واقعاً برنامه ی دیگری داشت که بیخیال تمام رستوران ها، کافه ها، نیمکت های ردیف شده، زیبایی و درخشانی چراغ ها شدیم و سوار قایق شدیم.

بالاترین قسمت قایق نشسته بودم. باد خنک به صورتم میخورد و موهایم را به رقص در می اورد چشم بسته بودم و از هوای خوش، حس و حالش حض میبردم.

حضور شداد را با ان عطر امیخته به شکلاتش حس کردم.

با همام حس و حال و چشمان بسته گفتم: من قبلاً با ماهان سوار قایق شده بودم.

-میدونم. اما مقصد این سفر فرق داره.

چشم باز کردم و سوالی سرم را به سمتش گرفتم.

-یعنی چی؟

-هر وقت رسیدیم میفهمی.

-تو هم کشتی منو با این پنهون بازیت.

دستش دور شانه اش قرار گرفت و ارام خندید.

من را کمی به خودش نزدیک تر کرد. به او تکیه دادم و عطر تنش را بلعیدم و به روشنایی پلی که در حال عبور از زیر ان بودیم نگاه کردم.

-منو ببین.

سرم را بلند کردم و موبایل به دست دیدمش به دوربینش نگاه کردم تا عکس بگیرد.

محکم به او تکیه داده بودم. دستش دور شانه ام، هر دو خندان به دوربین نگاه میکردیم و باد موهای هر دو نفرمان را روی پیشانیمان ریخته بود.

عکس را که گرفت گفتم:من بسفررو شبا بیشتر دوس دارم.

-همه همینن.

-خیلی دلم میخواستم برم روی پل بشینم پاهامو از نرده اویزون کنم بعد به اون ته خیره شم وقتی فهمیدم که پیاده روی روش ممنوعه چه ضد حالی خوردم.

لیوانی که از نوشیدنی قرمز رنگ پر شده بود را به دستم داد.

-میدونی چرا ممنوع شد؟

-اره ماهان داستان خودکشی ها رو گفت.

موهایم را پشت گوشم فرستادم کمی از نوشیدنی را نوشیدم و به صدای موتور قایق و صدای ابهای از هم شکافته شده گوش سپرد.

در حال رد کردن روشنایی های اسیایی و اروپایی بودیم.

-شداد.

-جانم؟

-درباره ی امروز راست گفتی دیگه؟ با حسام همکاری نمیکنی دیگه.

با ارمش صدایش که همیشه به ان حسودی میکردم گفت: درباره ی من چی فکر کردی؟ اینکه میرم با دشمن قسم خوردم همدست میشم که هزار نفرو مثل من بدبخت کنه؟ نه خانمی برنامه همونیه که گفتم.

خودم را بیشتر به او فشردم او هم حلقه ی دستش را محکم تر کرد.

-وقتی حسامو بعد این همه سال دیدی چه حسی داشتی؟

چند ثانیه ای به عمق مردمکهایم خیره شد گوشه ی لبش بالا رفت و گفت: اینکه چطور یه نفر میتونه تا این حد از کسی متنفر باشه. حرف زدنش، راه رفتنش، هر عکس العملش یه حس نفرت عمیق تو دلم میکاشت که میخواستم همون لحظه پاشم سرشو بکنم. اینکه مجبور بودم باهاش مثل یه دوست رفتار کنم کلافه و عصبیم میکرد حس میکردم از خودمم مثل خودش متنفرم.

موهای جلوی صورتم را پشت گوشم فرستاد.

-هیچوقت نتونستم دوستیش با بابامو درک کنم. هروقت فکر میکنم نمیفهمم بعد به این نتیجه میرسم که حسام چه موجود عوضی بود و چه رفتاری داشت که بابام اجازه داده بودم وارد حریم زندگیش باشه.

- یه سریا خوب بلدن نقش بازی کنند اما تو هیچوقت از بابات حرف نزدی.کلاً هیچوقت از خانوادت حرف نزدی.

لیوان نوشیدنی اش را ملایم تکان داد کمی از مایع قرمز درونش غلت خورد.

-مثل تو، تو هم هیچوقت راجب هیچکدومشون چیزی نگفتی؟

-تو که همشونو میشناختی.

-خبرداشتن از یه ماجرا فرق داره با شناختن شخصیت طرف.

جوابی ندادم.

دستش از شانه ام جدا شد. لیوان را برداشت از بالای قایق پایین امد. روبه دریا به دیواره ی قایق تکیه داد. برگشتم به قامتش نگاه کردم یک دست به جیب برد و نوشیدنی در دست دیگرش بود.

-بابام برام قهرمان بود. نمونه واقعی ادمی که دلم میخواست وقتی بزرگ میشم مثل اون بشم. زود از دستش دادم بچه بودم ولی با همون بچگی برام خاطراتی گذاشت که هنوز حس میکنم هیچ مردی برام مثل اون نمیشه. اون روزا که درگیر بیماری بود بهم گفت از این به بعد باید حواسم به همه ی خانواده باشه قولی که نشد عملیش کنم. وقتی قرار بود بیام اینجا بهش قول دادم، بهش قول دادم وقتی دوباره برمیگردم سرخاکش وقتی باشه که دودمان حسامو به باد دادم.

چند ثانیه سکوت کرد و من به قامتش نگاه کردم تا پوزخند صداداری زد

-الان که دارم فکر میکنم میبینم چقدر خلا اون خانواده و زندگی رو حس میکنم...چقدر من هیچی ندارم.

دلم از غم صدایش کباب شد. حالش را درک میکردم خلایی که سالهاست درونم بود و پر نمیشد.

بلند شدم و به سمتش رفتم بازویش را گرفتم و گفتم: منم که داخل ادم نیستم این وسط...خوشحال باش که حداقل منو داری

لبخند زد. اخم های ساختگی ام باز شدن و لبهایم کش امدن.

-اگه نداشتمت چیکار میکردم.

دستم شکستگی کهنه ی ته ابرویش را لمس کرد.

-مثل قبل زندگی میکردی.

انگشتانم ته ریش زبرش را لمس کرد و به دست موهایش پیش رفت

-قبل که زندگی نمیکردم. فقط بی تفاوت و سرد نسبت به همه چی به سمت ماجرا می اومدم.

انگشتانم میام انبوهی موهایش پنهان شدن او هم سرش را کج کرد.

-اولین بار که دیده بودمت تو دلم گفتم خدا اخر و عاقبتمو با توی گند دماغ به خیر کنه. خداییش خیلی رو مخ بودی.

صدایم را کلفت کردم و به تقلید از او گفتم: امشب بازی داریم خوب اماده شو.

بلند زد زیر خنده دستهایم از موهایش جدا شدند و روی هوا ماندند.

-پس حالا که تو این موقعیتیم خیلیه.

-خییلی.

بعد از اینهمه مدت داشت حرف میزد...از همه چیز...بیشتر از حد مجاز همیشه امشب حرف میزد و من با هر کلمه ای که میگفت فکر میکردم چه ظلم بزرگی به خودش و ما کرد که خواننده نشد.

-تو باید خواننده میشدی.

متعجب سر بالا گرفت و خندان گفت: کی من؟ نه بابا.

چینی به بینی ام دادم و سرم را به علامت تایید تکان دادم.

-بعد این ماجراها به نظرم جدی بهش فکر کن.

- چی خوانندگی؟ عمراً من به دردش نمیخوردم اما میدونی خودم قبلاً به چی فکر میکردم.

-چی؟

-قبلاً با خودم فکر میکردم وقتی پرونده ی این ماجرا بسته شددار و ندارم رو بفروشم پولشو بدم به ماهان. بعد برای خودم به اندازه خرید یه قایق بردارم همه چیو بذارم و بشم ناخدای دریا، اخر هفته ها دست آوا رو بگیرم ببرمش یه جای خلوت و با صفا شب تا صبح براش حرف بزنم اینقدر بگم...بگم تا شاید حالشو بهتر کنم. تا شاید بتونه از همه چی بگذره و به حرف بیاد.

از تصور برنامه ی قبلش لبخندی روی صورتم نشست

-چقدر رویایی.

چشمکی زد

-خیلی.

به جایی که شداد میگفت رسیدیم.

جایی به معنای واقعی کلمه خاص و رویایی که حتی از دل تاریکی و نور کم هم میشد زیبایی اش را دید

دو طرف صخره بود که از بینشان درخت در امده بود و زمین تا نزدیکی اب تک و توک پوشش گیاهی داشت

صدای اب و صدای جیرجیرک ها موسیقی ارامش بود.

من محو اطراف و عطر خوش هوا بودم ناخدا عمر حصیرش را روی زمین پهن کرد و بعد با کمک شداد اتش روشن کردند.

شامی که از قبل اماده کرده بود و چیده بود را داخل قایق خوردیم و بعد با شداد

در تاریکی کنار اتش نشستیم و چای اتشی نوشیدیم، سرخوش خندیدیم و نوشیدیم، دوتایی زدیم و رقصیدیم تا از شدت خستگی ولو شدیم خیره به ستاره ها حرف زدیم و اخرین سیگار هایمان را کشیدیم.

حق با شداد بود، امشب خاص بود و فرق داشت. یکی از زیباترین و رویایی ترین اتفاقات زندگی با او رقم خورده بود. خاطره ای که بعدها هروقت یادش می افتادم چشمانم از ان همه حس عجیب و خوب پر اشک میشد.