"درختان گلابی"

کنار خانه ی معشوق پر از درختان گلابی بود

چشم های آسمان خیس ولی چه دلبرانه آبی بود

به سمت خانه اش بی چتر روانه شدم

‌من نمی دانم ز روی عشق یا که بی تابی بود

دیدم از پشت پنجره به من می نگرد

او نگاهی خیره داشت با لباسی که سرخابی بود

روی خود را دزدید و باز از نظرم پنهان شد

حیف نمی دانم از شرم یا که انزوا طلبی بود

رفتم پیش یک درخت و گلابی چیدم

آه که رفیق و غم خوار این روزهای من فقط گلابی بود

کم کم از پشت درخت نگاه به او انداختم

شب شده بود و هوا حسابی مهتابی بود

باز امشب یاد آن روزهای عاشقی کردم

یاد خانه ی یار که پشت پل چوبی بود