اینکه بخوام ‌به خاطر مهیار به دیدن طناز هم رضایت بدم درسته انتخاب خودم نبود ولی بی شک از این کار خیلی هم ناراحت نبودم فقط ته دلم یکم خالی بود . چند ثانیه ای از گفتن اینکه میخوام به دیدن مهیار برم نگذشت که نیاز نشد برای دیدنش به سمت اتاقش برم چون‌ خودش پیش قدم شد و اومد و از اون محیط خفه یکم نجاتم داد.تمام اون ساعت هایی که با وقت گذاشتن تو اون خونه گذشت مثل خوابی مبهم بود که چه وقت از خواب بیدار شدنش دست خودم نبود.به روزهایی که تو اون خونه می خندیدم و گریه می کردم ، عاشقی می کردم یا خشمگین می شدم فکر می کردم به روزهای غریبی که دستم رو ول کردن و منو تو این برهه از زمان رها کردن.صدای خنده های طناز هنوز تو گوشم می پیچید ، طناز یه چیزی تو وجودش داشت که اون رو برای من با بقیه متمایز می کرد ولی حیف که نفهمیدم اون چیز چیه هیچوقت نفهمیدم…سیزده سالم بود که متوجه شدم دیگه خیلی این دختر عینکی جذاب برام متفاوت تر از بقیه آدمای اطرافم شده، اون زمان طناز هجده سالش بود دختری که عاشق کتاب و هنر و موسیقی بود و همیشه برخلاف اطرافیانم که منو از خیال پردازی و سر به هوایی منع می کردن اون منو به شدت به این کار تشویق می کرد که مثل بقیه فکر نکنم و یه جورایی بهم غیر مستقیم میگفت تا می تونی دیوونه باش و دیوونگی کن.شاید هم از همون وقتی که دیدمش حسم بهش متفاوت بود تا همون موقع که ترکم کرد شاید هم تا همین الان ، ولی لعنت به سیزده سالگی لعنت به اون روزی که بلند بلند فروغ می خوند ، لعنت به من…

طناز دانشجوی رشته داروسازی بود ولی به شدت عاشق ادبیات و هنر و عکاسی ، تمام اتاقش پر بود از عکس هایی که خودش گرفته بود و کاغذ دیواری های طرح تیره و نوشته های کوچیک و بزرگ که جلوه خاصی رو به اتاقش داده بودن ، یادمه کادوی قبولی در دانشگاهش یک دوربین جدید و پیشرفته تر بود هیچوقت یادم نمیره اون شوق و ذوقش برای دیدن اون دوربین جدید و شوق اشتیاق خودم برای تحقیق راجب جدید ترین و بهترین دوربین ها ، می خواستم با کیفیت ترین و بهترین دوربین دنیا رو براش بخرم تا اون برق تو چشماش رو دوباره ببینم ، وقتی بزرگتر شدم این کارو کردم لااقل خوشحالم که تونستم یه بارم که شده خودم باعث اون برق تو چشمای لعنتیش بشم ، چقدر دلم براش تنگ شده با اینکه رو به روی من نشسته بود و هنوز مثل قبل می خندید ولی دلم براش تنگ‌ شده بود با اینکه می دونستم نباید تنگ بشه نباید اصلا چرا متنفر نشده بودم؟ مگه من نبودم که خیلی وقتا حتی با شنیدن اسمش حس انزجار بهم دست می داد؟ می دونم مسخرست ولی گاهی هم دلم می خواست برگردم عقب و تو خاطراتم یه چرخی بزنم و دیگه هیچوقت برنگردم به زمان حال ، اینکه چند سال عاشق یکی باشی و تمام فکر و ذکرت بشه اون شخص و یه جا به این نتیجه برسی که باید تمام خاطرات و اون شخص رو تو گذشتت جا بزاری و دیگه چیزی نداری برای اینکه عاشقانه هات رو بهش نسبت بدی اونجاست که حس می کنی انگار جاده ختم شده به این دنیا داره قطع میشه . اینکه مهیار اومده بود داخل سالن و من مجبور بودم روبه روی طناز بشینم و وانمود کنم که همه چیز عالیه عصبیم می کرد و از همه بدتر شنیدن این جمله بود که طناز مادر به ساشا غذا دادی؟! و لبخند از روی شوق طناز که می گفت : دختر قشنگم الان که خوابیده ، معلومه خب ازدواج کرده بود و بچه هم داشت نمی دونم چند تا ولی حتما دخترش شبیه خودش بود یعنی چه شکلیه؟! مثل مادرش چشماش لعنتیه؟ همونطوری می خنده؟ قبلا شنیده بودم که با یه مرد فرانسوی آشنا شده ولی از هر اخباری راجب طناز فراری بودم مهیار هم پیش من حرف زیادی از خواهرش نمی زد و روابط خانوادگی ما هم خیلی وقت بود که نسبت به قبل کم رنگ تر شده بود و حتی می شد گفت قطع شده البته از جانب من ، ولی دوستی من با مهیار همچنان مثل قبل پابرجا بود البته من تلاشی برای حفظ دوستی نمی کردم شاید حتی خیلی وقتا می خواستم کاملا قطع رابطه کنم ولی نمی شد و نمی تونستم دوستی ما ریشش خیلی عمیق بود و هر بار مامانم یا ستاره حرفی راجب طناز می زدن با جمله دیگه چه خبر بحث رو عوض می کردم و از شنیدن هر چیزی راجب اون فرار می کردم.دنیا داشت دور سرم می چرخید دست خودم نبود دیگه نمی تونستم‌ اون فضا رو تحمل کنم نمی دونستم ‌اگه شوهرش بیاد و کنارش بشینه باز می تونم عادی وانمود کنم؟ یک لحظه از این حال خودم ترسیدم از خدا میخواستم که زودتر از اونجا برم بعد از حرف زدن با مهیار با یک خداحافظی و به امید دیدار دوباره اون خونه رو ترک کردم و به سمت اتومبیلم رفتم و بدون توقف شروع به رانندگی کردم تو مسیر راه به آهنگ‌های بی کلامی که در حال پخش شدن بودن دل سپردم تا ذره ای حواسم از امروز پرت بشه نفس تنگ شده توی سینم بدجور حالمو بد کرده بود این چه حالی بود که من داشتم؟ این همه سال گذشته بود و تو این سال ها خیلی وقت ها اصلا به طناز فکر نمی کردم درسته هیچ زنی به عنوان عشق وارد زندگیم نشده بود ولی غرق در روزمرگی های خودم شده بودم صدای آهنگ ‌رو بلند تر کردم و شروع کردم به بلند بلند حرف زدن با خودم این‌ کاری بود که هر بار می خواستم به چیزی فکر نکنم انجام‌ می دادم ولی مدام ‌اون نگاه لعنتی طناز جلو چشمام ‌بود به خاطرات سالهای قبل فکر می کردم به حرفاش به نوشته هاش به هر چی که راجب اون ‌بود از افکارم کلافه شدم و بلند داد زدم : اون شوهر داره لعنتی بفهم حق نداری بهش فکر کنی حق نداری حق نداری ، حتی یه لحظه هم اجازه نداری بهش فکر کنی سروش یادت رفت حالتو؟ مگه فراموشش نکردی؟کلافه به خودم توی آیینه ماشین نگاه کردم و گفتم : خاک تو سرت این چه حالیه؟خب تو که می دونستی ازدواج کرده انتظار چی رو داشتی؟شیشه ماشینم با حالت تلق تلق پشت ترافیک وحشتناک صدای ریزی خورد چشم هام رو به دخترک گل فروشی که با چشمای مظلومش بهم نگاه می کرد و ازم میخواست پیشش گل بخرم افتاد. یاد اون افتادم که طناز چقدر گل و فال خریدن پیش بچه ها رو دوست داشت همیشه وقتی ازش می پرسیدم که مگه به این فال ها اعتقاد داری ؟ می گفت : شاید ، می دونی بیشتر از همه به چشمهای منتظر اعتقاد دارم به چشم هایی که منتظرن من ازشون فال بخرم ، پس چشم های منتظر من چی؟ چرا اونا رو ندیدی طناز؟خواستم شیشه رو بکشم بالا و بیخیال چشمهای منتظر کسی بشم شاید یه جور راه تخلیه برای خشم درونم ولی اون چشم ها اینقدر زیبا منتظر بودن که با خریدن تمام گل ها خشممو فرو دادم.حالا من‌ مونده بودم و کلی گل رز قرمز و بغض عمیقی که راه گلوم رو بسته بود از این حالی که داشتم به شدت گریزان بودم گوشی تلفن همراهمو برداشتم و تماس گرفتم ، بدون اینکه درنگ کنم گفتم: مطبی؟

یکم من من کرد و گفت : چطور؟

_می خواستم اگه وقت داری ببینمت

_من همیشه برات وقت دارم

_باشه پس آماده شو

می دونستم خیلی کارم زشته که برای اینکه فکر و حواسم ‌رو از اتفاقات امروز پرت کنم داشتم‌ با نازی قرار میزاشتم ولی کلی گل رز رو دستم‌ مونده بود که نازی لایق این بود که یک تشکر خشک و خالی برای همه نگرانم بودناش بهش بگم و مالک این گل ها بشه ولی از یه طرفم می ترسیدم الکی دلگرم بشه و فکر و خیال هایی که مخصوص خود نازی بود بیاد سراغش چون من خودم‌ می دونستم با خودم چند چندم از اینکه باعث بشم حواسش پرت بشه هم بدم می اومد چون اینقدر دوسش داشتم که نوسانات احساساتش برام مهم باشه قطعا اگه برام ‌مهم نبود باهاش کلی می تونست حتی خوش بگذره ولی من همیشه اونو لایق یک عاشقانه بی نظیر می دونستم نه بودن با آدمی که میخواد روزهاشو دور بزنه تا خاطراتش به سمتش حمله نکنن.