خسته بود!خسته از من؟ چرا فکر می‌کرد من باز هم مثل قبل خودم را می‌بازم. دو پله باقی مانده را پایین رفت. من هم... این بار خیره نمی‌ماندم این بار حرف هیچ کس را نمی‌خوردم حتی او.

_روزای اول گفتم برو تو ماله به دوش کشیدن نیستی نگفتم؟

_گفتی ولی حماقت که خبر نمی‌ده.

درونم غوغایی بود.

_با حماقت شروع کردی اما با عقل کنار کشیدی. ماهی رو هر زمان از آب بگیری غنیمته.

ایستاد اما من نه... از کنارش گذر کردم و مثل لحظه‌ی ورود یک دستم را درون جیبم فرو کردم با این تفاوت که دیگر لبخندی نداشتم. نقطه‌ی لبخندم را کور کرد. حق با او بود پس به هیچ عنوان برای رفتنش گِله نمی‌کردم. هر آمدی یک رفتی داشت.

در ذهنم فقط یک چیز بالا و پایین می‌شد، اشتباه کردم...

سال‌ها پیش همان‌جایی که خودم را ترک کردم، خودِ ترک شده‌م را کشتم و خودم را محکوم کردن به ماندن! به دیدن... به عذاب کشیدن.

سال پیش همان‌جایی که کشتم و ایستادم، لمسش نکردم و باختم. اشتباه کردم.

نفسم را سنگین بیرون فرستادم و خودم را سپردم به پاهایم تا مرا همراهی کنند. هر چه جلوتر می‌رفتم فضا برایم سنگین‌تر می ‌شد. کاش نمی‌آمدم یا دست کم دیرتر می‌آمدم.

خانواده‌م را دیدم که گِرد میزِ بزرگی نشسته بودند. امشب تنهایی را بیشتر می‌پسندیدم، اولین شخصی که متوجه من شد خواهرم رزا بود که لبخند روی لب‌هایش نقش بست و دست‌ش را بالا آورد آرام تکان داد. با این کارش همگی متوجه آمدنم شدند.

سر تکان دادم به سمتتشان رفتم. کاش مسیرم را تغییر می‌دادم! امشب حکمِ مرگی دوباره بود. هر چقدر هم از حس درونم مطمئن بودم، هر چقدر بی تفاوت بودم اما خاطرات مثل زالو خونم را می‌مکیدند.

کنار پدر پزرگ و با فاصله‌ی یک صندلی نشستم. رزا دستش را زیر چانه‌ش گذاشت کمی سرش رابه راست خم کرد. لبخند زد! محسن صندلی را عقب کشید و کنارش نشست. دست دیگرش را که آزادانه روی میز خطوط فرضی می‌کشید گذاشت روی دست محسن.

_کجا بودی عزیزم؟

محسن نگاهش را با عشق به رویش پاشید.

_دکتر رفتاری و همسرش رو دیدم کمی باهاشون گپ زدم.

رزا دستش را از فشار چانه‌ش خلاص کرد با تعجب گفت:

_اونا که اصفهان بودند.

_مدتی می‌شه تهران ساکن شدند‌.

در جوابش فقط سرش را تکان داد. با همان چشم‌های درشت خیره شد به میز. برای من هم سوال شد اما هیچ حرفی نزدم. وقتی برای گلِگی های محسن نداشتم. این روزها کاسه‌ی صبرم خیلی زود لبریز می‌شد.

با صدای منفجر شدن منور در شیشه همه سرشان را رو به بالا گرفتند تا منبع صدا را ببینند. اما من نه‌! من حفظ بودم لحظه به لحظه‌ش را...

نور سفید و طلایی به شکل بی نهایت با دو اسمی که رویش حک شده بود روی شیشه شکسته نقش می‌بست. وقتی همه درگیر این صحنه بودند عروس و داماد در صدر مجلس درست بالای پله‌های عمارت ایستادند و جمعیت را سوپرایز می‌کنند.

نگاهشان نکردم. در اصل چشمم را کنترل کردم که هرز نپرد. گوشی درون جیبم لرزید. دست درون جیبم فرو بردم بیرون کشیدمش. شماره‌ی بیمارستان بود. یک لحظه مجلس را فراموش کردم و فقط آسمان برایم زنده شد. از ترس رنگ از رویم پرید. موقع آمدن حالش چندان تعریفی نبود.

محسن که تمام حرکاتم را زیر نظر داشت مشکوک نگاهم کرد. دستم می‌لرزید باید خودم را کنترل می‌کردم. دست دیگرم را لبه‌ی میز گذاشتم، آیکون سبز را کشیدم. گوشی را کنار گوشم گذاشتم.

_سلام دکتر شبتون بخیر. ببخشید بی موقع مزاحمتون شدم. من پرستار خانم رجبی هستم.

خودم را جمع و جور کردم گفتم:

_سلام خانم، شب شما هم بخیر. اتفاقی افتاده؟

_نه دکتر نگران نباشید. ایشون می‌خواستن با شما صحبت کنند.