اسیه اتاق‌های بالا را جارو کرده و شیشه‌هایش را سولماز برق انداخته بود! وقتی نمنم باران روی زمین را خیس می‌کرد، قاب عکس بی‌بی با کتاب قرانی که همیشه روی طاقچه بود را به سینه‌ام چسباندم....برای پا گذاشتن و دیدن خانه بعد از دو سال، از پله‌ها بالا رفتم...دستگیره‌ی طلایی رنگ در ورودی را که چوبی بود و بزرگ، باز کردم...خدا را شکر خود بی‌بی نبود، باز قابش دستم بود که نبودش در دلم نماند. خودش نبود ولی همین قاب را رو به هال بزرگ و مربعی شکل گرفتم...پنجره‌های قدی و بلندش را چرخیدم و با هم برای اولین بار خانه‌ را دیدیم...آشپزخانه‌ایی که کاشی‌هایش سفید و حاشیه‌ی طلایی رنگ داشت...وسط هال و روی موکت کرم رنگ و بدون فرشش ایستادم و با بغض گفتم:

_ چرا اینجا طاقچه نداره مش طاووس. مگه نمی‌دونستی عادت دارم یا خودتو داشته باشم..یا عکست رو؟

صدای نفس نفس سعید که بار دوشش را آمد و گذاشت گوشه‌ی دیوار، به جای طاقچه، روی کابینت بسنده کردم تا بعدها بتوانم جای بی‌بی را در خانه‌ی جدیدمان انتخاب کنم...هر چند بی‌بی در دلم جایش مشخص بود..این قاب محض فراموش نکردن صورت همیشه نگاه به منش بود... بدون دست زدن به وسیله‌های بهم ریخته‌ی اثاث‌ها، دوباره پایین رفتم...

بابا چادر شب پیچیده شده‌ی با دقت و به کمک مامان را برداشت...روی دوشش انداخت که خانم جان، بقچه‌های گره زده با دست خود بی‌بی یا خودم را دست سعید می‌سپرد، من چشمم به خالی شدن هر لحظه‌ی اتاق از اثاث می‌ماند...

از زیر میز صندوق خانه، بند ساک و امانتی پدر روزبه را روی شانه‌ام انداختم و ساک پارچه را برداشتم و با حرف مامان کنار کشیدم... تیمور با کمک پسرش، دیگ مسی رو برداشت که یاد نذر درخت به، خواستم این دیگ را دم زیرزمین بگذارند...تیمور همه را از دستم گرفت و برد..میز را عقب کشیدیم.. هر وسیله‌ایی که بیرون می‌کشیدم، انگار که بی‌بی را داشتم می‌دیدم .دلم نیامد هیچ وسیله‌اش را دور بیندازم...یا کنار بگذارم...یک آن و با خالی کردن اتاق‌ها، تمام یادگاری‌هایش برایم به قیمت گرانی، با ارزش‌تر شدند. از دیدن کارتن یخچال و ظروف بسته بندی شده‌ی چینی و پشت میز، دلم سوخت...برای جهازی که برایم آماده کرده بود و قسمت نشد با دعای خیرش روزی روزگاری راهی خانه‌ی بخت شوم...کارتن چسب پیچ چرخ خیاطی که دست تیمور دادم، یاد خریدن و ذوق بی‌بی را شبیه رو‌انداز چهل تکه‌ایی دوخته شده از خاطرات بهم، پیش چشمم جان گرفت....بابا تا دانه‌ی آخر وسیله‌ها تمام شوند، پدری زحمت کش شد و خانه‌ی دخترش را از آن طرف حیاط با کمک سعید و تیمور جابه‌جا کرد...گویا همه یک جورایی دلشان می‌خواست خانه‌ایی که بی‌بی بیشتر از چهل سال در آن زندگی کرده بود را با چشم خودشان باور کنند که خالی شد! هیچ کس به من کاری نداشت...هیچکس حرفی به بغض‌هایم نزد. هیچ کس برایم دلیل نیاورد چون من را دیده بودند با بی‌بی..شبیه دختری که همراه و مونسش بودم... آسیه بعد از اتمام اثاث کشی، چای دم کرده بود. با قندانی شکلات از خانواده‌تم پذیرایی کرد.. مامان بعد از خالی شدن هر چه که در اتاق بود، چادرش را مرتب کرد و با خانم جان شبیه من بغض کرده و در سکوت رفتند... رختخواب زیر زخم های روزبه را که بوی گریس گرفته بود را برداشتند و کنار گذاشتند سعید ببرد.

بابا چایش را خورد و رفت..سعید هم...گفتند برای چیدنش عجله نکنم. هر چند خودم هم دلم به چیدن رضا نمی‌داد... با رفتن همه، روی پله‌های موکت شده نشستم و آسیه هم برگشت سر کار خودش...به اوستا پرویز خبر دادم در حالی که ساعت به ده هم نرسیده بود... منتظر اوستا پرویز، ساعتی هم نشستم و با نگاه به دیوارهای کوتاه و کاه گلی اتاق‌ها، با صدای بیل و کلنگ کارگرها، چشم گرفتم و بلند شدم سر پا.. سبد به‌های چیده شده را هم آسیه برداشت و گوشه‌ایی گذاشت و رویش را پوشاند. تا باران خرابشان نکند... تا دو روز دیگر بپزیمش..

باید عادت می‌کردم به این شرایط خانه‌ی جدید...حتی حالا و برای آماده شدن و رفتن به محله‌ی مینا و سر زدن به چند مورد دیگر و دارو گذاشتن، لباس از خانه‌ی جدید بردارم...دیگر تا شب اتاقی وجود نداشت.

سر پا و پشت پنجره ایستادم که ساعت به مچ دستم بستم..ساعت داشت از دوازده هم می‌گذشت..پوشه‌ی مدارک را برداشتم و دوباره پشت پنجره ایستادم...اینجا بلند بود. دم در را می‌دیدم و خانه‌ایی که فردا قرار بود نباشد. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که توانم رفته بود و پاهایم قفل همان جا پشت پنجره شده بود؟

که سجاد برگشت. از حیاط برایم دست تکان داد و بدون معطلی آمد و کنارم ایستاد..با لباس مدرسه‌اش. با صورتی که شسته بود و لقمه‌ایی دستش...گوشی کنار گوشش بود و با لب‌هایی که چشمش به من، با مخاطب دلتنگ و پیگیر پشت خط صحبت کرد:

_عمو نشسته تو خونه.. تنهاست عمو...باشه عمو...

دست پشت چشمانم کشیدم و لب زدم الان نمی‌تونم صحبت کنم...سجاد حرفم را تکرار کرد و من با قطع کردن گوشی سجاد، کیفم را برداشتم... پسرک آسیه نگاهم کرد...او هم مثل من دلش پر بود وقتی که از پشت پنجره، کارگر فرغون به دست و اوستا پرویز را دید...او هم با منه دلتنگ برای از دست دادن خانه، همدردی کرد و گفت: _چی بودن اونجا..همش سقفش آب می‌داد.

پنجره‌هاشم با یه باد، تلق تلق صدا می‌داد...

پشت سرش ایستادم و نگاه به دنباله‌ی خیره شدن چشم سجاد، با بغض خندیدم..

_تازه دیدی سقفشم چوبی بود!

دلش گرم شد و گفت:

_اینجا خوبه ترلان!

سرم را تکان دادم و گوشه‌ی شالم را با دستم تا کردم:

_ درسته اینجا خیلی خوبه!

گفت:

_ می‌خوام کسب و کار را بندازم اینجا!

مشتاق تصمیم سجاد، آخرین قطره‌ی اشکم رو پاک کرد ن و پرسیدم:

_چه کسب و کاری؟

خندید و برگشت سمتم... باز شلوارش را بالا کشید و باز چشمان ریز و پر امیدش را به من دوخت...گفت ترلان به اوستا بگو اونجا گوشه‌ی حیاط یه اتاق بزرگ بسازه...

دست دور سینه‌ام پیچاندم:

_ خب!

با انگشت و ناخن سیاه شده‌اش گوشه‌ی حیاط را نشانم داد...جای اتاق خودشان بود:

_می‌کنیمش چند تا اتاق...

ابرویم بالا رفت و با دستمال بینی‌ام را گرفتم..

_یه جا مامان رب و عرق نعناع و پونه‌اش رو بفروشه...منم یه گوشه جوجه‌هامو که دنیا میارم..

خندیدم و نگاه به خنده‌ام ادامه داد:

_بلد نیستم که....عمو قراره کمکم کنه!

دست پشت گردنش کشید و ادامه داد:

_ یه جا هم واسه اونایی که میان تو براشون دارو بزنی...

سرم را تکان دادم و گفتم:

_ منشی هم باید داشته باشیم!

باور کرده بود که نچی کرد و گفت:

_خرجمون میره بالا...خودم منشی می‌شم...احمدم می‌گم بیاد کمک...

مشتم را نشانش دادم و با صدای خش‌داری گفتم:

_مراحعین محترم به عرقیجات گیاهی آسیه خاتون..جوجه کشی سجاد و شرکا خوش اومدین...

سحاد خندید و گفت:

_اگر به قصد خوب شدن تاولهاتون اینجا مراجعه کردین سوانح و سوختگی تلان و بی‌بی در خدمت شماست....ما برگشت پوست آسیب دید‌ه‌ی شما رو تضمین می‌کنیم...

خندیدم و خنده‌ی سجاد با زنگ خوردن گوشی دستش جمع شد و نگاه به مخاطب پشت خط غرید:

_ این عمو چقدر نگرانه!

گونه‌هایم رنگ گرفت که اشاره کردم:

_جواب بده...منم برم...

سجاد همان جا ماند و جواب داد و من از پله‌ها پایین رفتم و دنبال کفشم، صدای عمو گفتن سجاد در گوشم تکرار شد..

***

خودم را با شوق دیدار زنی که برای استقبالم تا تراس ورودی آمده بود، سمتش رساندم...دست‌های تپلش از هم باز شده بود...موهای کوتاه و جو گندمیش را بند تل ساده‌اش بود و به گوشواره‌های همیگشیش که با تکان دادن سرش چرخ می‌خوردند، چشمم افتاد. مچ پاهایش بیرون بود و دامن کلوش و سفیدش وقتی که چند گام دیگر جلوتر آمد، پیچ و تاب خوردند...

صدای گرمش وقتی که با دو پله‌ یکی کردنم کنار گوشم را بوسید، همان زیبا خانمِ دکتر دلشاد بود...پوست نرم صورتش را روی گونه‌ام کشید... نزدیک گوشم را با محبت و دوباره بوسید:

_بی‌وفا تلان...

خندیدم و دسته گل را سمت دکتر، زمانی که هنوز در آغوش زیبا جانش بودم، گرفتم.. دکتر رسمی لباس پوشیده بود و بندهای پهن کمربندش، همرنگ ساعت مچی‌اش بود!