#تولدِ_شاپرک ها

#ندا_عرب

#پارت_ 16

دوباره صدای زُمُختَش، به گوش می رسد.

_ خانم می دونی کجاست!؟

ابرو بالا می دهد؛ به دوستش اشاره می کند، احتمالا رنگم پریده است، که این چنین نگاهم می کنند.

سعی می کنم؛ بر خود مسلط شوم، نفس حبس شده ام را رها می کنم.

_ نمی شناسم؛ برید سمت راست خونه مش رحمان، از اون بپرسید.

تشکری می کند، گازی به ماشین داده و به راهش ادامه می دهد.

هنوز چند قدمی، از پیچ تند باقی مانده است.

همان پیچ تند خاطره انگیز؛ همان که می شود، دومین دیدار من و شاعر شیرین زبان روستا، لبخندی می زنم و به راهم ادامه می دهم.

هنوز لبخند بر لب دارم، که ماشین مشکی دیگری می پیچد.

ابرو بالا می اندازم، ماشین در حال رد شدن است.

که شال گردنم کمی به پایین سر می خورد. بابا بچه پولدار؛ مرفح بی دردی، روی زبانم نقش می بندد.

احساس می کنم ماشین با کلاس ایستاد؛ اهمیتی نمی دهم، به راهم ادامه می دهم.

کمی بعد؛ صدای لاستیک هایش می آید، که دور می شود.

گوشی اَم را در می آورم و به شاعر جان پیام می دهم.

حالا خیالم راحت می شود که نمی توانند خانه ما را پیدا کنند. مثل دفعات مکرری که به دنبال خانه ی حسام زند بودند.

به قدم هایم سرعت می بخشم. نگاهم به سنگی می افتد، شیطان می شوم.

با پایم ضربه ای می زنم؛ ضربه بعدی و بعدی هایش، شروع به زمزمه ی آهنگی می کنم.

بهت قول می دم، سخت نیست، لا اقل برای تو

راحت باش، دورم از تو و دنیای تو راحت باش

سر که بالا می گیرم؛ ایستاده اَم جای همیشگی، همان که وقتی حسام نبود و مهرانه در خواب ناز ظهرش بود.

از خانه بیرون می زدم و به دیدار هم صحبتِ شیرین زبانم می شتافتم.

می بینمش و خنده اَم می گیرد.

صبح زود است و او ژولیده تر از روزهای معمولی اَش، اگر ژولیده نباشد که از نظر من شاعر نمی شود. دکمه های بلوز،سدری اش که روی،تیشرت سفیدش پوشیده باز است

روی همان، اور کت عسلی اش را پوشیده که عجیب با رنگ چشم هایش،همخوانی دارد شال گردن قهوه ای بلندش اش را هم دور تا دور گردننش،پیچیده، است.

به قول خودش؛ من شاعرِ ژولیده پوشِ عاشقم و البته کمی شلخته، دستی تکان می دهم و به سمتش می روم.

_ سلام

سرش را به معنای همان سلام، تکان می دهد. و زبان باز می کند.

_ سوار شو دختر، که اعصاب ندارم.

_ چه بد اخلاق؛ بخند به روی دنیا، تا دنیا به روت بلند، بلند، بخنده.

شال گردنم را پایین می کشد، می گوید:

_ هیس بچه؛ صبحِ اول صبح، از خواب ناز بیدارم کردی، می خوای، خوش اخلاق هم باشم!؟

دستی به ریش های نداشته اَم می کشم و دستی آرام به سینه اَم می کوبم.

_این تن بمیره؛ دَمِ آخری... یه لبخند منِ مسافر رو مهمون کن.

چیزی شبیه لبخند؛ بر کنج لبش، به حالت مسخره ای می نشاند.

شالم را هم؛ کمی جلو می کشد، می گوید:

_ خوب شد؟ یا بیشتر بخندم؟

اخمی مسخره با خنده ای کنج لب هایم می نشانم.

_ به درد همون، عمه خانم خوش اخلاقت می خوره.

این بار با صدا می خندد و من دلم؛ برای لبخند هایش هم، تنگ می شود.

تنها ماشین داخل جاده، ماشین آقای شاعر می باشد.

هنوز ده دقیقه ای نگذشته، که سرعت ماشین بالا می رود.

_ چه خلوتِ؟

با عصبانیت می گوید:

_ خانم مثل این که هنوز همه ی مردم؛ سر بر بالشتِ پر قو دارنا، شما من و از رختخواب جدا کردی.

سرش را به سمت جلو می برد. به آسمان نگاهی می اندازد.

_ ای خدا، لعنت بر مردم آزار.

دستی بر شانه اش می کوبم.

_ نامردی دیگه؛ اگر الان می خواستی بری کوه پیمایی، من بدبخت رو پتو پیچ می کردی، می بردی، حالا یه بار، من ازت یه کار خواستم، منت بزار.

اَخم می کنم، به حالت قهر رویم را، بر می گردانم.

سرعت اش بالا تر می رود، با حفظ حالت قهر ام در حالی که بیرون را نگاه می کنم می گویم:

_آروم تر، چه خبرت واقعاً!؟

این بار با حرص و اخمی که چاشنی صورتش شده است می گوید:

_ دارم عروس می دزدم.