گل صورتی قشنگ

یک گلی بود که هنوز غنچه بود دلش می خواست تا بارون بیاد و اون بتونه بزرگ بشه . خیلی ناراحت بود از اینکه بارون نمی اومد و یکدفعه اون دورترها یک گلی رو دید که یه ابر سیاه بهش بارون می داد اما گل صورتی هر چی منتظر موند تا ابر سیاه بهش برسه نرسید تا این که اون ابر رنگش سفید شد و همراه باد رفت . گل خیلی فکر کرد تا به یه راهکار برسه بعدش اولین راهکار برای باریدن بارون رو انجام داد و شروع کرد به خوندن شعر" بارون... بارون... بریز .. بریز... بریز.. بارون بریز... بریز... بریز..."

اما جواب نداد . گل صورتی رفت سراغ راهکار دوم که بگه اون ابره بارون بباره بعد به ابره گفت می شه خودتو سیاه کنی تا بارون بیاد . ابر جوابشو داد- فردا این کارو می کنم.

گل صورتی فردای اون روز دید که ابر سیاه روی سرش ایستاده و آماده بارون دادن به گل بود و اون گل با ریشه هاش آب بارون رو خورد و بعد تبدیل شد به یک گل صورتی قشنگ و زیبا.