‌چشم ها به نظرم بی رحم ترین سلاحی بود که می تونست وجود داشته باشه ، اون ها بدون اینکه باهات حرف بزنن سلاخیت میکنن و چی دردناک تر از اینکه تو برق چشم های کسی زمین گیر بشی بعد از سالها دیدن شخصی که مخاطب تمام عاشقانه های دورت بوده چه حسی رو به آدم القا می کنه؟! طناز باز با اون نگاه نیلوفریش الان مقابل من ایستاده بود.هنوز همون چهره سابق رو داشت.موهای کوتاه مشکی و ابروهای هشتی بلند و چشم هایی که انگار نیمه باز موندن تا طلوع صبح فردا رو تماشا کنن و بعد عمیق به خواب برن همونقدر مخمور ، همون قدر گیرا ، هنوز مثل سابق لبخند می زد گوشه ای از لبش به سمت بالا می رفت و باقی لبخندش رو محو می کرد و لبهای نیمه بازش حالت زیبایی رو به چهرش می بخشید و اون صورت روشنش یادآور صبح بود و صدای طنین اندازش این ندا رو می داد که انگار قراره دکلمه ای بی نظیر در تمام جهان پخش بشه. هنوز ناخن های دستش کوتاه بودن و لاک های نصفه و نیمه زده شده داشت و چی می تونست بیشتر از این به قلب من چنگ بندازه که هنوز همون رایحه عطر چوبی به مشامم میخورد رایحه عجیب که حس ملایم قدم زدن در غروب آفتاب رو به آدم می بخشید.این چهره که دیگه دوران بیست و اندی سالگی خودش رو نداشت و چهره زنی در دوران پختگی خودش بود هنوز هم برام مثل قبل جذاب بود.طناز برام‌ ماندگارترین تصویری بود که در زندگیم می تونستم دیده باشم نه برای اینکه واقعا زیبایی خیره کننده ای داشت نه ! اتفاقا خیلی هم ساده و معمولی بود ، یک بانوی ساده با چهره ای کلاسیک.من زمانی عاشقانه های زیادی رو به ‌پای این دختر مو مشکی ریخته بودم و تاوان تمام اشکهای ریخته شدم این بود که دیگه نتونستم به هیچ زنی تا اون اندازه عشق بورزم. اون اصلا چهره خاص یا زیبایی خیره کننده ای نداشت و برعکس تمام دخترای اطرافم فاقد هر گونه ‌تجملات و زرق و برق بود هیچوقت زیاد آرایش نمی کرد و موهاش هر بار یک رنگی نبود ، همیشه شب بود تا چشم کار می کرد تو چشمها و موهاش شب خوابیده بود . هیچوقت کفش پاشنه بلند نمی پوشید و ناخن هاش همیشه کوتاه بود و براش مهم نبود که لاک های نیمه تموم رو دستش جلوه ناقضی از اون رو به تصویر بکشه ، به راحتی روی چشمهاش عینک می زد و براش مهم نبود چشمهاش پشت قاب بزرگ سیاه عینکش هنوز جذابه یا نه ، شاید منم شیفته همین ویژگی های نصفه و نیمه کارش شده بودم اینکه تا نیمه های شب برای خوندن یک کتاب بیدار می موند و صبح روز بعدش غرق در کلمات کتاب تو آینه به خودش لبخند می زد و به جای اینکه بخواد به فکر انتخاب و پیدا کردن لباس های رنگارنگ تو خیابونا باشه دنبال کتاب هایی که میخواست بخونه تو گوشه گوشه کتابفروشی های شهر می گشت این که الان معیارهام برای انتخاب زیبایی و جذابییت دختری بی قید و رها با موهای کوتاه مشکی بود رو هم مدیون طناز بودم سالها گذشته بود و خیلی وقت بود ندیده بودمش ولی هنوز جای زخم سالهای دورم ، عمیقا درد می کرد.یاد روزهای دورم افتادم طناز یادآور تمام خاطرات ریز و درشت زندگی من بود.و همین باعث می شد بخوام از تمام خاطراتم فرار کنم و چی بدتر از اینکه تو تمام زندگیم عطرش هنوز حس می شد.اون شب که به خونه رفته بودم سر شام برای حضور نداشتن در مهمانی ای که برای طناز برگزار شده بود با ستاره بحث کردم و بعد هم که به اون سفر پناه بردم تا خودم رو دور از اطرافیانم و خاطراتی که سالهای پیش باعث شد این سروشی که الان هستم باشم دور نگه دارم ولی انگار نمیشه از یک سری چیزها فرار کرد و باید باهاشون روبه رو شد. طناز مدت زمان زیادی بود که خارج از کشور زندگی می کرد و درست مثل رویاهای گذشتش پاریس رو به عنوان محل زندگیش انتخاب کرده بود و الان برگشته بود به خونه پدری ، خونه ای که حتی دیواراش باعث می شد بخوام قلبمو از سینم در بیارم و بهش بگم میشه باقی راه رو تنهایی برم رفیق؟!

طناز روبه روی من نشست و با لبخندی که روی لبش بود گفت : خیلی وقته ندیدمت سروش چقدر عوض شدی! نگاش کردم و با لبخند زورکی که سعی می کردم روی لبهام نگه دارم گفتم : آره ولی تو هنوز مثل سابقی

مستانه خندید و گفت : دلم برات تنگ‌ شده بود عزیزدلم

با این جملش انگار کارد توی قلبم زده باشن عادی گفتم : لطف داری منم همینطور چه خبرا مادمازل؟

گوشه چشمی نازک کرد و گفت : خبرا پیش جنابعالیه آقای دکتر ، من که همون زندگی روتین همیشه

نگاهمو مستقیم بردم به صورتش و گفتم : منم هیچی والا درگیر زندگی

_تو درگیر زندگی ای؟! خدایا !!! اگه تو درگیر زندگی ای پس من چی باید بگم؟اون‌شب که مهمونی منو نیومدی و رفته بودی مسافرت آقای همیشه درگیر ، با یار رفته بودی جزایر قناری؟!

_لبخندی بی رمق زدم و ادامه دادم : دیگه این زندگی کسالت بارم باید یه جوری بگذره دیگه…

چشماش گرد شد و گفت : پس حدسم درست بوده دیدی مامان ؟ بهت نگفتم آقا حتما با یه لعبت خوشگل رفته صفا ؟ بگو چرا آقا تن به ازدواج نمیده معلومه داره حسابی بهش خوش میگذره ، ای شیطون ! و چشمک ریزی با لبخند بهم زد.

_نگاش کردم و گفتم : نظرم عوض شد خیلی تغییر کردی

_گوشه لبشو با زیونش تر کرد و گفت : به به چه تغییری؟! زود تند بگو ببینم!

_قبلا خیلی خجالتی و ساکت بودی اینقدر هم سوال پیچم نمی کردی و باعث نمی شدی از خجالت جلوی مامانت آب بشم.

_بلند خندید و گفت : انتظار داری همون دختر بی دست و پای سال های قبلم باشم؟ خب آدم عوض میشه ، ولی تو ام خیلی عوض شدی قبلا اینقدر مبادی آداب نبودی و خودت باعث خجالت می شدی ولی الان داری از خجالت آب میشی هنوز یادم نرفته که پشت در اتاقم…

حرفشو قطع کردم و گفتم : اون ‌موقع بچه بودم ااا

شروع کرد به بلند بلند خندیدن از اینکه هنوز اون خاطره رو یادشه تنم مور مور شد خیلی باعث خجالت و آبروریزی بود ولی سعی کردم عادی جلوه بدم که زیاد مشخص نباشه که دارم از شدت یادآوری این بی آبرویی ذوب میشم.مادر سروش با لبخند نگام‌ کرد و گفت : طنازه دیگه اذیبتت میکنه میدونی که چقدر دوستت داره ، درست تو براش مثل مهیاری. هر بار زنگ می زد محال بود که ازت نمی پرسید.نمی دونستم باید از این‌ حرفش خوشحال می شدم یا خون‌ گریه می کردم خوشحال باشم از اینکه به یادم بوده و جویای احوالم یا خون گریه کنم از اینکه مثل مهیار بودم براش ، چه کشمکش غم انگیزی...ولی با یه لبخند و سری به نشانه تشکر تکون دادن و استفاده از این جمله که مهیار تو اتاقشه؟می تونم برم مهیار رو ببینم؟ به ادامه بحث خاتمه دادم.