چهار و سه دقیقه‌ی صبح است. فکر می‌کنم چقدر آن زمان که با چیز کوچکی خوشحال می‌شدم دور شده. حتی دیر شده. حالا نگرانی‌های خودم را دارم. شاید چیزی مربوط به تو هم برای تحت تاثیر قرار دادنم بی‌‌اثر باشد. به جرعت می‌گویم تو برای آدمی مثل من که قوی و پر اراده‌ام تمام شده‌ای. فقط گاهی به لکه‌های نمکی که از اشک روی نوشته‌هایم مانده فکر می‌کنم.

معتقدم تلاش برای گریز احمقانه است. تا همین دیشب بی‌دلیل فرار کردم و بعد دیدم که بی‌فایده است و در ذهنم رها شدی. با اطمینان رهایت کردم تا جولان دادنت را ببینم.

پس کاغذ‌ها را از ته کمد پیدا می‌کنم و یکی یکی ورق می‌زنم. صدها کاغذی که هربار از تو در آنها نوشتم. هربار از تو نوشتن این کار را با من کرد. به صفحات خیره می‌شوم. می‌خواهم ببینم در کدام اتفاق و کدام غم بوده که ارزشت آنقدر زیاد شده که برایت گریه کردم. به متن‌های قدیمی زل می‌زنم. زیر و رو می‌کنم. باور کن هیچ کدام از زیر اشک‌ها در نرفته‌اند. دایره‌های برآمده‌ی چروک که دلم نمی‌آید نخوانده رهایشان کنم. آخرین سطر کاغذ بالایی را می‌خوانم. انگار بینمان شکر آب شده بود و تو با قهر مرا ترک کردی. به گذشته رجوع می‌کنم و ذهنم یادآوری می‌کند چه خاطره‌های پرتکراری شبیه این دارم.

حتی همین حالا، در واقعیت تو مرا ترک کردی. دوست داشتم به عنوان جمله‌ی بی‌اهمیتی این را به تو می‌گفتم. اینکه "دلم بند بند نمی‌شد اگر شبیه مخدر بودم و تو ترکم می‌کردی اما حالا که زنی تنها هستم برای از دست رفتنت خودم را سرزنش می‌کنم".

به احتمال قوی انعکاس این حرف در گوش‌هایت مبدل به پیش‌ پا افتاده‌ترین جمله می‌شد و زود فراموشش می‌کردی.

می‌توانم خودم را تصور کنم. وقت گفتنش چقدر چشم‌هایم شبیه اولین باریست که گفتی "می‌خوام یچیزی بهت بگم"

منتظرم واکنش نشان بدهی و از حالت خشک و رسمیت بیرون بیایی. حرف دلخواه من را بزنی.

اما واقعیت را به صورتم می‌کوبی و خودت را سرگرم دنیای بی‌هیجان اطراف می‌کنی. تو چقدر برای بقیه کسل کننده و چقدر برای من لذتبخش بودی. عین هر بار دیگری که...

کاغذ‌هارا جمع می‌کنم. حاضر نیستم به خاطرات آدم‌های پایان‌دار زندگی‌ام بها بدهم. همین اواخر انتهای زندگیمان نقطه گزاشتم. من تو را از یاد برده‌ام.