سولماز با خوشرویی از دستم گرفت و صورتم را بوسید... سجاد اتاقش را انتخاب کرده بود. می‌گفت بالای سر من کمتر سر و صدای کنی ترلان. خندیدم و گفتم قول نمی‌دم. با تعارف اسیه بالای خانه‌شان نشستم. پشتی برایم گذاشتند و سولماز دنبال وسیله‌ی پذیرایی رفت داخل آشپزخونه‌ایی که هیچ وسیله‌ایی سر جایش نبود.. آسیه نشست و با خسته نباشید گفتنم دست روی موهای کوتاهش کشید. سجاد کنارم داشت از بزرگ بودن اتاقش می‌گفت که گوشی مادرش زنگ خورد. دختر سولماز دستش داد و من از سینی دست سولماز دسته‌ی استکان چای را برداشتم. سجاد با ذوق نگاه به شماره گفت عموئه و من با نزدیک کردن چای بخار کرده به لب‌هایم، دلم از بلندی دلتنگی افتاد پایین. عموی سجاد روزبه کمالی بود.در حالی‌که گوشیم کنار دستم بود!

سجاد برای صحبت با عمویش بلند شد و رفت سمت اتاقی که خودش انتخاب کرده بود...دلم دوست داشت قل بخورد و برود آنجا. از در بسته‌ی پشت سر سجاد چشم گرفتم و نگاه به سولماز که او هم دست‌هایش از پوست گردو سیاه بود، حالش را پرسیدم. خندید و گفت خوبم. هر دو مادر و دختر از داشتن اینجا خوش بودند و خوشا به حال بی‌بی که دلش بزرگ بود..سخاوتش زیاد بود و باز خوشا به حالش که خوشی و چشم‌های خیس اسیه همه از خانه تمیز و بزرگ که اب گرم و سرویس مجزای حیاط داشتن بود. هر دو از جابجایی من پرسیدند تا خواستم توضیح بدهم، دختر سولماز پایش لیز خورد و با صورت خورد زمین..حواس‌مان به گریه‌ی دختر سولماز بود که سجاد قدم زنان و نگاه به گریه‌ی خواهر زاده‌اش، گفت:

_ عمو ترلان هم نشسته. الان می‌دم.

و من با لب‌هایی از هم باز شده، خندیدم و اسیه برگشت و چشمش مانده به لبخندم، دوباره پرت اشک نوه‌اش شد. سجاد با ادب چشم چشم گویان به مخاطب پیگیر پشت خط، گوشی دستم داد. لبم را جمع کردم و دلم را از تاپ و توپ کوبیدن به قفسه‌ی سینه‌ام رها کردم.

_تا الان با قر تصورت می‌کردم!

خندیدم و دست روی خنده‌ام گذاشتم. اسیه به هوای نوه‌اش رفت و سجاد نگران لیوانی آب دست دخترک شاکی از خراش پوست پایش داد.

_به منم زمانش رو اشتباهی گفتن. ازمون خواستن پس فردا برای مراسم قر و شیرینی تشریف ببریم.

واقعا گفتن روزبه از تعجب بود.

که فقط لبخندم را جمع کردم.

سجاد برگشت و گوش سپرد به مکالمه‌ی من با عمویش.

_منم الان مهمون خونه اسیه جون هستم..

_جای منم خالی!

هیچ نگفتم و نداشتم که بگویم. چه می‌گفتم وقتی خودم همین عقیده را داشتم.. سجاد کنارم نشست و خواست از عمویش بپرسم بسته‌ی پستی‌اش کی می‌رسد؟

روزبه که می‌شنید، خواست گوشی را دستش بدهم. سجاد دوباره گوشی به دست رفت و دوباره چشم چشم گویان دور شد. اسیه نوه‌اش را ساکت کرده بود که با نوشیدن چای دوم بلند شدم.

امشب برایم عجیب بود...عجیب بود و عجیب‌تر اینکه حس می‌کردم اگر اتاق‌های خانه را خالی کنم ته دلم هم خالی خواهد شد. درها را از داخل بستم. لباسم را در اتاق مهمان عوض کردم و روی رختخواب‌ها انداختم. رختخواب تا شده‌ی روزبه چشمم را زد و من با نفس کشیدن عطر کم رنگ شده‌ی ‌مهمان چند روز پیشش، سمت صندق خانه رفتم. دست به دیوار گرفتم و نگاه به وسیله‌های آنجا بغض کردم...برای خودم با بی‌بی حرف زدم و دلم باز برایش تنگ شد. نگاه به عکسش گفتم که دارم کارهایش را به ثمر می‌رسانم..خاطر جمعش کردم که راحت و آسوده باشد که من اینجا دلتنگ خودش، دارم با روزگار و تنهایی صبح که شد بروم برای عمل کردن باقی تصمیم‌هایم..بی‌بی را با صدای پیام روزبه ترک کردم.

گوشی را نگاه نکردم و جواب ندادم. چراغ‌ها را خاموش کردم و جایم را نزدیک بخاری پهن کردم. دراز کشیدم و چشمم روی پاکت پول ماند که صدای پای سجاد امد. صدایش که پشت در داشت جواب روزبه را می‌داد. حتی گفت چراغ‌هایش خاموش هست و درهارو بسته. چشمم را بستم و امشب برای اخرین شب خواب را به چشمم دیدم. سخت بود خوابیدنِ با بغض ولی من خسته بودم و این سختی را در خودم به خواب دعوت کردم.

صبح که شد، با صدای سر و صدای بابا و سعید بیدار شدم.

سرم را بدون برداشتن از روی بالش، چرخاندم که ساعت نزدیک هفت بود. بلند شدم و نشستم...بابا پشت در بود که قفل را باز کردم... سجاد داشت کیف به دوش‌، سلام بابا می‌کرد.

بابا هم لباس کارش را پوشیده بود. کلاه پشمیش هم روی کچلی موهایش کشیده بود. سعید اخم کنان گفت این که خوابه بابا سلیم.

بابا سعید را صدا کرد تا یا علی کند و شروع به بردن وسیله‌ها کنند. تیمور، سلام کرد و از کنارم رد شد.

سه نسل از خانواده‌ی بی‌بی کنار هم داشتند برای بردن وسیله‌ها، با هم مشورت می‌کردند که در صندوق خانه را باز کردم و نگاه به حجم زیاد وسایل، با صدایی ضعیف و گرفته خواستم اول اینحا را خالی‌کنند.‌مامان هم چادر به سرش، کیسه‌ایی لقمه‌های پیچانده با فلاکس چای داخل حیاط شد. خانم جان هم بود. همه‌شان آمده بودند تا نگذارند برای جدا کردن خاطراتم از این خانه، دل و جانم هم جدا شود.

🍂🍂🍂