دکتر زمانی که گل را از دستم گرفت، من هنوز شرمنده‌ی استقبال زیبا خانم بودم...با اینکه شصت سالگی را هم پشت سر گذاشته بود، طرواوت خاصی هنوز در وجودش از جوانی مانده بود..

بماند که دکتر هم با به آغوش کشیدنم، من را شرمنده کرد و زیبا را به بسه دکتر، گفتن وادار کرد...بماند که منتظرم بودند و دکتر به جای دادن آدرس دفتر جناب شاکری، من را مهمان خانه‌شان کرده بود.

زیبا خانم، خودش کیف و شال و کوله‌ام را گرفت و من هنوز راحت نبودم...گونه‌ام رنگ گرفت وقتی که دوباره شال را برای احتیاط کنار دستم گذاشتم...شربت سکنجبین دست رنج دکتر دلشاد خوردن داشت و کیک وانیلی زیبا جان کنارش برایم خاص و خوشمزه بود...هر دو بعد از ازدواج بهرنگ در این خانه‌ی بزرگ و قدیمی‌، تنها بودند...زیبا جان خودش را چند سال می‌شد که از درمان و محیطش بازنشسته کرده بود و دکتر عقیده داشت به قصد ازدواج، دکترا گرفت و با به دست اوردن من، کنار کشید...همیشه این عقیده‌ی دکتر، زیبا جان را ساعت‌ها غرق روزهای نامزدی‌شان می‌کرد...شیطنت‌شان را با رمز و خنده بهم یاداوری می‌کردند.

ساعتی بعد با رسیدن جناب شاکری، دلم به تاپ و توپ افتاد. نگرانی‌هایم را زیبا خانم در صورتم دید و دکتر، اخم کرد. جناب شاکری رسید و من برای خواسته‌ام مصمم و جدی منتظر تمام شدن تعارفات دکتر و زیبا شدم.

اقای شاکری که او هم سن و سالی ازش گذشته بود و فقط اسم و رسمش را با تعریف‌های دکتر شنیده بودم، تکیه به مبل، روبه رویم نشست. دکتر دلشاد سمت دیگر کاناپه و کنارم نشست! پایش را روی هم انداخت و خواست جناب شاکری شروع کند.

زیبا جان اشپزخانه بود که شاکری سرش را از دکتر با لبخندی گرفت.

لیوان شربت را خم شد و روی میز گذاشت.

_ببین دخترم طبق گفته‌های شما، اون ملک تصرف عدوانی هست! اگر شما ادعای پس گرفتن اونجا رو دارین باید یه دادخواست تنظیم کنیم و به صورت حقوقی درخواست خلع ید فوری کنیم..

تا حدودی با این روند اشنا بودم که با کشیدن انگشتم روی جلد پوشه پرسیدم:

_ چقدر زمان می‌بره؟

شاکری اشاره کرد پوشه را دستش بدهم. با دست و پایی سست شده دستش دادم و دوباره نشستم:

_احضار نامه تنظیم می‌شه خواهان و خوانده مشخص می‌شه و تا پنج روز و نهایت یک هفته!

لبم خشک شد و انگار که افت فشارم را به خوبی با یخ شدن دست و پایم حس کنم دوباره پرسیدم:

_هر دو طرف باید حضور داشته باشن؟

جناب شاکری عینکش را نوک دماغش گذاشت و مدارک را نگاه کرد و سرش را هم برایم تکان داد. دکتر دلشاد ساکت بود! دوباره چشم از دقت دکتر گرفتم و پرسیدم:

_چند دوره زمان حضور خواهان و خوانده نیازِ!

شاکری پوشه را روی میز گذاشت و با برداشتن عینکش دوباره تکیه به مبل گفت:

_قاضی مدارک ارائه شده‌ی هر دو طرف رو بررسی می‌کنه. به صلاحدیدش رای صادر می‌شه. شاید با یک جلسه و شایدم بیشتر از چند جلسه!

با تاکیدم برای ادامه، شروع کرد به تنظیم قرار داد تا از همین فردا برای به جریان انداختن فوری دادخواست اقدام کند. زمانی که از نگرانیم برای نفوذ خسرو خان گفتم، اطمینان داد که مدارک ما محکم باشه مشکلی نیست!

جناب شاکری رفت و من نشسته ماندم روی مبل. جای خالی مردی که با گرفتن ادرس و مدارک و مشخصات خسرو خان، را نگاه کردم که زیبا جان خم شد و نگاه به صورتم نگرانم شد!

زن و شوهر هر دو تنها بودند که با اخم زیبا جان به طیبه پیام دادم که امشب مهمان دکتر هستم.

طبقه‌ی بالای خانه ویلایی‌شان بودم که چرای طیبه را با کار دارم جواب دادم و روی شماره‌ی روزبه را لمس کردم.

تا بوق‌های پشت سر هم و بدون جواب را بشنوم، تمام سلول‌های وجودم نبض شده بودند! تا الوی مرد ناشناسی به گوشم و جای صدای گرم اون شخصی که از دیروز نگرانم بود خورد، چشم بستم و الوی مرد دوباره تکرار شد. کوروش بود که شناختمش و سکوت کردم...اما..اما پشت سرش روزبه پرسید: کیه؟

کوروش خندید و گفت فکر کنم مزاحم تلفنی!

قلبم به تقلا افتاده بود تا خودم را معرفی کنم...ولی منطقم گوشی را زمانی که صداها زیاد شد و گفتند، اوه...قطع کرد!

دستم با گوشی روی قلبم ماند وقتی که چشمم را باز کردم و از خودم علت و زنگ زدنم را پرسیدم...دکتر دوباره صدایم کرد و من برگشتم به اتاق. به هوای خنکش که پرده‌های گلدارش را زیبا جان با سلیقه انتخاب کرده بود!

تا بخواهم خودم را قانع کنم روزبه کار دارد و ساعت هشت شب که وقت تماس نیست تلان، اسمش افتاد روی صفحه‌ی گوشی! قلبم به تقلا افتاد و منطقم هم تایید کرد که حتم داشت تماس می‌گرفت!

دوباره برگشتم پشت پنجره...گل‌های پرده را لمس کردم وقتی الو ترلان روزبه در گوشم تکرار شد، دوباره سلول‌های تنم همه گوش شدند. سلامم را با صدای سرحالی جواب داد، در حالیکه صداهای کنار نفس‌های خوبی گفتن روزبه هر جا که می‌چرخید به گوشم می‌خورد...با صدایی که نزدیک گوشی بود، خندید...بلند و با شادمانی گفت:

_ببخشی عزیزم...اینجا شرایط منو درک نمی‌کنن!

دوباره اوه گفتن همه‌ی صداهای پشت خط به گوشم خورد و من هنوز گوشم از شنیدن و رساندن عزیزم روزبه به قلبم تمام نشده بود که گفتم:

_وقت نامناسبی تماس گرفتم!

دوباره گفت:

_نه عزیزم...نگرانت بودم!

دیگر حتم داشتم از عمد عزیزم را گفت و قلبم با همین تکرار، از پله‌های طبقه‌ی دوم عمارت دلشاد‌ها قل خورد و رفت تا برسد به باغچه!

صداها دور شدند و روزبه با نفس پری گفت:

_عذر می‌خوام...براشون باور ناپذیر بود!

_چی؟

_اینکه یه خانم محترم به گوشی روزبه کمالی صادره از تهران تماس بگیره!

_از کجا خبر داشتن منم؟

خندید...بلند و سرخوش:

_اسمتو دیدن ترلان!

از شرم کارم دوباره چشم بستم..حتی تاب دیدن گل‌های رنگارنگ پرده را نداشتم.

_سلامتی جابجا شدی؟

_بله...سلامت باشین!

_گذاشتم اخر شب باهات صحبت کنم!

چشمم را باز کردم و گفتم:

_من امشب جاییم واسه همون خواستم اطلاع بدم.

مکث کرد:

_اتفاقی افتاده؟

دکتر دلشاد همان لحظه سرش را تو آورد و گفت:

_بهرنگ و پسرش سهم کیکتو خوردن!

روزبه شنید که برگشتم و گفتم: اومدم دکتر!

دکتر کنجکاو رنگ و رویم بدون اینکه برود، سمتم امد و چشمانش را ریز کرد!

چشمک دکتر بیشتر خجالت زده‌ام کرد...خنده‌‌اش با صدای روزبه یکی شد...دکتر در را تا آخر باز گذاشت و گفت:

_راحت باش! سلام برسون!

گفت و خندید و دور شد! رسوایی عجیبی در ظاهر و کلامم رقم خورده بود که روزبه لب زد:

_اگه می‌دونستم امشب اونجای...پرواز امروز رو رزو می‌کردم!

_اتفاقی شد اومدنم!

دکتر دلشاد علارغم قولش دوباره صدایم کرد که روزبه با مراقب خودت باش گفتن تماس را قطع کرد.

دیگر قلبی نداشتم وقتی که بی‌هوا و سر به هوا رفته بود پی‌خوشگذرانیش.