سر کوچه از تاکسی پیاده شدم و دم در که رسیدم و کامیون کمپرسی خاکی شده دیدم، راهم را کج کردم و از گوشه‌ی دیوار همسایه، دست به جیب و سر به زیر انگار که با این خانه هیچ کاری ندارم، سمت خانه‌ی پدری‌ام راه افتادم...کامیون روشن بود و گاز می‌داد که حتی دودش چشمم را پر کرد...به گمانم آجر و تیر‌های چوبی اتاق‌ها را داشتند می‌بردند...تاب دیدن نداشتم ولی چشمم تمام اطلاعات مورد نیاز درون دلتنگم را با دیدن، کسب کرد و جواب داد... حتی هوای ابری و بدون باران و سرما، دلش نخواسته بود این لحظه‌ی جداییِ آخرین نشانه‌ها، هم درد و همراهم شود...ساعت مچی‌ام را نگاه کردم و دوباره دست به جیب برگشتم سر خیابان....باید یک سر به بی‌بی می‌زدم...باید یک جای دیگر را برای اینکه حس نکنم برای همیشه نشانه‌هایش رفته است، پیدا می‌کردم...با اینکه سوئیچ در جیبم بود، ولی پایم نمی‌کشید گاز بدهم و فرمان را بپیچانم... با ماشین آژانسی عمو مهدی رفتم و با ماشین او برگشتم...همین نیم ساعت رفتن و برگشتن، حالم را برای پا گذاشتن به خانه‌مان که در تدارک جشن امشب خواهرم بود، بهتر کرد...هر چند نگرانی‌هایم برای دست‌های زهرا سر جایش بود!...برای مینا که امروز هم کسی نبود روی سکو منتظرم باشد، ادامه داشت...نگرانی‌ام حتی برای زخم‌های رو به بهبودی کم و پیرمردی بود که دیابت نمی‌گذاشت داروها رویش تاثیر داشته باشد...نگرانی بیشترم برای زخمِ از شرم پنهان کرده‌ی زینب هم بود...زمانی که زنگ زدم، سیران خانم از زینب خبر نداشت ولی حرفی که زد جرقه‌ایی در فکرم روشن کرد...هر چند فردا باید، فکرم را برای کمک به زینب عملی می‌کردم...

داخل حیاط که شسته و رفته بود، پا گذاشتم....برو بیای خانه‌ی ما این مواقع زیاد بود! وقتی که ماشین سهراب را دم در دیدم، یاد زخم‌های رو به بهبودی عروس پسر دایی ناشکر و ناسپاسم افتادم...هر چند سهراب سالها پیش در یک همچنین شبی سرآغازش زودتر به نقطه سر خط رسید و تمام شد...ولی باز زمانی که مراسم‌های مشترک داشتیم انگار که خاطرات خاطر خواهی پسر دایی جوانم با دختر‌عمه‌ی هجده ساله‌اش زنده می‌شد...هر چند من تمام خاطرات را با پاکن گذر ایام پاک کرده بودم ولی انگار از ذهن بقیه پاک نشده بود...با این وجود منم پاکن نداشتم بروم در ذهن حواس جمع آنها، خاطره‌ی شاکی شدن سهراب را پاک کنم...البته خودم عقیده داشتم همین سر به زیر انداختنم با سکوتم، خودش نقش پاکن را داشت...پاکنی که اثرش برای از بین بردن کم بود..

سرم را سمت کفش‌های جفت شده‌ی روی ایوان چرخاندم تا میزان مهمان‌های دعوتی مامان را بسنجم...همان لحظه یاد پیشنهاد کاری دکتر دلشاد و همکارش شدن، لبم را به نرمی از هم باز کرد. حتی پیام سوالی امشبِ هم اونجای روزبه کمالی، لبم را بیشتر و با ذوق شرم‌آوری از هم باز کرد...

کسی که تکرار اسم و حتی قیافه‌ی در خاطرم و جز به جز ثبت شده‌اش حال هوایم را از این رو به آنرو می‌کرد. چشمان تیره و ابروهای خلوت و بلندش...چین پیشانی‌اش وقتی که دوست داشتم برای خشکی برخورد و رفتار روزهای اولش سر به سرش بگذارم... من حتی یادم بود، بینی‌اش به قول شهرزاد تمام مردهای خانواده‌ی کیانوش، مرد افکن بود...یا لبهایش که وقتی ترلان صدایم می‌کرد و روزهای آخر لبخند هم رویش نقش بسته بود، خاطرم نقش بسته بود...و صدای گرمش که بیشتر جملاتش با همان صوت و صدا در قلب بی‌جنبه‌ام ضبط شده بود...روزبه کمالی، متفاوت و مهمان غریبه و عجیبی بود...امدنش عجیب!...بودنش عجیب و رفتنش هم عجیب‌تر!...رفتنش به قدری عجیب بود که زمان رفتنش دل من را از جایش کنده و برده بود... گویا این محبت ترلان ترلان گویانش، هر شب و هر لحظه اندازه‌ی من برایش شیرین می‌شد که تماس می‌گرفت..حالم را می‌پرسید و حتی دیروز دوبار هم عزیزم به باقی محبتش اضافه شد...نگرانی‌های دلچسب روزبه کمالی را شمردم و با سلام بلند و بالا از ذوق زیاد بودن توجهش، به جمع در تکاپوی خانه دادم...

توجه بیشتر کسانی که در هال بودند به من و سرخوشیم جلب شد! حتی سر پسر جوان و دیشبی که خواهرم با او محرم شد، چرخید و کنار زنی که گویا مادرش باشد بلند شوند سر پا تا عزم رفتن کنند...داماد جدید و تازه وارد ما ایستاد سر پا و از مستقیم نگاه کردنش به صورتم، درصد حجب و حیایش را تخمین زدم...مادرش چادر دور سرش پیچاند و مامان با خوشرویی تعارف‌شان کرد بمانند. مامان پری که چشمس را کوتاه و در حد چند ثانیه برایم با حفظ خوشرویی‌اش درشت کرد، خیلی زیاد خوشحال بود که فراموشش شده بود سه ساعت دیگر با کل قوم و خویش اینجا را با کِل کشیدن و دست و آهنگ پر خواهند کرد.

سلامم را داماد جوان، با سری رو به پایین و ابروهای پیوندی و پیچیده به هم جواب داد...زن هم با مامان و خانم جان و باقی مهمان‌ها خداحافظی کرد و رفت...خاله زری در آشپزخانه و کنار شبنم و ترمه، بهم می‌خوردند تا فقط مهمان‌ها بیایند چادر ببُرند... مامان با رفتن مهمان جدید، طیبه را برای برداشتن ابروهایی که دو ردیفش را با کسب اجازه از مامان، دوسالی بود صفا می‌داد، آرایشگاه برده بودند، نگاه به من، چادرش را کنار زد و گفت:

_بیا مادر... که باید مفصل بعد این کار خیر از یه دفعه رفتنت بگی!

چشم گفتم و سهراب، با مریم از اتاق مهمان بیرون آمدند...لبم از دیدن سهراب جمع شد و با دیدن مریم، بهم دوخته شد...بدون توجه به بجنب بجنب گفتن سهراب برای مریمی که خودش هم خبر نداشت چرا سهراب ناآرام هست، با خونسردی کامل زخم‌های شسته شده‌ی مریم را که خودش دوش گرفته بود، بستم و تشکر کرد و رفت...به خاطر شرایط مریم امشب پذیرای عروس سهراب نبودیم...قبل از رفتن، خواستم تا دو روز دیگر صبح و شب، آرد و کره بگیرد و روز سوم بیاید... چشم گفتن مریم که تمام شد و رفت من در اتاق نشسته بودم که مامان خرسند از برخوردم با سهراب و عروسش، در کمدم را باز کرد...اشاره به کت و دامن آویزان از میله‌، خواست که یک دستی هم به سر و رویم بکشم...

سر رویم مگر چی‌اش بود؟...فقط یک دوش جنگی باید می‌گرفتم و مو صاف می‌کردم و اگر زمان کم نمی‌آوردم رژی و مدادی هم کنارش روی چشم و لبم می‌کشیدم...نگاه به رنگ کرم کت و دامن، لب بهم فشردم...طیبه عروس بود من که خواهر عروس بودم نباید که...از روشنی کت و دامن خوشم نیامد!

وقتی دوش جنگی گرفتم و بیرون آمدم، طیبه در اتاقش بود. شبنم هم با ترمه به لباسش نظر می‌دادند...خانم جان در اشپزخانه نشسته بود و نگاه به شیرینی‌ها و میوه‌های چیده شده سلامم را جواب داد...مردها همه امشب از امدن به مجلس چادربری و شیرینی خوری طیبه معاف بودند...مهمان خانه‌ی تیمور بودند...

خانم جان دستش را از هم باز کرد و من لوس خانم جان، زیر پرش خزیدم...روی سرم را بوسید و گفت خونه طاووس رو جابجا کردی؟ سرم را تکان دادم و گفتم نچیدم... حرف دیگری نزدم و صورتم را بین کت بی‌آستینش پنهان کردم.. سینه‌ام می‌لرزید وقتی هیس گفت و من نخواستم روز و شب شروع زندگی مشترک خواهرم خراب شود...

مامان نگاه به ما غمش گرفت که خودم را جمع و جور کردم...سعی کردم بخندم و بغض نکنم...چرا که همه شان فکر می‌کردند برای عقب ماندن از قافله‌ی ازدواج تا این سن و در استانه‌ی بیست و شش سالگی ناراحتم...چشمم را پاک کردم و با برداشتن حوله از موهایم سمت اتاق طیبه رفتم....خودم را نگه داشتم و با شستن غبار غصه‌ها، نقاب صبوری و خودداری روی صورتم کشیدم....پاهای برهنه‌ام را طیبه با چشمان پر ارایشش دید و ترمه پرسید چی قراره بپوشم... بلیز یقه بازم را نشان‌شان دادم و دامن کوتاه را کنارش گذاشتم...مخالفت‌های صد در صدم را با پوشیدن لباسم جلوی چشم هر سه، با خنده کنار گذاشتم و پوشیدم...دامنم تنگ بود و چاکی بلند و سخاوتمندانه داشت..به زشته گفتن ترمه جواب دادم زنونه ‌است آجی..و می‌دانستم آن کت و دامن را قرار نبود بپوشم...

طولی نکشید که مهمان‌ها امدند..شیک و پیک کرده هم امدند...در اتاق خالی لباس‌هایشان را به معرض نمایش گذاشتند..مامان چادرش را با کنار انداختن روی سرش جابجا کرد و من گوشه‌ایی چشمم به مهمانها بود...نگاهم به پسری که همراه مادرش امده بود، دوخته شد...پا در خانه برای کنار خواهرم نشستن و روی صندلی گذاشت و دوباره حجاب‌ها رعایت شد و من مانتو روی لباسم کشیدم....هر چند انگار من حواسم نبود داماد هم قرار هست بیاید و لباسم مناسب دیدن داماد سر به زیرمان نیست... طیبه هنوز از اتاق بیرون نیامده بود..دامادمان خیلی لاغر بود و من همش او را با ارش مقایسه می‌کردم. ارش بگو بخند داشت این نه...ارش خوشتیپ بود این ساده! آرش از این داماد حساس روی پوشش خواهرم در شبی که چادر روی سرش می‌انداختند و با کل و دست و نقل، می‌بریدند، به نظرم بهتر بود..کناری ایستاده بودم...دست می‌زدند، دست می‌زدم.