چشم تیزم را به مامان دوختم و جایش نبود بیشتر حرف بزنم...مامان کنار بابا ایستاد و دیگر سکوت کردم و ساکت ماندم...چرا که در باز شد و روی دست پسر جوان و لبخند به لب، سبد توردوزی با مرواریدهای سفید، قرآن و کله قند تزیین شده، داخل شد...دست مرد جوان بعدی سبد دیگری بود که چادر سفید و یک جعبه‌ی کوچک و طلایی رنگ درونش برق می‌زد.. وقتی که سبد‌ها رو وسط هال گذاشتند، کنارش دو طبق شیرینی سلفون کشیده و دوباره تور زده هم گذاشتند...دو سینی میوه و تور کشیده هم کنار باقی وسیله‌های در دست خانواده‌ی شمسی‌خانم و خواهان طیبه قرار گرفت...پشت سر هدایای داماد برای طیبه، زن‌ و مردهایی که انها هم گویا بزرگتر خانواده‌ی داماد بودند، با لبخند و احترام پا در خانه گذاشتند...همه با تعارف دست آرش و مامان و تیمور، نشستند...آخر همه دسته گل بزرگی که ارکیده‌هایش بلند‌تر از همه بود، دست داماد و پسر لاغر و سر به زیر، که موهای مشکی رنگ سرش را یک وری شانه زده بود و کت و شلوار پوشیده، سلام داد...رسیدنش خاتمه‌ی مهمان‌های مورد نظر بودند...پسرِ هم چنان سر به زیر، دسته گل را دست آرش سپرد و سر به زیر ماند که آرش دست پشتش گذاشت....طیبه را پیدا کردم که کنار مامان با چادر روی صورتش را پوشانده بود...با احترام، پذیرای سلام‌های تقدیمی مختص خودش بود... تمام کادوها را وسط جمع گذاشتند و مامان با رضایت نگاه‌شان کرد و من چشمم رو مردی سر به زیر و مو تاب زده ماند که اخر همه نشست، ماند...باورم نمی‌شد که قرار بود امشب، سرنوشت خواهرم را برای پیوند زدن به این پسر سر به زیر که دو زانو و کنار زنی چادر مخملی پوشیده جا گرفت، خسرو خان بزرگتری خواهد کرد.. مردی که خودش قلدر بود و سرکش...

قبل از شروع کلام خسرو خان، صلوات فرستادند...لیوان‌های شربت آلبالو، همان لحظه توسط سعید، برای باز شدن دهان مهمان‌ها به شیرینی این پیوند چرخیده شد. مردی ریش سفید که از طرف خانواده خواستگار محترم بود، شروع کرد به آغاز کردن دلیل پیوند این دو جوان....خسرو خان به سوال و شرایط خانواده عروس جواب داد...قرارها را گذاشتند و مقدار مهریه را هم همان خسرو خان شبیه مهر عروسش و عروس سهراب تعین کرد...کاتر گوش تیمور که ساکت بود و گوش می‌داد پرسیدم:

_شغل و سربازی داماد چی داداش؟

تیمور سرش را سمت گوشم کج کرد و گفت:

_مامان و بابا در جریانن...

برایم باور نکردنی بود:

_داداش؟..یعنی چی الان تموم می‌شه؟...بپرس؟

خسرو خان تیمور را خواست و به بابا گفت بگوید چای بریزند...تیمور رفت بدون اینکه جوابم را بدهد...نگاه جمع زن‌های جمع شده کنار مامان انداختم و خانم جان، چادر روی لبش سرش را برایم تکان داد...هر چه منتظر شدم شاید اشاره کنند که همه انگار با این مورد مشکلی نداشتند...که آرش هم با مرتب کردن بلیزش، بشقاب و شیرینی را چرخاند و چای طیبه اورد و با احتیاط و البته ماهرانه پخش کرد.

خواهرم انقدر بزرگ شده بود که با مدیریت بزرگتری عمو خسرو، رفت و کنار مردی که قرار بود به او برای ادامه‌ی زندگیش بله بگوید، نشست...عموی پدرم باز ریش سفید شد و محرمیت هر دو را تا روز عقدشان که به زودی قرار بود اتفاق بیفتد خواند...دوباره صلوات فرستادند و به افتخار این شروع دست زدند و تبریک گفتند...خواهرم شاد بود. من از دست‌های گره شده به لبه‌ی چادرش متوجه شدم. از لب‌هایی که مدام می‌خواستند کش بیایند و از چشم های پسری که کنار خواهرم بعد قبول کردن درخواستش، سرش بالا آمد... همدیگر را برای یک ثانیه نگاه کردند، دیدم که خوشحال این شروع هستند...

وقتی که چای‌های پر عطر هل و شیرینی‌های چیده‌ شده روی کنار هم را خوردند با بهانه‌ی جمع کردن بشقاب‌ها بلند شدم و سر پا و از دست آرش زمانی که لب‌هایش از خوشی این اتفاق مدام کش می‌آمد گرفتم...سهراب برای پاسخ به زنگ گوشیش از کنارم رد شد و من با سینی پر از بشقاب‌های پوست میوه، زمانی که همه سرشان گرم صحبت بود، پا در آشپزخانه گذاشتم...عقربه‌های ساعت رمانی که در آشپزخانه را کمی بستم، از ده داشت می‌گذشت.. هر کسی با کنار دستی خودش حرف می‌زد..گوشیم را نگاه کردم و با وجود اطمینان از شارژ و انتن پر، روی تشکچه صفحه‌ی روشنش را بستم. برای خودم یک چای لیوانی داغ ریختم و از جعبه‌ی نیمه‌ خالی، یک شیرینی تر و بزرگ با روکش شکلاتی برداشتم که رویش پر خلال بادام بود. بشقاب به دست کنار گوشی بدون پیام نشستم و می‌دانستم ساعت، چند دقیقه دیگر می شود ده و ده دقیقه...

صدای صلوات بلندی دوباره به توصیه‌ی یکی از مردان خانواده‌ی داماد بلند شد که اولین قلپ از چای را خوردم... برای دعای خوشبختی خسرو خان، مهمان‌ها دست زدند که گوشی من هم همزمان زنگ خورد.

لیوان چایم را با لبخندی کم رنگ گذاشتم روی بشقاب و جواب سلام مخاطب وقت شناسم را داشتم می‌دادم که دوباره صدای دست زدن با کلمات سلامم در هم آمیخت...روزبه شنید و مکث کرد.

کشته و مرده‌ی کنجکاویش بودم که پرسید:

_ ترلان رفتی عروسی؟

لبم کش آمد و با نوک انگشتم خلال بادام روی شیرینی را کندم:

_بله... برون خواهرمه!

باز مکث کرد... دوباره بعد از صدای مبارک باشه در خانه پیچید که ادامه دادم:

_الانم دلتون نخواد، اومدم یک گوشه شیرینی شکلاتی با چای بخورم...

باز مکث کرد و گفت:

_خواهرت بچه نبود!

لبم را گزیدم:

_اختیار دارین شما...تمام شرایط ازدواج رو گویا دارن..

_تو هم قبول داری؟

نگاه به سرک کشیدن مامان و ترمه که پشت به در نشسته بودند گفتم:

__نظر منو کسی نپرسید!

_خب نظرت!

چشم از کیه پرسیدن مامان گرفتم و هم‌چنان که خلال بادام را روی شکلات شیرینی می‌کشیدم جواب دادم:

_چی بگم اقا روزبه...

_هر چی که اونا قبول ندارن و خودت معتقدی!

لبم را گزیدم و بادام شکسته را روی بشقاب برگرداندم...

_بی‌خیال شیم آقا روزبه...تا به وقتش با خواهرم صحبت کنم!

مکث کرد و صدای مامان که از تیمور خواست میوه را ببرد بالای مجلسی که کارش تمام شده بود، دوباره پرسید:

_الان تو تنها نشستی؟

_بله...البته اومدم تجدید قوا...تا مردونه برن اتاق دیگه... قسمت زنونه هم قر بیان!

خندید:

_واقعا؟

خجالت کشیدم که چرا دارم برای روزبه وقت شناس و کنجکاو از این حرف‌ها می‌زنم:

_بله دیگه...

باز مکث کرد و پرسید:

_ اتاقارو خالی کردین؟

سر و صدای بیرون آشپزخانه دوباره قوت گرفت که در جوابش گفتم:

_قرار شده تا فردا اتاق خودمون رو خالی کنیم...

_همه رو!

بله‌ام تمام نشده بود که

مامان و ترمه در را باز کردند و داخل آشپزخانه با کنار زدن چادر‌هایشان زیر بغل، شدند...گویا مردانه رفته بودند در اتاق که نگاه به گوشی دستم گفت:

_دختر پاشو بیا...دنبال تو می‌گردن..

روزبه داشت می‌شنید که پرسید:

_دنبالتن بری قر بدی؟

خندیدم و مامان با اخم وقتی که کاسه چینی بزرگی را دست ترمه می‌داد نگاهم کرد..

دست روی لبه‌ی گوشی گذاشتم:

_احتمالا..

باز خندید:

_ شیرینیتم نخوردی...

حس کردم گونه‌هایم دارند نبض می‌زنند...مامان نقل های گرد و سفید و ریز را داخل کاسه خالی کرد و دست ترمه سپرد..

_صحبتم با شما که تموم شه، شیرینی رو می‌خورم و پا می‌شم می‌رم!

با سرخوشی و صدایی که ته خنده داشت، میان چشم کنجکاو مامان و ترمه شنیدم که گفت:

_اگه قول بدی قشنگ قر بدی...الان قطع می‌کنم..

لبم را که دیگر داشت کش می‌آمد زیر چشم چرخاندن‌های مامان به سختی جمع کردم:

_من فقط دست می‌زنم.

_اونم خوبه...کاری که همیشه منم تو عروسیا می‌کنم...

خندیدم و مامان سینی مرتبی برداشت تا دو کاسه‌ی نقل را رویش بچیند.

_اصلا بهتون نمی‌آد...

باز از شنیدن حرفم خندید و من به بجنب ترلان گفتن مامان گوشیم را روی خنده‌های روزبه کمالی و وقت شناسیش قطع کردم...