‌#مقدمه

قدم بر می دارم؛ به همراه کوله باری سنگین از یادها و خاطره ها...

در این جاده قدم بر می دارم و از یاد آوری ها و رازهای برملا شده در این جاده عبور می کنم، به همراه کوله باری از درد، غم و در نهایت تنهایی...
و من می توانم، دوباره خود را در آغوش بگیرم و برای روزهایی که به تلخی گذشت، مرثیه ای با سوزِ اشک بخوانم.
اما حالا وقت رفتن است، وقت رفتن و از خودگذشتن است، آری نوبت من است، برایت از جان بگذرم ای از جان گذشته،ای دوست، ای برادر.
در این جاده دلی را که به یاد عشق هر لحظه می تپید؛ به خاک می سپارم تا لحظه ی مرگ، برای اَبد.

اما نمی توانم؛ محبت تو، گذشت تو و فداکاری ات را نادیده بگیرم، من می روم و جای تو همیشه در این قلب زخم خورده ی بیمار اَمن است. ای از برادر مهربان تر

آری قدم بر می دارم و این بار به سوی روزهایی دیگر می روم تا شاید با رفتن من، تو و شاپرک کوچک زندگی ات در کنار اویی که سال ها دور بوده است از عطر تن زندگی اش، آرامش از دست رفته تان را بدست بیاورید و قلب های درد دیده یتان را به هم پیوند دهید.
قدم بر می دارم به امید روزهایی زیبا...
می روم و برای خود پیله ای می سازم از جنس ابریشم، بیرون می آیم از آن پیله و آن روز، روز من خواهد بود، روز یک پروانه.
ولی من به پروانه بودن راضی نخواهم بود، زمانی پیله ی تنهایی را می شکافم، که از خود یک شاپرک ساخته باشم، آری آن روز، روز تولد من است، تولد یک شاپرک.