داده تو خونه‌ی خواهرم که یه عمر توش نماز و صوت قرانش قطع نشده.

تیمور اینبار مستقیم دخالت کرد و گفت:

_ما در جریان بودیم عمو...ترلان همش خونه‌ی خودمون بود.

با غیض و غضب رو به تیمور گفت:

_تو جریان بودن تو و بابات، غیرت ما رو نشونه گرفته مرد حسابی! خوبه نگذاشتم بیشتر درز کنه...و گرنه یه عمر سرافکنده‌ی حرف و قضاوت مردم می‌شدیم!

خاله کوبید روی لپ چروکش...شانه‌ام را کوتاه بالا انداختم و تکیه زدم به بالش نرم پشت سرم:

_مهم منم که دلیل کارم و حد و حدودم رو فراموش نمی‌کنم..

خسرو خان از سکوت ترسیده‌ی جمع برای یک تنه قضاوت کردن داشت استفاده می‌کرد که زنگ در زده شد.

مامان با صدای زنگ، نگاه به تیمور کرد و گویا خوشحال از رسیدن‌شان که باعث شد حرف‌های تلخ خسرو خان خاتمه پیدا کند، بلند شد سر پا..

هر چند از گوش‌هایم با شنیدن تهمت این مرد، شعله‌های داغی بیرون می‌زد که تیمور با آرش به استقبال مهمان‌ها رفت و مامان هم بلند شد. اما قبلش وقتی که من هم به تبعیت از همه بلند شدم، کنار گوشم غرید:

_ بلاخره نتونستی طاقت بیاری...خوب منو سرخ و سفید کردی!

🍂🍂🍂